یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

ذره ذره گر شکستم خُرد شد بال و پرم

ذره ذره گر شکستم خُرد شد بال و پرم

زخم کاری را کسی زد که نمی شد باورم

ازمحبت خارها گل شد چه گلها خار هم

سوختم اما نداند کس چه آمد بر سرم


مرتضی حامدی

شعرهایم

شعرهایم
بودنشان را
مدیونِ زخم هایی ست
که به من تحمیل شد

سرمایه ام
بغض و اندوهی ست
که آنها را
روزی با حضرت هیچ تاخت می زنم
تا لحظه های جوانی را
پس بگیرم

کاش شاعر نمی شدم
که مرگ را زندگی
و زندگی را مرگ
تجربه کنم و این دو گانه زیستن را
با خون دل
همبستر کنم


مرتضی حامدی

غزال رمیده یِ

غزال رمیده یِ
گردن خم شده ی من
در این مسیر دشوارِ عاشقی
چون بوسه در باد
رهایم کردی و رفتی
و من هر روز
به جای خالی ات سلام میکنم

چون خورشید
از پسِ کوه عشق
بیرون آمدی و به وسعتِ دلم
مهر تاباندی

و در باورِ زخمی من
هرگز نمی گنجید
در پشت پنجره ای بسته
در سیاهی خاطراتی دور
دلشکسته و زار
با تلخ ترین غروب عاشقی
بی تو این تنِ رنجور و خمیده را
به گرداب فراموشی سپرده
و مثل برگ اول پاییز
زیر گام‌های ناباوری
خُرد و مچاله شوم

مرتضی حامدی

من آن قوی پریشانم

من آن قوی پریشانم
که جز دریا نمی بیند
و جز آوای هر موجش نمی خواند
سرودی سوی خود مارا
و چون قویی که میمیرد بروی سینه دریا
به روی سینه ات روزی
به پایان میبرم این عمر عاشق را
پریشانم

مران مارا از امواج نگاهت
دلبر زیبا
که مرگم را بروی سینه ی دلدار میخواهم
مثال مرد مجنونی
که میخواند بسوی خویش لیلا را
بیا لیلاترین لیلا
بیا بر ساحل آرامش این آرزو بنشین
که جز دریا نمی خواهم ،
بروی سینه ات آرام بنشینم
مزن سنگ و مران از کوی خود دلدار
تو را با نوش شیرین لب سرخت
برای بوسه هایِ عشق می خواهم
بیا که جان رسیده بر لبِ حسرت
قدم بگذار به رویِ چشم
در این روزهای دلمرده
برای این پریش دل
برای رویش لبخند
برای آرزوهایم
برای کوشش و جنبش
برای حسرت قلبم
تو
می خواهم
تو می خواهم

مرتضی حامدی

چیزی برایم نمانده

چیزی برایم نمانده
جز یک مشت شعر
بی قیمت،
با خطوطی پر از حسرت
و نرسیدن ..

چمدانم در دست
با دست نوشته هایی
که رخت سیاه بر
تنشان کردم

نیک می دانم
شعر هم روزی از
من خسته خواهد شد

وتنها دارایی این مرد خسته
که ناخواسته مسافر شد
بر باد خواهد رفت


مرتضی حامدی