یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

وقتِ آن است ز دل، پردهِ جان باز شود،

وقتِ آن است ز دل، پردهِ جان باز شود،
یادِ تو آینه‌ام تا سحر آغاز شود.

ماه ز آغوشِ دعا می‌رسد ای روشنِ من،
شعله از شوقِ تو در سینۀ هم‌راز شود.

لاله می‌خندد و محرابِ دلم سجده‌کنان،
نغمه و ساز به نامِ تو چو دمساز شود.


گرچه جامِ عسلِ دیدۀ تو مست‌کن است،
مستیِ چشمِ تو با اشکِ دلم باز شود.

بنویس ای که من و مِهر تو سرمایه‌ی ناز
دفترِ وحدتِ ما آینه‌پرداز شود.

عشق را بال بده، پر بزن از خاکِ عدم،
تا دلِ ما به تماشای تو پرواز شود.

سید طالب ذکی

حقیقت تن‌پوشِ سکوت بود؛

حقیقت
تن‌پوشِ سکوت بود؛

واژه‌ای نیم‌لرزان
از وسوسه گفتن
برهنه شد
و لب‌های انکار
در خشکی دیرسال
ترک برداشت.
پا در رکابی
فرسوده از تکرار،
چون دنباله‌داری
در تیرگی
پدیدار شد...

آتشی در دیده،
همدوش سکوت،
سنگ‌واژه فریادی
از مشت نیم‌گشوده
جهید،
و سپاهِ سیاهی
یکپارچه
زانو زد.

حجت اله یعقوبی

سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه

سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه
ماه را مانی ولیکن ماه را کردار نه


گفتمت باز آ و گر نه لب گشایم با گِله
از لبم خون می تراود حالیا گفتار نه


قلبِ ما صدپاره از جور و ستم ها باشد و
هر چه خواهی با دل ما کن ولی آزار نه


چارهٕ هر غم برایم تکیه بر دیوار بود
در غم تو تکیه بر دل میزنم دیوار نه


پیش از اینها در سکوتم جُستمت ای خوش لقا
منتظر در حزن خود بودم ولی اینبار نه


بهر وصل تو کنون بر بحر غم ها می‌زنم
راه عشق تو دراز آید ولی هموار نه


موج و توفان ها در این دریا گرفتارم نکرد
باغ عشق تو بُود پرگل ولی بی خار نه


گفت :«اگر لیلای تو باشم مرا مجنون شوی»
من جنون خود نهان کردم ولی انکار نه


من شهابم ، بهر تو از کهکشان ها دل کَنَم
هر چه خواهی کن دریغ از من ولی دلدار نه


شهریار خوش لفظ

عمر اگر خواهی ، دلا ! در عشق ورزیدن خوش است

عمر اگر خواهی ، دلا ! در عشق ورزیدن خوش است
باهمه آزردگی ، در رنج رقصیدن خوش است

گر جفا بینی ، وفا کن ،گر ملامت ،شاد باش
عاشقی،یعنی : زرنج و غم ،نرنجیدن خوش است

تا به کی دم می زنی از زشت و زیباهای دهر ؟
صاف کن،آیینه ات را ،عیب نادیدن خوش است

چشم بخشیدت که تا رخسار او بینی عیان
از گلستان جهان ، پیوسته گل چیدن خوش است

این جهان میخانه است و هر طرف پیمانه ای
شور و مستی های ما در می پرستیدن خوش است

هرکه لیلی را بخواهد ، جور هجران می کشد
عشق از مجنون شنید: آواره گردیدن خوش است

کال باشی ، آرزوی وصل جانان ،خامی است
میوه چون کامل بگردد’، خاک بوسیدن خوش است

گر زمسجد روی در میخانه کردم ، عشق گفت :
واعظان بی عمل را پند نشنیدن خوش است


قاسم یوسفی

عمری‌ست با پرِ شکسته به هر سو پریده‌ایم

عمری‌ست با پرِ شکسته به هر سو پریده‌ایم
فرهادوار تیشه بر این کوه و آن کوه می‌زنیم

