| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بر چرخِ دلم مبند تو پیمانه ی غم
بر گوشِ فلک مگو که رسوا شده ام
آنگه که به دل جام طلب بنشانی
این عمرِ گذشته را نخواهم یکدم
در سینه نشد خیالِ آشفته سری
صد پاره نشد نگاهِ شیدا شده ام
من جرأت دیوانگیم در شب وصل
پرچینِ تو زد آن همه تنهایی رقم
یک عمر نهیبِ دلِ رسوا خوردم
آخر به دهان رسید آوازه ی شرم
دل را به ستوه آمده از بختِ کمان
هر ناله ی دل را به شب آویخته ام
آن مرغِ شباب از ته دل کی خواند
آواز به این قلبِ فلک دیده ستم
عباس سهامی بوشهری
از بختِ خوشِ حادثه اُفتاد به دل سیرتِ پاکش
انگار که شب خُفته در آینه ی چشمانِ سیاهش
گویی که چو پاییز و بهار است همه رُخسارِ کِژالَش
آن شب که سحر دست کشید صورتِ ماهش
سرخوش چو بهاران همه جا یاسِ پُر احساس
از دستِ نیالوده و آن نی نیِ چشمانِ خمارش
گوهر به لبُ گونهیِ گلگون شده احوالِ شبابش
یاقوت و زمُرد سرِ پیکار به انگشترِ تابش
گر سر بِکشَد هُرمِ تَنَش مسخ شود لاله و ریحان
بُلبُل به هم آواییِ او مست به سُرنایِ صدایش
چون چشمه یِ جوشان به دلِ صخره و کوهسار
هم باز و هُمایی که طوفان نشود آفتِ راهش
گر آتشِ اُفتاده رُخَش رخنه کند خواب و خیالی
بر دل بنشاند تبِ صد تیر که آغشته نگاهش
عباس سهامی بوشهری
در ضیافتِ گرگهایِ بی مقدار
و خوش رقصیِ اختاپوس هایِ نا نجیب
زخم و خونابه ای دیرینه است
این شادیِ بیمار گونه
از وارثانی بی درد
در میانِ یخ زدگانِ بی نصیب
در جنگلِ انبوهِ سَرو
هَرزه رو تبر دار میشود
تنها، نگاهی منجمد است
احساسِ بَرّه گرگهایِ کثیف
چه غم انگیز است
در سایه یِ تبر، شعری از قامت سرو گفتن
نافرجام است
فریادِ گلویی مُرتعش
خیالِ بی پناهم ظرفِ حقیقت را نمی یابد
از فرارِ اسبهای چموش
به یُمنِ خطهای طلایی
فهمیدم از ازدحامِ شب
یکّه تازی میکند آن بوفِ کور
وموریانه هایی که میخورند
بذر فردا را از کودکِ امروز، در جدالی نابرابر
از دیوار و سکوت چه سود
حاصل کوچه های بی صدا
عباس سهامی بوشهری
دیشب از گوشه ی قلبم گُذرِ آهی بود
عکسی از کودکی آن دفترِ کاهی بود
عکسی به بلندای زمانی در یادها
قصه پرداز شبی شاد زِ غم خالی بود
کودکی تاول دل خلوت غمبار نبود
کودکی لحظه ای پروازِ خیالی کافی بود
کوچه در خاطره ها دور نبوده. امّا
کوچه از کوچِ غریبانه ی ما شاکی بود
کاش در کودکی می ماندم و می دیدم
رنگِ بالِ پرِ پروانه چه رویایی بود
حال و احوال خوشی بود و لطیف
مرزِ گریه با صدای خنده ای شادی بود
رفت و با خود بِبُرد گوهر شاهی در کف
روز از سر نگرفته. شبِ پایانی بود
عباس سهامی بوشهری
تیر کمان من چرا سوی شکار نمی رود؟
قاصد خوش خبر چرا سوی نگار نمی رود؟
ما که بسی گشته ایم محو تماشای یار
از رُخ بی مثال او ماه به قرار نمی رود
یار نظر کرده کجا همدم جان من شود
تا که نخواهد پیکرم ره به مزار نمی رود
من به ندای او همی پای خیال می روم
نقش وفا دارد او بی گل و یار نمی رود
دست به ثنا می شوم، می به سبو می کشم
آن دَم که او زِ من شود به اختیار نمی رود
آه از آن گه که مرا سایه ی خاک خود کند
دور شوم زِ راه او دل به غبار نمی رود
عباس سهامی بوشهری
تا زمانیکه زندگی میکنی
خاطراتت را بشمار
خیلی زود شمار
خاطرات
می شوی
عباس سهامی بوشهری