یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

"از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود "

"از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود "
گَر به غفلت گذرد‌ عمر، مرا بود چه سود؟
نیمی از قرن، که بر سفره ی تو مهمانم
شُکرِ بسیار، به امروز دگر بار درود
کی بخوانی تو مرا، تا به بَرَت پر گیرم؟
چون بدانم؟ به سلامت برسان تا بدرود
مهربان‌تر ز تمامی و تو خود اتمامی
یارِ من باش که ره، بی تو نشاید پیمود
عاشقان عارفِ عشقند و بری از بودن
بی خودم با تو و غافل ز همه بود و نبود
گر به رَه پای به چاهی و بماندم در راه
برسان بند وصالت به تهِ چاهِ کبود


محمدجواد مقصودی

بر چرخِ دلم مبند تو پیمانه ی غم

بر چرخِ دلم مبند تو پیمانه ی غم
بر گوشِ فلک مگو که رسوا شده ام

آنگه که به دل جام طلب بنشانی
این عمرِ گذشته را نخواهم یکدم

در سینه نشد خیالِ آشفته سری
صد پاره نشد نگاهِ شیدا شده ام

من جرأت دیوانگیم در شب وصل
پرچینِ تو زد آن همه تنهایی رقم

یک عمر نهیبِ دلِ رسوا خوردم
آخر به دهان رسید آوازه ی شرم

دل را به ستوه آمده از بختِ کمان
هر ناله ی دل را به شب آویخته ام

آن مرغِ شباب از ته دل کی خواند
آواز به این قلبِ فلک دیده ستم



عباس سهامی بوشهری

به یاد دارم:

به یاد دارم:
نیمه شب‌هایی که با بغضم صدایت من زدم
عجز و ناله کردم و فریاد زدم
که کجایی تو ؟؟
نمی بینی چرا هرگز مرا
تا به کِی باید صدایت من زنم پس ای خدا
کو ؟؟؟
کجاست اکنون آیا آن خدا؟؟؟
نمی بیند از آن بالا یعنی حالِ مرا؟؟؟
چه شد بر تو خدایا آن همه انصاف و عدل
در جهانی که فزون گشته در آن ظلم و ستم
سهم ظالم در جهانِ ما دگر پیروزی است
آه مظلوم هم که انگاری ندارد هیچ اثر
چونکه همواره برایش مستحق گشته شِکست
ولی......
روزی خدا حالِ مرا دید
نگاهم کرد....
صدایِ ناله و بغض و غم و اندوهِ من را
او فهمید....
به قلب و روحِ من نوری بتاباند
تنِ بی جانِ من را باز جان داد
از عمقِ چاه تاریک در بیابان
بِبُرد بالا مرا با خود شتابان
چنان بر حال و احوالم خدایم داد سامان
که در باورِ من هرگز نمی گُنجید
چنین لطفی کند در حقِ من روزی
این ایزد منان....

فرانک بهمیی

قبل از اینکه کاری را شروع کنید

قبل از اینکه کاری را شروع کنید
به پایانش بیاندیشید
شاید لزومی نباشد
که حتما آن کار را انجام دهید


