| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
باز امشب دل من زار و پریشان شده است
پشت این بغض غریب یادتوپنهان شده است
غم دلتنگی ام از چشم پر آبم پیداست
از غم دوری تو اشک فراوان شده است
جیرچیک می خواند باز برایم نگران
از تب سینه ی من باد هراسان شده است
به سرم آمده امشب غزل حس جنون
خواب من گمشده و یار نمایان شده است
هوس بوسه ی او برده امان ازدل من
غزلم مست شده قافیه عریان شده است
لب دلتنگ غزل چون دل من غمگین است
سینه ی شعر و قلم مرثیه باران شده است
وحید مشرقی
مزرع شعر و غزل بی عشق تو آباد نیست
خنده ام جعلی و مصنوعی ست قلبم شاد نیست
قدرت جادوی چشم دلکش و زیتونی ات
کمتر از اعجاز های پنجره فولاد نیست
شهرزادی قصه گویم، بینواتر از دلم
در هزار و یک شب ِ پس کوچه ی بغداد نیست
با نگاهت جان به شعر بی فروغ من بده
چشمه سار شعر تو کمتر زفرخزاد نیست
از زبان حق شنیدم سجده بر چشمان تو
واجب عینی است بانو ، معنی الحاد نیست
مثل گرمای تنت بانوی آذر ماهی ام
در هوای شرجی و خرماپز مرداد نیست
چون خراسانم تنم سرشار از زخم مغول
نوشدارویم به جز در دست گوهرشاد نیست
محمد علی شیردل
من
یک طرحِ کمرنگ بودم
از عشق
فقط یک احتمالِ حاشیهنشین در زیرنویسِ کتابِ جهان
تو آمدی
و با مدادِنگاهت
خطوطِ گمشدهام را
پیوند زدی
تا نقشه ی ناتمامِ وجودم
ناگهان
معنایِ مقصد را دریابد
من
یک نقطهچینِ تنها بودم
در میانِ انباشتِ جملاتِ بیپایانِ روزمرگی
تو آمدی
و فاصلههایِ ترس را
یکی یکی
به نشانههایِ دعوت تبدیل کردی
نقطهچین، شد سطرِ پیوسته ی یک آغاز
آری
تو مرا تمام کردی
اما نه به معنایِ پایان…
بلکه
همانطور که دریا
کرانه ی خویش را کامل میکند
و آینه
تصویر را
حالا
من تشنه ام
اما نه برایِ آب
بلکه برایِ معجزهای که در تو جاری است
مسیحایِ لحظههایِ کوچکِ نجابت
تو گلچین مهربانیهایی
که هرگز در گلدانِ زمان نلغزیدند
و پاییز…
پاییز دیگر تنها فصلِ ریزش نیست
بلکه رنگینکمانِ سکوتِ توست
پیش از بارشِ اولین نگاه
لغتنامهام را ورق میزنم
عشق را به اضطرابِ آرام تعریف کردهام
شعر را برابر با سکوتِ پیوسته گذاشتهام
اما در حاشیه ی صفحه،با خطی ریز نوشتهام
همه ی تعریفها ناگهان در نگاهِ تو لغو شدند
و من گلسین تو
این دیوانه یِ نظمگریز
میدانم
که قافیه و ردیف تنها پناهگاهِ ترسِ شاعران است
عشقِ واقعی
خودِ واژه را میسوزاند
تا از خاکسترِآن
شعرِتَر رویید
شعری که خونِ میوهای ست
بر شاخه ی باد.
پس اینگونه است
من طرح بودم
تو نقاش شدی
من نقطهچین بودم
تو اتصال شدی
و این شراب
که از خوشههایِ خورشید در ساغرِ تو میجوشد
مرا تا ابد
ساغر میکند…
ای عشق
ای گل شاداب روییده در بیابانِ تفاوتها
سمتِ نگاه تو
تنها جغرافیایی ست
که پروانه ی وجودم
هرگز از آن کوچ نخواهد کرد.
