یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک سو می‌رود، تا

یک سو می‌رود، تا
نمی‌دانم‌ها، و
سویی دیگر، تا
نباید‌ها، و
یک سمت هم
نشاید‌هاست ... من
می‌مانم و همین یک سکوت ِ باز،
همین یک پنجره،
همین یک آغاز ...


سیاوش پیروزکیا

کجا باید کمی آرام گیرد شاعر تنها؟

دقیقا..‌.
دقیقا حس امروزم
شبیه مرد تنهاییست که
زیرباران مانده باشد
خسته و بی چتر
تمام واژه ها در دفتر شعرم
جدیدا پر شده از درد
دلم درد
و
خودم درد
و
تمام دفترم درد
و‌
وجودم پر شده از درد

کجا باید کمی آرام گیرد شاعر تنها؟

تو میدانی؟
تو میدانی چرا دیگر بداهه گفتن از بازار ما رفته؟
چرا شاعر شدن،
از رونق افتاده؟

چرا دیگر پرستو آشنای خانه هامان نیست؟
چرا اینقدر دل تنگیم؟
چرا قدری نمی خندیم؟
چرا حرف دل هم را نمیفهمیم؟
چرا با هم نمیمانیم
چرا با هم‌‌ سرودی غرق در شادی نمیخوانیم ؟
چرا قدر دل هم را نمیدانیم

مصطفی طحان

کم کم داریم همدیگه رو فراموش می‌کنیم

کم کم داریم همدیگه رو فراموش می‌کنیم
خاطراتت ذره ذره،
در خیالم خاکستری می‌شن
اما گاهی،
ردّ پای حسرت
از چشمام جاری میشه
مثل بارانِ اشک،
بر گونه‌هام می‌شینه

ما یه جاده بودیم،
متروک و تنها
می‌خواستیم همدیگه رو،
اما سایه‌ها
پیش از ما، در رفت و آمد بودند
من بودم و یک میز چوبی،
با دو فنجان قهوه
درخت‌ها سایبانی پُرپشت داشتند
بوی نم و فضای وحشی این جاده
که گفت: "باید بری، سایه‌ات رو کم کن
از این دنیای دیوونه


سلماز شجاعیان

دست ها سرشار

دست ها سرشار
از طلایی های نوازشگر صبح
پنجره روشن چشم ها
از بارش نورانی ابرها خیس
بوی لبخند خدا می آید
طعم شیرین حیات
با عطر نفس های نسیم
در هم آمیخته است
روی دریاچه آرام
می پرد نرم و لطیف
قوی زیبایی از خواب
لحظه ها می شکفند
به هوای بوسه باران بهشت
می روم تا ملاقات هوایی تازه
تا گره خوردن دست ها
رویش لبخند ها
و ندانم چه هزار نقش شادی
جذبه های نازک نی زار
در چهره من می لغزند
جلوه هایی پنهان
مثل تنهایی و عشق
رد پای یک دوست
موج دلتنگی آسمان
در آینه زلال دریاچه روان
و سمت زیبای تماشا
روی پرواز پرستو هاست
چشم جادویی گلها خندان
و فواره لحظه هایی پر اوج
تا خلوت بارانی دورها پیداست


عبدالله رضایی

زخمی کهنه است دیدن چشمهایت

زخمی کهنه است دیدن چشمهایت
غزلی نو به نوای سازی مبهم
خانه در اندوه است شعر من در ماتم
بغض میکند باران
ابر گریزان شده از حسرت دیدار غروب
شعر آهسته قدم برمیدارد بر سر نازک خواب آلودت
و من مانده در این راه پر از امیدم
من و این شعر و همین کهنه مداد و کاغذ

چه غم انگین شده این فصل پر از نقاشت
دل من پر شده از حسرت دیدار غروب
و تو ای دوست همان شب که مرا خوابت برد
رفتی و من و من غمگینت مانده ام
پشت آن پیچک پیچید به دیوار بلندت صبحت

قاسم حمزه

کاش شود بار دگر بودنت

کاش شود بار دگر بودنت
بوسه ی تبدار ز لب چیدنت

کاش رسد فصل خبرهای خوب
بال زند قلب من از دیدنت

باز بیا کوچه ی اردیبهشت
تا نفسم شال شود گردنت


قوی سپیدم نگهت ای صنم
می کشدم می کشدم راندنت

خاطره ها غیر ترا خط زدند
حافظه ام دوره کند ماندنت

دستمریزاد بر آن مادرت
گوهر لیلا به جهان زادنت

ماه نیامد شب دل کندنت
کاش شود بار دگر دیدنت

محمدکریمی