یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

بـخـوان بـرای مـن آیـات روشـنـائـی را

بـخـوان بـرای مـن آیـات روشـنـائـی را
پــیــام یــار و سـخـنـهــای آشـنـائـی را

نـبـسـتـه غیر تـو نقشی بر آستان کلام
تـوئـی که جلوه‌گهی ساحت خدائی را

بـلاغـت آیـنـه داری کـنـد بـه بـزم کلام
کـه جـاودانـه نـمـائـی سخن سرائی را

کسی که خطبه‌ی نهج‌البلاغه می‌خواند
بـه چـشـم دل نـگـرد فیض کبریائی را

برای اهل سخن روشن است همچون روز
رسـانـده‌ای به فـلـک شعر دل ربائی را

نــدیــده بـیـن تــو و آیـه آیـه‌ی قــرآن
کـسـی بـه قـدّ الـف قـامـت جدائی را

به واژه واژه کـلامـت قسم که ای مولا
چـراغ و نــور رهـی واسـع فــدائی را


سید علی کهنگی

ره برده ام براه خطا هرچه باد باد

ره برده ام براه خطا هرچه باد باد
گشتم اسیر ظلم وجفا ،هر چه باد باد
گر میروم به بزم صفا مست وبیخیال
رسوا کنم دلم زسخا ،هرچه بادباد
گر خرقه پوش بزم می ناب گشته ام
درمانده در دیار سما، هر چه بادباد
دیوانه وجود دل آرام شددلم
راضی به ظلم وجور؟ بیا!هرچه بادباد
از دست بی عدالتی چرخِ لاجورد
خود گشته ام بقهر جدا هرچه باد باد
زلفم گره زدم به می وجام وزهرآن
غرق صفا وعشق و وفا هر چه باد باد


عباس مقدسی

مَن زِندانیِ اِین خَط‌هایِ آشوب،

مَن زِندانیِ
اِین خَط‌هایِ آشوب،
مِیانِ ساحِل و دَریایِ
نَرسیده
اِیستاده‌اَم…

کِه هَم تَرسِ ساحِل
هَم وَهمِ دَریا را دارَم…

پَس به کُدام
کوری
کوچ کُنَم
کِه دَر سُکوت،
گُلوله‌یِ دیروزِ
تَنهاییِ مَن نَباشَد…

بِیا…
بِیا
کِه مُنتَظِرِ شُلوغیِ
فَردایِ خُود نِیستَم…

ای آرامِشِ هَمیشِگی…
بِه جانِ چِشمانَت
کِه مَرا دَر طُلوعِ فَردا
غُروبی بِیش نَدید…

اَز توفان‌هایِ دَریا
خَسته‌اَم…

پَس
دَر اِن زِندان،
دَستانَت
پَناهِ رَفتَنِ مَن اَست…


محمدجواد فتحی زاده

زندگی قدِ این کوچه‌ی زیباست10/10

زندگی
قدِ این کوچه‌ی زیباست
کوچه‌ای رفتنی، یک‌طرفه
که به اجبار
گذر باید کرد
از درِ چوبیِ آخرِ کوچه
قبل من، پیری رفت
گفت: خبری خواهم داد
رفت
و خبری نیست هنوز
خود
به اندازه‌ی آن پیر، پیر شدم
نیامد که نیامد هرگز
دانستم
زِ دانستنِ آن راز
گذر باید کرد
مثل آن پیر
از این کوچه‌ی زیبا
تا همیشه
خبری خواهم داد...


مهدی عارفخانی

این روزها دلمان به همین بودنها خوش است

این روزها دلمان به همین بودنها خوش است
به همین فرصتهای سرانگشتی
راست گفته اند آدم موجود پیچیده ایی است
راست گفته اند عشق سادگی می آورد
و خاطراتی که نمیشود کاریشان کرد
نمیشود دورشان ریخت
دلت به هزار راه می رود
تقدسی عجیب می گیری
و آنقدر زن میشوی
که دنیاازتوکم می آورد
از تو یعنی من
می دانی اینجا همه چیز درست سرجای خودش قرارگرفته است
اما !
من مانده ام
چرا همه فکرها به توختم میشوند
وبعداز اینهمه رفتن چراهنوز نرفته ایی
یادبودهای توریشه های این زندگی راعمیق تر کرده
یادبودهای تو ته دلم را قرص کرده است
دیگر نمی ترسم از هیچ چیز و هیچ کس
به قلبم سری بزن
هرروز در خیابانهای بی عنوان
دنبال توآهسته قدم می زند
میدان الهه های بی تکرار
به شکل غریبی در سکوتی به تنگ آمده
عشق به دادمان رسید
تورا هنگام باران دیدم
هنگام بوران
در میدان الهه های بی تکرار
با تلی ازکلمات آهنگین
به دوراز هیچ مرزی
به دور ازهیچ واهمه ایی
مثل آدمهایی با جهانی روشن
جهانی بی تکرارازعشق
درعمق دوست داشتن های بهت زده
اینکه توبررنگهای این زندگی دست برده ایی شکی نمیتوان کرد
یادم نمی رود هیچگاه
برای رفتن به تمام راهها سرزده ام
امابا یک دل سیرازخنده بازگشته ایم
میان معکوسی از ماندن و رفتن
در ازدحام آدمهای جنون زده ازعشق
چه شد که به فهم روشنایی رسیدیم
ودراین هزاره درد به نوظهوری عشق
بستگی دارد توکجای این قصه جامانده ایی
ومن از کدام مسیربازگشته ام


لیلی صابری نژاد

دهانم را بستند10/10

دهانم را بستند
تا سکوت کنم
اما
چشمانم شاهد
همهٔ دردها بود
حقیقت
آهسته
در تاریکی
نفس می‌کشید
و من
هنوز می‌دیدم.


باران ذبیحی

مسلح بودم

مسلح بودم
جنگجو بودم
غرور
حصار اَمن من
و قلم...
گهواره عشق بی پایان من
بعد دیدن چشمانت
غارنشینِ
سرزمین آرزوهام شدم
برگرد...
اینجا خبری از
تیشه فرهاد و سیب حوّا نیست
در غار تنهایی ام
عشق مثل سایه پلک هایت
نوازش می کند
چشمهای بسته ام را

دکتر محمد کیا