یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

نمی دانم چه در چنته ی باد بود؟

نمی دانم
چه در چنته ی باد بود؟
که امروز
به هر نسیمی
اقتدای دیدار
می کند دلم
بانو !


احمدمحسنی اصل

نیت دیدارت

نیت دیدارت
با من است !
وقت وداع
که می رسد ...
آخرین سلامش
با تو !


احمدمحسنی اصل

در روایـــت آمــده مــردی جــــوان

در روایـــت آمــده مــردی جــــوان
با حکیــمی شد چنــین او هـم زبان
مــدح او گفت و به نیکی از سـِـگال
کِرد و کارت گشـــته مـــردم را مثال
هـــر کجا رفتــم سخن از تو رسیــد
نام تــو در محفــل آمد رو سپــیـد
از قــضا دیــدم که مــرد جاهــــلی
درسخــن آمد: حکیــــمی کامـلی
اوبزرگ است وبــه حکمت برقــــرار

اینچنین است و چنان باشـد به کار
در عــذب آمـد حکیــم از گفـــتگـو
سرگــرفت و دل بـه رنج آمـــد از او
چــون که دید احـــوال اورا درمـلال
لب گشودش من چه گفتم در مقال
این چنـــین در خـــاطــرت آزرده ای
لب بگیـــرم گــر چنین آســــوده ای
در ســــخن آمد حکـیم باری به حال
بـــد نگفـــتی ای جوان در این قبال
من شنــیدم جاهلـی مدحــــم نمود
فعل من را در کـــلامش می ستــود
زیــن مصیبت حال من افــسرده شد
جاهــلی از فعــل مــن آســـوده شد
آن کــدامین فعــل من باشــد قــرار
جاهـــلی را خــــوش نمــوده اعتبـار
هــر چــه در باب سخـــن آید پدیـد
نکتـــه ها را می شــود در آن شنــید
فعـــــل ما آئــینــه دار کــار ماست
پــرده داری اینچـــنین پرگـار ماست

احمدمحسنی اصل

در نگاهت غــرق دریا می شود گاهی دلم

در نگاهت غــرق دریا می شود گاهی دلم
مثل شبنم سر به رویا می شود گاهی دلم
بال و پر دارم ولیــــکن میل پروازم توئـی
چون نباشی مرغ عنقا می شودگاهی دلــم
همچنان با طعم باران می رســـد پائیز دل
همچوطوفان بی زوایامی شود گاهی دلـم
تارگیسوی توباری همچنان رامـــشگراست
ساده اما پر ز غـــوغا می شود گاهی دلـم
در گـــسل های دلم جا مانده صدها زلزلـه

بم که نه بوئـــین زهرا می شودگاهی دلم
هرکجا وهــر زمان دیباچـــه ای دارد چنین
پر ز آشوب و زبــــلوا می شود گاهی دلـم
هی نوشتن از تو شـد آن عادت دیرینه ام
با ردیفـــی هم مقــفا می شود گاهی دلم
کار عشـــق و کار عاشــق دلبری باشد ولی
بی قــــراری ناشکیبا مــی شود گاهی دلم
هـــــی نوشتم ازتو واز بی قرار ی های دل
در نبودت بس چه تنها می شودگاهی دلم
آخـــرین حکم رسالت بسته شد در ارغنون
دلبری همچــون حمیرا می شود گاهی دلم
زیرکانه سرکشیدی هـــرکجای ملک خویش
تائبی راضی به صهبا می شـــود گاهی دلم
مفـــرغی دارد نگاهـــــم درهیاهوی شـما
اندکی هم چون مطلا می شود گاهی دلــم
عهـــد ما هنگامه ها دارد ولیکن هــر کجا
همچنان غـــرق معما می شود گاهی دلـم


احمدمحسنی اصل

خوشه یِ چـشم تو پرویـــن ِ نیــاز است

خوشه یِ چـشم تو پرویـــن ِ نیــاز است
می کـُـشد باز ولـــی بنـــده نـــواز است
گوشــه ای دارد اگـــــر دست مسافــــر
پنجه در پنـــجه دلش زمیــنه سـاز است
نه بیــات است نــه آن گوشه ی ماهـور
پـرده گـــردان دلــم مـَل مـَل نـــاز است
کفـــِر کــافـــر شـــده ای بـاز مــُــعمـّــا
بهترین کوک جــــهان زخمه ی سـاز است
سینه ام پـُـر شــده از دســـت تو یاغـــی
صحبت از تو به یقــین مسـئله ساز است
سر کشی دارد اگـــر کــــوچــه ی افــــرا
باز هم مـــرغ ســـحر شـــعـبده باز است
فصل ما سخت ترین نــیمه ی جـان شـد
هر کجا رفــت یقـــین آینــــه سـاز است
مطلـــــــع شعر همـــین بیت سخن بود
خوشه ی چشـــــم تو پرویــن نیاز است


احمدمحسنی اصل

هـــمه ... در آرزو هـــا پـــَـر می کـــِـشـند

هـــمه ...
در آرزو هـــا
پـــَـر می کـــِـشـند
من هنـــوز امــــا ,
کـــــَـلا غــــم
پـــَــر نــــدارد !


احمدمحسنی اصل

هر چقدر هم ...

هر چقدر هم ...
زندگی زیباست
باز شب ...
سودای تنهائی
به سر دارد !


احمدمحسنی اصل

دل به نقشی داده ام که حاصل از ...

دل به نقشی داده ام
که حاصل از ...
پیچش رنگ هاست
فارغ از
هرچه مرا قاب گرفت !


احمدمحسنی اصل