یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

سر چشمان تو جنگ است میان من و شهر

سر چشمان تو جنگ است میان من و شهر
بین چه طرار عظیمی ست دو چشمت دلبر

هم ببرده ست به یغما دل من را آسان
هم که مجذوب خودش کرده مرا آن چشمان

گر کزین گوهر زیبا حفاظت نکنم
همه شهر قرار و من تنها چه کنم ؟!


سلاله عبدحاتمی

ماه بلند مغرور! هر چند دوری از من

ماه بلند مغرور! هر چند دوری از من
چشم از تو برندارم.
سر پنجه‌ها کشیدی بر قامت خیالم
آهوی ناز بودم در ظلمت نیازت.
در خلوت غم خود
مرگ هزار رویا، مرگ ستاره، دیدم.
در این شب سیاهم، تنها تو ماندی و من
صبحی دگر نیاید.
شعری دگر نخوانم.
فرزانه علی پور

قایقی خواهم ساخت؛

قایقی خواهم ساخت؛
نه از چوب،
از تردید دست‌هایم
و امید چشم‌هایت.

راه تو
از کدام سکوت می‌گذرد؟
و چرا هر بار
نامت را صدا میزنم
آب
زلال‌تر می‌شود؟

من به رود
اعتماد میکنم،
به راهی که
از دل پرسش‌ها می‌گذرد
و به نگاهی
که بلد است
جهان را
کمی ساده‌تر ببیند.


قایق را
به نیت تو
به آب میزنم؛
باد اگر یاری کند
به ساحل تو میرسم،
اگر نه
در همین رفتن
یاد میگیرم
چگونه
عاشق بمانم.

اگر رسیدم،عشق
پاسخ پرسش‌هاست؛
اگر نرسیدم
باز هم دوستت دارم...

سپرده‌ام دل را

سپرده‌ام دل را
به نگاهی
که هیچ پنجره‌ای
به مهر
نمی‌گشاید

نگاهی
که سبزینهٔ خاموشش
سال‌هاست
زیر غباری از شب
در خود
فرورفته است

و هر بار
موج‌های بی‌تابی
در جانش برمی‌خیزد
چیزی
بی‌صدا
در من
می‌شکند

و چون تیشه‌ای پنهان
بر تنهٔ امیدم
فرود می‌آید
تا شانه‌های لرزانم
بی پناه رها شود

اما …

میان این همه غبارِ سرد
من
هنوز ایستاده‌ام
بر ساحلِ خلوتِ خویش

با مشتی واژهٔ لرزان
و دلی
که تا امروز
از فهمِ رازِ تلخش
سرباز زده است

دلی که باور نمی‌کند
عشق
گاهی
بی‌مبدأ می‌جوشد
بی‌نام
ادامه می‌یابد

و
همچون رودخانه‌ای
گم در مه
بی‌آنکه پاسخی بخواهد
خود را
به دوردستِ بی‌پایان
می‌سپارد


زهرا امیریان

بنازت، این‌همه این‌جا نشستیم؛

بنازت، این‌همه این‌جا نشستیم؛
به یادت غصه خوردیم و شکستیم.

به عشقت این‌همه امید بستیم،
به یک امیدِ بی‌عشقی نشستیم.

بیا، ای آشنایی هم‌زبان باش،
مرا آغوش گیر و مهربان باش.

بیا، ای هم‌نفس، ای صبحِ امید،
طلوعی تازه کن، یادی برانگیز...


زهرا چنانی زاده

دل بریدم از هستی، زندگی چه آسان شد

دل بریدم از هستی، زندگی چه آسان شد
ترک آرزو کردم، این خرابه بُستان شد

زانچه دیده‌ام دیده، شمه‌ای بدل گفتم
ناله‌ای کزان برخاست، شور صد نِیِستان شد

شأن بی‌نیازی نیست گریه، وَرنه می‌گفتم
کز جفای نزدیکان، اشک من به دامان شد

داغ زندگانی را، هر کسی به عضوی زد
زاهدی به پیشانی، دل ز مِی‌گساران شد

زاهد از تهی مغزی سمت قبله را می‌جُست
جام و باده و ساقی، قبله‌گاه مستان شد

دولت ابد خواهی، از سبو مشو غافل
چون که حال مخموران، از سبو به سامان شد

زندگانی انسان، غیر رنج و محنت نیست
غیر مِی، نمی‌راند، غم بدل، چو مهمان شد

گَنج عافیت خواهی، کُنج عزلتی بگزین
آنکه این هنر دانست، خادمش سلیمان شد

بین زهد و رندی چون، مختصر تفاوت نیست
حزن و ناله از زاهد، مستی‌اش به رندان شد

(شیدا) ز سر مستی رفت اگر ره مسجد
باش و بین که بازآید، گویدت پشیمان شد


علی اصغر یزدانی

مسند نشینِ عزلتم این خود سعادتی!!!

مسند نشینِ عزلتم این خود سعادتی!!!
شد گوشه‌ای ز دولت عشقم، عنایتی

قصر شهان، بدیده‌ی عبرت بدیده‌ایم
خوف است و بیم و شکوه و شک و شکایتی

من، سطر سطر دفترِ ایام خوانده‌ام!!!!
چیزی نداشت، غیر ندامت، حکایتی

شرمنده‌ام ز دوست که مارا به غیر جان
مقدور نبود و، شد آن هم خجالتی

نازم به کوی میکده ک‌ین آستانه نیست
هرگز تهی ز بارشِ ابرِ هدایتی

رنجیده‌ای اگر زمن ای آرزوی من
بگذر اگر رقیب نماید، سعایتی

(شیدا) سخن عبث، به درازا کشیده است
حاصل تو را ز عمر به غیر از ندامتی !!!؟؟


علی اصغر یزدانی