زحمت به زخمِ دلَم سال‌هاست طعنه می‌زندم
آواز و درد که ما آدمها چقدر بیچاره ایم

گفتی مگر حسابرسی برای جمالِ توست؟
آری، همان حسابرسی‌ست وقتِی پرپر شویم

سنگی‌ست کعبه که زِ پیِ سنگِ دیگری پدید
معلوم نشد برای بهشت رفتن ادمها چه کاریم

راه به غلط بهشت و جهنم نشان دهندبه ما
هرکس رسیده گفت ما اینجا بهر کاره ایم

بیچاره معبود، که عمری ظالمش شمردند
او شاهدِ زخم ماست، نه آن‌که ما را شکاریم

سیاوش دریابار

رهایم کن

رهایم کن
بار سنگین عمر
در پیچ بی‌پایان راه
چون واژه‌ای بی‌صدا
به دهان پوچی فروغلتد؛
هیچ صدایی
هرگز
برای خواندنش برنمی‌خیزد.

زمان
از استخوان لحظه‌های پوسیده می‌چکد؛
غربتی که حتی سکوت
نام مرا نمی‌شناسد؛
هستی
بی‌رحم،
مرا در خلأ سردش
چون اندیشه‌ای بی‌ریشه
می‌بلعد؛
صدای خودم
در تاریکی
بی‌صدا می‌میرد.

تمام شد
نه فریادی، نه نوری؛
سایه‌ای
که از شانه‌ام
چون پرنده‌ای بی‌جهت
افتاد
و در بی‌معنایی بی‌انتها گم شد؛
ردّش را هیچ‌کس
هرگز
به یاد نیاورد؛
حتی من.

عشق
در انتهای این راه بی‌چراغ
چون بخار سرد خاموشی
به هوا رفت؛
چشمان،
سنگین‌تر از سکوت،
بازگشتش را
هرگز
ندیدند؛
تنها پژواکش
در قعر استخوان‌هایم باقی ماند.

ببار، چشم من
این کوچه بی‌پایان
با اشک تو شاید
زخم خلأ را بشوید؛
ببار،
تا خاکستر دل
در سیلاب پوچی
خاموش شود؛
و هیچ‌کس،
هرگز،
صدای گریه‌ات را
نشنود؛
حتی باد.


تورج آریا

ای یار بی‌وفا

‌ای یار بی‌وفا
‌ای گمشده‌ی یار نازنین من
‌گهی فراموش شد لحظه‌ی بی‌تابی
‌قربانی آن فراموش چه شد پس معشوقه‌ی من
‌در خاطرات آن قول‌های دیرین و دروغ
‌گهی مست چشمای تو شدم زندگیه‌ی من
‌شدم یار دیرینه ز غم رفتن
‌چه جهان فراموش‌کارِ عاشقیست قلب من
‌چو شاعر دردناک سرود ز غم رفتن
‌چه عاشق قشنگ گفتم از خواستن و نرسیدن خواسته‌ی من
‌خواستمت گهی در نابسامانی
‌گویم به لبت بدرود ای عشق من


کیارش شیخ

جانی که با عشق می رقصد

جانی که با عشق می رقصد

می‌رقصم؛
و افکارم
از تنم پیشی می‌گیرند.

تنِ من
با موسیقیِ پنهانِ درون
بال می گیرد.

دست‌هایم
به آسمان می‌پیوندند؛
پاهایم
زمین و آسمان را
در یک آن
می‌پیمایند.

چشم هایم
هاله‌‌ای از عشق
به جهان می‌بخشند؛
و موهایم،
ابرِ پاییزیِ رها،
در بادِ نادیدنیِ شوق
به رقص می‌آیند.

می‌رقصم...
تا‌بی‌نهایت،
تا ابدیّت؛
می‌رقصم
برای آشکار شدنِ رازی
که میانِ من و رقص
پنهان است.

رازی
که هستی‌ام را
از عشق
لبریز می‌کند.

طیبه ایرانیان