بهمن نوری قاضی کند

چشم من در آینه از بی تو بودن گریه کرد

چشم من  در آینه از بی تو  بودن گریه کرد
اشک شد با آه و رنجم روی دامن گریه کرد

شب نگاهش را به اشک اختران اراسته بود
پشت ابری ماه هم  با اه و شیون گریه کرد

ماه وقتی دید بر گیسوی شب زنجیر غم
بر سر ابر سیه افثاد و روشن گریه کرد

چای داغ نیمه شب ها مونس تنهایی ام
قند در فنجان شکست و با لب من گریه کرد

بر فراز قله ای جغدی به تنهایی نشست
از فنای جفت خود با،ناله کردن  گریه کرد

شبنمی با بوی عطرت روی آن غنچه نشست
خاک گلدان خیس شد با هر شکفتن گریه کرد

دشت پر گل بود  شب بو تا نبودت را شنید
عاقبت  دیدم به یاد گل نچیدن گریه کرد

خاطرت در شیشه ی عمرم گذشت و بی صدا
ذکر  نامت را شنید، و تا شکستن گریه کرد



لیلا رضاییان

درونم، زنی‌ست عارف،

درونم،
زنی‌ست عارف،
که بر بساطِ سادهٔ خویشتنِ خویش نشسته است؛
او از تمامِ این رنگ‌ها و بازی‌هایِ جهان،
تنها یک چشمهٔ آرامشِ زلال می‌خواهد
جایی که هیچ صدایی، سکوتش را نشکند.
و بیرونم،
زنی‌ست مبارز،
که باید هر روز، با زرهی از لبخندهایِ محکم
و حرف‌هایِ حساب‌شده قدم بردارد؛
زرهی که با هر قضاوتِ نادیده و هر انتظارِ بی‌جا،
سنگین‌تر و تنگ‌تر می‌شود.
آه، این جدالِ بی‌رحمِ میانِ حریر و آهن.
جنگِ خاموشی که در تار و پودِ من جاری است.
اینجا، بیرون،
مرا با بهایِ ظاهرم می‌سنجند:
با وقارِ قدم‌هایم،
با سکوتِ محترمانه‌ام،
حتی با مقدارِ لطافتی که باید از خود نشان دهم.
و من، باید بی‌وقفه، نقشِ تمام را بازی کنم.
اما در اعماق،
قانونِ دیگری فرمان می‌راند.
آنجا، در خلوتِ سبزِ یقین،
قلبِ من، بی‌نیاز از نمایش،
شعرِ پنهانِ خود را زمزمه می‌کند
ریشه‌ها در صداقت،
و شاخه‌ها، آزاد از قیدِ نظاره.
آن عارفِ درون، آهسته در گوشِ مبارز زمزمه می‌کند:
«آهسته... این زره را از تن بِکَن!
بگذار نرمیِ وجودت نمایان شود.»
و مبارز، با صدایی که از ترس می‌لرزد، پاسخ می‌دهد:
«اگر این حصار بریزد،
از قدرتِ من چه می‌ماند؟
جز تصویری آسیب‌پذیر و بی‌دفاع؟»
نیمی از من
مشتاقِ رها شدن است
فرو رفتن در بی‌نقشیِ حقیقی.
نیمی دیگر
هراسان است از شکستنِ تصویرم
در آینهٔ توقعاتِ بی‌شمار.
این است تلخیِ زیستنِ یک زن:
که باید بر پلِ باریکِ میانِ نیرویِ درونیِ پنهان
و ظرافتِ آشکارِ جبری قدم بگذارد
پل‌زدن
بر رویِ شکافی که هر لحظه، با انتظاراتِ جامعه، عمیق‌تر می‌شود.
و من...
من تنها
لرزان‌ترین پلِ این فاصله هستم
پلی از جنسِ حقیقت و ترس.
هربار که یک پا به سرشتِ ساده‌ام می‌گذارم،
پای دیگرم
در چشم‌داشت‌هایِ جهان فرو می‌رود.
شاید روزی
این عارف و این مبارز
در عمقِ یکدیگر حل شوند
و در آن یگانگیِ آرام،
همهٔ ستیزها
به قدرتی نرم و بی‌هراس برسند...
اما امروز،
من، تنها لرزشِ این تناقضِ زیبا هستم،
که خود را
بر سرنوشتِ خویش می‌سپارد.


مریم نقی پور خانه سر

در هر سو سرگردان

در هر سو سرگردان
همه جا پرسه‌زنان
سایه ها
می‌بینم‌شان، در کوچه‌های خیال

آغشته از رنگ ها
نشانه‌ایست هر کدام
که حمل می‌کنند
بر دوش‌شان

هستند آغازنده‌ی نمایش
روی دیواره‌های ساکتِ خفته‌ی شهر
به وقت حکمرانی
تاریکی، در دل شب

متنفرم...
قرار گیرم
زیر سایه ایی شوم
شاید، هستم شرور...

آویخته شد
نقاب ها
برای هم‌بستگی
با سایه ها

شکست بال‌هایم
با سقوط روح از جانم
متوقف شد زمان
رخ نشان داد
زخم‌هایشان
جان گرفت جلوی چشم‌شان
درد‌هایشان

نوری کم جان، لرزان شمعی
می‌شود روشن
فوت
متنفرم از نور

دست‌هایشان آغشته‌
از رنگ‌ها
می‌خواهند بشکنم
عهدی که بسته بودم
با خویشتن

سایه ها انعکاسی از من
در پستوی لایه‌های ناهموار
شاید هستم...


سمیه جهانگیری زرکانی