| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
دلم گرفته ز هر دوری، به کنج خانه رهایم کن
به غیر خانه نشانم نیست، به این نشانه رهایم کن
اگر چه شوق وصالت را، به صد شِکَر نه همی بخشم
به عمق شوریِ دریایت، تو عامدانه رهایم کن
هزار حُسنِ تو را دیدم، به وقتِ دوری و مهجوری
دگر توانِ فراقم نیست، چرا دوباره رهایم کن؟
به قهر روی بگردانی، "هزار، هیچ ز من باشد"
به مهر، خواهشِ من از تو، که عاجزانه رهایم کن
هزار، قطره ی اوصافت، که صادقانه تو را گویم
به صبرِ من نظری افکن ، به هر بهانه رهایم کن
وجود سردِ مرا حس کن ، ز مهرِ گرمِ تو وامانده
به نورِ گرم نگاه خود، تو عاشقانه رهایم کن
محمدجواد مقصودی
پیش از آنکه شامِ ما صبح تابان شود، بیا
پیش از آنکه دل، ز تیر غم نشان شود، بیا
رفتهای و باغِ جان، بینسیمِ تو فسرده است
پیش از آنکه این خزان، عادت زمان شود، بیا
ماه اگر چه در افق، ماندهاست با غرورِ خویش
پیش از آنکه در غبارِ شب نهان شود، بیا
آتشی که از نگاهت مانده، رو به خامُشیست
پیش از آنکه خاکسترش، به باد رَوان شود، بیا
بر لبم هنوز نامِ توست، بیصدا و بیسخن
پیش از آنکه این سکوت هم، بیزبان شود، بیا
مجید توحیدلو
سطر به سطر…
واژه به واژه…
هر کجای این زندگی را ورق زدم…
نبودی.
نمیدانم چرا…
در سفیدترین صفحهٔ دلم
و در خالیترین خانهٔ جانم
ردّ نفسهایت
همیشه میماند.
هرچه بیشتر گشتم…
کمتر پیدا شدی.
و هرچه بیشتر گم شدی…
عمیقتر
در من
نشستی…
کاش زمان
برای لحظه ای
بایستد و تو را ...
نشان دهد.
باران ذبیحی
صندوقچهام را گشودم،
نامهات را از میان خاطرهها بیرون کشیدم.
خواندم و خواندم،
باز هم خواندم…
نامهی خداحافظیات مرا کشت؛
اما نه خودِ خداحافظیات…
اینکه دیگر در یادت جایی ندارم،
هر ثانیه مرا از نو میکُشد.
یلدا خستو
نشانه ها، اشاره ها، من و شب و ستاره ها
عکس تو و خاطره ها، که از سرم نرفته بود
عجیب بود بر خودم، چونان که بوده بر تو هم
خیال با تو بودن از، هوای دل نرفته بود!
مسیر و سِیر زندگی، هزار درس داده است:
یکی از آن هزار هم، به گوش من نرفته بود
که رفت آن که رفته است، تو خویش خسته می کنی
که نیست او که آمده است، همان که زود رفته بود
رفیق روزهای من ، فندک و پاکت سیگار
ندیدمش درست چون، میان دود رفته بود
عجب همان چهره از او، بمانده در خاطره ام
ندیده خوب روی او، نمانده بود و رفته بود
مرتضی عربلو
آموختم که در دلِ این دهرِ پرفریب
رنگِ دگر به چهرهی سادهام نزنم
خود را برای خاطرِ دنیا عوض نکنم
زنگار بر آینهی دادهام نزنم
آموختم که چارهی کارم در این بود:
تنها رفیقِ راه، درست انتخاب کنم
از جمعِ پرهیاهویِ این طبلهایِ توخالی
یارانِ صاف و ساده، جدا و حساب کنم
زیرا که حکم، حکمِ همان حرفِ ناب شد:
گر سینهات ز کینه تهی، مثلِ آینه است
تو، همتبارِ مایی و قلبت عزیزِ ماست
این احترام، لایقِ آن قلبِ بیریاست
مریم نقی پور خانه سر
دل از آواز تو برخاست، چون آتش به جان افتاد
سهتار از شور چشمانت، به وجد بیکران افتاد
ز زخمههای تار آمد، صدای عشقِ بیپایان
که باد از نغمهات سرمست، در چرخ زمان افتاد
تو خواندی و جهان رقصید، دل از خود رفت و لرزیدم
صدای ساز تو در دل، چو برق آسمان افتاد
به هر پیچ از نوایت، رقص میکرد آتش دلها
غزل در شور تو پیچید، که عشق اینچنین افتاد
نمیدانم کجایی تو، ولی هر شب دلم با توست
که با یاد تو آوازم، به روی کهکشان افتاد
فاضل چو زخمه برداشت، جهان از خویش بیرون شد
صدای عشق از این دل، به رسم عاشقان افتاد
ابوفاضل اکبری