| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
تو خود دانی که بی تو من سراپا ماتم و دردم
اگر اشکم نبود ای گل بدون تو چه میکردم
ز دیدارت گل گونه به رنگ سرخ میخکها
چنین افسرده از دوری شدم، برگ گل زردم
بهاران وام شادی میگرفت از من، به فصل گل
بیا بنگر مرا اکنون چه پژمرده، چه دلسردم
چراغ روشن کاشانهات بودم، به شبهایت
کنون فانوسِ در بادم، به طوفانم ببین هر دم
فروغ قاسمی
دیشب، آسمان
با سرانگشتانِ خیسِ باران
بر پیشانیِ بلندِ شیشه، نُت مینوشت.
رازی کهن
در کشوقوسِ هر قطره، پوست میانداخت
تا هر دم، در لباسی نو
زیباییاش را به رخِ تنهاییِ ما بکشد.
هر خط
که بر اندامِ این شیشهیِ صبور سُرید
انگاری قلممویِ مجهولِ ازل بود
که بر بومِ نقرهایِ شب،
چهرهای دیگر از «خویش» میپرداخت.
ببین این ذرههایِ سرگردان را!
که از اوج به زیر میدوند...
اما چرا در این هبوطِ ناگزیر،
هر قطره، فصلی از حکمتهایِ مگو را
در گوشِ تشنهیِ ناودان، نجوا میکرد؟
ما چقدر به غبارِ «عادت» آلودهایم!
چشمِ ما، تکرار را میپرستد
اما نبضِ باران...
در هر قابِ تازه و هر پنجرهیِ دور،
تماشایِ دیگری را از ما گدایی میکرد.
من، پشتِ دیوارِ تردید
خیره به رقصِ جنونوارِ قطرهها؛
او، در آن سویِ لرزانِ پرده
بیرقِ شکوهی پنهان را
در اهتزازِ هر سقوط، میافراشت.
و سرانجام...
هیچ قطرهای به آغوشِ خانه نرسید،
مگر آنگاه که بر خاک افتاد.
باید فرو ریخت؛
باید با خاک یکی شد،
تا هر چه را که از بهار شنیده بود
در دهانِ گُلها،
دوباره معنا کند.
مریم نقی پور خانه سر
همه چیز از نام تو آغاز شد
لیلی جان.....
از نگاهی که در حنجره ی زمان گیر کرده بود
و من آن را صدا زدم
لیلی…لیلی…
و دنیا
از خوابِ سنگین خود
بیدار شد
واژههای من
بیشرف و مست
از بلندای حافظه فروریختند
هر کدام آینه ی شکستهای
که تو را
بارها و بارها در خود تکرار کرد
اندام تو را دیده بودند
و دیگر تابِ سکوت نداشتند.
مثل بارانی که پیش از ابر میبارد
پیش از سخن گفتن
در چشمههای قلمم جاری شدند
من
تشنه ام
تو به آب معنا بخشیدی
ای رود جانبخش
ای جریان همیشگی به سوی دریا
تشنهام برای مهری
که پیش از وصال آغاز میشود
و پس از آن نیز
همیشه آغاز است
و در این فاصله
میانِ بودن و نبودن
اعتراف من قد میکشد
دوستت دارم
نه به عنوان یک واژه
بلکه به عنوان یک مکان
خانهای که پنجرههایش
همیشه به روی بادهای چهار فصل باز است
و کلیدش را
از آغاز
به دستِ واژههای مستم سپردهای
آرام دل....
لیلای جان....
تو خود آغازی
و هر آغاز
تکرارِمعجزهای است
رخ نمودنِ نور
از پسِ آوای نامت
حسین گودرزی
دل را به امیدِ وصل جانان بستند
اما همه بندِ وهم و گمان بستند
گفتند بهشت، پادش شیرین است
بر لقمهی ما، شرنگ جان بستند
زاهد، که ز رازِ عشق بیخبر بود
بر خرقهی ما، نشانِ عصیان بستند
او غرقِ عسل، به مجلس آرامش
ما را به شرارِ شک، زبان بستند
گفتند که ترکِ کام، راهِ رهاییست
بر رنجِ دلم، هزار دندان بستند
ما مستِ شرابِ عشق و آگاهی
آنها به ریا، پیاله بر جان بستند
زاهد به بهشت خویش مشغولِ فریب
دوزخ به دلِ ما سادهدلان بستند.
ابوفاضل اکبری
یلدا
کش میآید
شب
در ترافیکِ آخرِ پاییز
میترکد
انار
روی میز آشپزخانه
و قرمزیاش
اعترافی
بر دستهایمان
برگردیم/ نگردیم
به خاطره؟
به همین زمان
به این شبِ طویل
که یخچال را خالی میکند
از هندوانه
و پستهها
در میان خندهها
فال حافظ
در پیامهای گوشی
می لغزد
و شعر
از صفحه های روشن
زمستان
پشت پنجره
و آفتاب
لابلای شاخهها
خانهای میجوید
دستها
به بودنمان گرم
و دل روان
سوی روشنایی
یلدا
همینجاست
اکنون
طولانیترین شب
تا یادمان بماند
صبح
در راه است
الا شریفیان
یاس ها زیر آوار سکوت
چشم به راه قدم های تو
تک تک از شاخه فرو می ریزند
بی صدا می شکنند
و هنوز از عاطفه روشن خاک
عطر شیرین محبت جاریست
من در این وادی سرد
از عبور خیس باران سرشار
در هوای دلتنگی خود می خوانم
محراب تو نزدیک
ابرها در چشمه باد
قطره های آبی احساس
روی گل های حیاط
و سرود های ناتمام عشق
از خلوت رنگین قناری ها
تا قله سرو ها پیداست
پنجره ای
به رویای اقاقی ها باز
و شمیم سبز برگ ها
در گردش لحظه ها می تابند
تا خدا راهی نیست
در وسعت بی کران هستی
رد نوری
به دیار نیلوفر هاست
و هنوز
روی دیوار کودکی های قدیم
جذبه های مهربانی
می نوازد آرام
از غزل خوانی چشمان تو
در دل روشن یک آینه
از گل افشانی خوشبوی نگاهت
چه حکایت های بلندی
روی لب ها خاموش
عبدالله رضایی

آنقدر
پاییز را
نوشیده ام
که یک بغل
نارنجی
زرد
قرمز
در ماورای
چشمانم
به خواب رفتهاند
طیبه ایرانیان
در کوی عاشق پیشگان عاشق ترین عاشق منم
گویی که یارت میشوم ، تا کهکشان ها می پرم
شیرینترین، شیربن من ، لیلاتربن لیلای من
مجنون مجنونت شوم عذرای بی همتای من
حالم نمی پرسی چرا؟ وقتی که رفتی از برم
تنهای تنهایت ، منم شد، خاک عالم ، بر سرم
سرکرده ام در کوی عشق با خاطراتت ای صنم
من عاشقت هستم هنوز دبوانه تر از خود منم
روزی فرا ، خواهد رسید، درشهر یار دیدارمان
خواهدشکست بنیاد ظلم(حقا)ازین فریادمان
اصغر رضامند