| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
آمد به لب
جانِ درخت زندگی ام،
به شاخه هایم قسم
سخن امروز و فردا نیست؛
من سالهاست
در انتظارِ رشد این ریشه ام؛
اندوهی نیست،
مشکلی نیست،
دلداری ام
به ریسه های شب روشنِ ستاره ها؛
راهِ امیدم به صبح فرداست
من فرهادِ تیشه به دستِ تلخیِ روزگارم؛
و تو شیرینِ دلفریبِ این قصه ها؛
تو باش آغازِ رویایم،
همان قند شیرین،
پس از تلخی دمنوش غصه ها.
علیرضا پورکریمی
زبانه های پر لهیب فرسوده گی
در فروکش
انتحارقلبم
طنین می افکند.
و رخساره حیرت زده ام
را به گلگون سرخی
باز می سراید.
آری این سروده غمگین است
و دروازه های بلند
فروریخته
بر تاج گلها
به قژ قژ لولایش نمی آویزد.
این مرثیه
آواز شبهاست
آن کس
بدون محنت
دستانش را به ابر سپرد
منتظر نمی ماند.
و رهگذران را در
گریز از مه
به ارتعاش پلک بر هم زنی می رساند.
حجت جوانمرد
با اینکه پاهایت
بوی ماندن میدهند
گاهی بیهیچ بدرقهای
باید رفت
وقتی سکوت
جای قدمهایت
نفس میکشد
و سلامها
در حرمت لحظهها
کمرنگ میشوند
مجید رفیع زاد
من به تنهایی
تورا
دیدم
که می آیی
نگاهی
پشتِ در داری
نگاهی
روبرو داری
ولی با من
نگاهی
پشت و رو داری
تو رفتی ناگهان
بی هیچ حرفی
نگفتی کیستی !
نگاهم
مانده بود آنجا
اتاقم
شکلِ دیگر شد
زمین
در زیرِ پایم
بر تمامِ خویش
گم شد
نه دیواری
نه در بود و
نه سقفی بر اتاقِ بستهً من بود
معلق بود
وحشت
سکوتی سرد
تنم را
سخت
می سوزاند
نمایش بود ؟!
نمی دانم !
تو می دانی ؟!
نمی دانی !
برای لحظه ای
یک در
کمی وا شد
غباری
از زمین تا سقف را
پوشید
نگاهِ خستهً پیکر تراشِ مانده
در عمق زمان
مدهوش
به رویِ یک هزار و چهار صد نقشِ وارو
بی رنگ و نمگین و
بدونِ ذره ای مفهوم
ستون ها
سست
دست ها خسته
در زیرِ چنین بارِ کهن سنگین نمایِ بی نما
محبوس
به هر کس گفتم این
رازِ نهانِ خویش
نه می داند
نه می خواهد بداند
وای بر ما ، وای بر ما
من به تنهایی
تورا دیدم
و می دانم
که در یک بُعد دیگر
باز
می آیی
کی؟
نمی دانم !
جمشید أحیا
باغ
وسیع است
آنقدر
که انتها
از یاد میرود
من اما
سالها ست
به اندازهی همان دایره
در شعاعِ سایهی خود
ایستاده ام
و جهان
به اندازهی
همان سایه
اتفاق می افتاد
شیوا فدائی
اگر از دایره خارج بودم
هیچ موجی مرا خم نمیکرد
اما در حباب تاریکی شناورم،
گرداب...مرا میبلعد،
خشم و اشتیاق پردههاییاند
بر تن اندیشهام
چشمهایم بستهاند
صداها در حلقههای بیصدا رژه میروند
«عقب نمانم»
عقب نمانم از خود یا ...؟
میسازم، میخرم، میفروشم…
اما اندیشه
در قفس عادتها اسیر است
اگر انسان بودم
فضا تنها انعکاس نگاه من بود،
نه زنجیری بر دستهایم
شیوا فدائی
