| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
بـودنت را می شنــا سـم مثــل قاب پنجــره
جای دارد لحــظــه هایت در نــقاب پنجــره
سر کــشی دارد نگاهـت در حــریمی آ شــنـا
چــون سکـــوتی درحصا رودرعـِــقاب پنجره
هر نفـــس دیــد م ظهـــوری در کلام زندگی
بار ها خــود را شکســتـم در حـــباب پنجـره
دست دل دل میزدودرجستجوی جان خویش
سایــه ای کــِز کـرده بــود و در حجاب پنجره
آسمان را بی امان جـاری کشــید م در غـــبار
راز دل را می گشـــودم در خــطاب پنــجـــره
میــروی باید بدانی نغـمه هایـم سَـر گــرفت
عیــن رویای غــریبــی کـُـنج خـــواب پنجـره
لا به لای هــر نفـس آهـی کشید م دم به دم
لاجــــرم از تـــو نوشـــتم در غــیاب پنجــره
احمدمحسنی اصل
همو که شعرهای او، هم از دل اش برآمده است
همو که هیچ شعر خود، به هیچ کس نگفته بود
چگونه می کِشی، بکِش، سیاه و سرخ و سورمه ای!
چگونه می نویسی آن، سخن که او نگفته بود؟
نه این که او نگفته بود! به هیچ کس نگفته بود
به جز به آن کسی که او، شنیده بود و رفته بود
به هر کسی نمی توان، چو گفت حال خویشتن
خصوص آن که حال تو، بدیده بود و رفته بود
ز شعرهای تازه ام، ز شور و شوق و ناله ام
زبان پر اشاره ام، نخوانده بود و رفته بود
تو رفتی و بدون تو، رفته ز من شور غزل
زنده به خواندن است شعر، وگرنه گفتنش چه سود
تو "هیچ کس" بخوان مرا، نگو که هیچ کس چرا؟
که هیچکس شعر مرا، به هیچکس نگفته بود
مرتضی عربلو
شد دلگیر آسمانِ دلِ عاشقی
ابری و تار گشته از ماتم رازقی
گریهی دل نمیشود کم ز غمِ کمش
گر شکند دلش زند رعدی بارقی!
آه که حال او بد است و جگرم تش است
رحم کن و غمی مخور ای گلِ رازقی
نور دهم، حرارت و مهر شوم تو را
داغ بسوزم و بمانی تا در بقی
آب شوم به لابهلای گِل و خاکِ تو
زنده نگاه دارمت جمله طرایقی
گرچه خوش است بوی گل، روی ندیدمش
فاصلهها شده ز من تا گل رازقی
ضرب آهنگِ قلبِ من میجوید تو را
هر ضربان یکی شود گرچه تو فارقی
ناراحت نباش گل، ناراحت نباش
بر شبهای مهدی آن طارقِ شارقی
مهدی جیبا
حواست باشد
دوریِ آرام
در نبود تو
سایهای بر در مینشاند
و بی تو بودن را یاد میگیرد
طیبه ایرانیان
تو از چشم من خود را ندیدی
که بدانی
در چشم من
تو از تمام دیدنی ها
زیباتری
و از تمام شنیدنی ها
خوش نواتر
تو هرگز خود را جای من نگذاشته ای
که بدانی
دوری از تو
چه جانی از من
می ستاند
تو از حسرت دست هایم چه می دانی؟
وقتی که
از لمس دست های تو
بی بهره است
نه!
تو هرگز نمی دانی
که قلب من
دور از تو
چه رنجی را تحمل می کند
نمی دانی که
وزنه ی دوری ات
چگونه
قلب کوچکم را می فشارد
تو نمی دانی
چه ارزشی داری
برای منی که
تمام دنیا
برایم هیچ است
نه
تو نمی دانی
که اگر می دانستی
شاید
با این سرعت
از من
فاصله نمی گرفتی
شاید...
عاطفه کیانی
برگی
می رقصد در باد
بی خبر از
افتادن خویش
در زیرپای رهگذران
و پاییز
حرف کوتاهی است
در سکوت/سقوط برگ
مجتبی نورانی