و در پایانِ همهچیز
تنها یک دوستت دارم میماند
ساده و عمیق
مثل نفسِ اول و آخر
حسین گودرزی
غروب
برای من مرگی ست
که هرروز تکرار می شود
سرشک
پرستاری که به دلداری ام
تا روشنان شهر
آرام نمی گیرد
عزیز
برای نزیستن دلیلی کافی ست
وبرای زیستن
هزارها باید می باید
که می فهمد
بودن چیست
ودرکدام قله ی ناتسخیر عشق
می زیند
پروانه هایی که باد
آشیانه ی شان را ندیده است
وحیدکیخا مقدم
یک روز
با تمام وجود
امواج ِ ندانستنهایم را
در آغوش میگیرم، و
فرو میروم، به
اعماق ِ چِرا؟؟؟هایم، تا
روزی ... شاید،
پیدا شوم، بر
ساحل ِ آرام ِ فریاد؛
"زیباترین غریق ِ جهان" ...
سیاوش پیروزکیا
همیشه شادی و دل میبری با خندههایت
نگارِ خوشگل و نازم،،،،،، کنم جانم فدایت
به چشمِ مستِ تو سوگند و آن اندامِ سروت
که از هر سویِ دنیا میکشم خود را به پایت
لبت خندید و محشر شد، دلم شد بیقرارت
بمیرم در تبِ آن خندههایِ دلربایت
کمانی کردهای ابروی خود با قوسِ زیبا
که هر کافر شود مؤمن، به یک دم از صلایت
فدای شالِ کُردی با کمندِ گیسوانت
که پنهان کرده از اغیار، ماهِ دلربایت
مگو از سرخیِ رخساره و لبهای نازت
برآید قطرهٔ خون از گُلِ گلگونههایت
دو چشمانِ عسلفامت، شرابِ نابِ مستیست
بیا لبتر کن ای ساقی، که دل مستِ لقایت
غزل هم مستِ آوازت، بیا ساقی بریزم
که من پیمانه میگیرم ز هر موج نوایت
شبِ هجران مرا طاقت نمانده از فراقت
بیا و وعده ی دیدار را کن روشنایت
اگر از دوری گله دارم، دلیلش چیست جز این؟
که چشمم سیر گردد دمی از دیدههایت
کنم صبر و کنم شکر و نهم بوسه به عکست
که شاید این جهان قسمت کند روزی برایت
گرفته عاشقی از من نفس را در هوایت
به آهِ نیمه جانم میرسد عطرِ صدایت
بیابان های دل را سبزهزارِ عشق سازی
جهانم رنگ دیگر میخورد با یک وفایت
مهرداد خردمند
زندگی دریا و تو نازنین چون گوهری
در نجابت، در صبوری ز عالم تو سری
ای که چون ماهی، عیان در میان آسمان
ابر باران زا تویی، از سخاوت پیکری
در هوای خانهها، بویش یاس سپید
گل چه گویم؟ بهشت جاودانی را دری
خانه بی تو میشود سرد و دلتنگ و غمین
با وجودت خانه روشن شود، چون مادری
فروغ قاسمی
تو کز پوچی بر من نائل آمدی
پوچی ام را رنگ دادی
ای رنگینِ من
ای که در دیده ام
معنای جهانی
رنگی بر من بزن معنای من
برای من تفاوت های نهانی
پس قلبت را
به قلبم پیوند بزن
چیره بر جهانِ منی
با بهارِ تنت
به زمستانم لبخند بزن
طنینِ لحظه های کمالی
با آوایِ کلام ات
بر سکوتم ترفند بزن
آری
تو توقف های من
در میانِ رنج هایی
نباشد هیچ کلیدی ز من
که تو کلیدِ گنج هایی
دیاری کین جدا افتاده بودم
فارغ ز خویش
رها کرده بودم
باز گرداندی مرا بر خودم
که در آینه تو
انگار خودم را دیده بودم
محمدعلی ایرانمنش