یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

من از تبار عشقم و داغ دل دیده ام

من از تبار عشقم و داغ دل دیده ام
چگونه شرح دهم زِ عشق خیر ندیده ام
گویند که عشق می مست ناب است وبس
می مست ناب هیچ، تلخی اش چشیده ام
جز عشق تو عشق دیگر ی ندیدم چون
از برای تو کور گشت دل و دیده ام
غرور شکسته ام هیچ اشک هایم به کنار
حیف جوانی ام که به هر سازت رقصیده ام
ز آتش بی مهر ی ات چنان سوختم که
بعدِ تو خشک و تر باهم آتیش کشیده ام
چنان فرو ریخت احساسم جان به تن نماند
وقتی صدای خنده ات پیش رقیبان شنیده ام
سوختم اما ساختم به هر درد چون
خدایی هست،مُهرسکوت به دهان کشیده ام


شهریار قهرمانی

هستی همه‌جا، نمی‌روی از ذهنم

هستی همه‌جا، نمی‌روی از ذهنم
طوفان شده زندگیم
گرد و خاک شدی در چشمم
بی‌جان بدنم،
بدون می مست ولی
روحی شده‌ی
که رفته‌ی در جسمم

مانند خوره
بلای جانم شده‌ای
تنهام
ولی چگونه هم‌کلامم شده‌ای
تشنم به هوای تو
تو را می‌خواهم
ساقی‌ست وجود تو
چرا سرابم شده‌ای

میثم رنجبرکهن

بر قایق شکسته ی دل، بادبان نبود

بر قایق شکسته ی دل، بادبان نبود
این قلب پر تلاطم من در امان نبود

افسوس گفتمش که تو را دوست دارمت
در صورتش از عاطفه آری نشان نبود

می خواستم که پر بکشم سوی قلب او
دیدم برای بال و پرم آسمان نبود

همچون بهشت بود لبش روی گونه ام
لیکن چه سود جنت من جاودان نبود

عمرم گذشت در پی چشمان او ولی
با قلب خسته ام دل او مهربان نبود

زهرا توکلی بنیزی

سلام از دل به شاهی که ضریح اش تاک دارد

سلام از دل به شاهی که ضریح اش تاک دارد
که تاک اش ریشه در دل ، شاخه در افلاک دارد

سلامی گرم از دل بر شهنشاهِ عظیمی
که قدرِ کلِّ عالم بر خدا ادراک دارد

سلامِ عادلان بر آن که خود مفهومِ عدل و...
عدالت در فراق اش گونه ای نمناک دارد

سلام از دل به شاهی که امیر المومنین است
بر آن نامی که در دل تا ابد پژواک دارد

زمین پُر برکت از نعلینِ دُر ریزِ علی شد
که در خاکِ نجف دُرهای ناب و پاک دارد

بزرگ و با وقار و کوه نوری بی مثال است
اگر چه دوستانی کمتر از خاشاک دارد

خدا را شُکر در دنیای ظُلمت خیز، مولا
از آن بالا توجه سوی مشتی خاک دارد

هزاران شکر باید گفت بر جان آفرین اش
که انسان بی علی احوالِ وحشتناک دارد

بپرسید از خود ای اهل خِرَد ، علت چه چیز است
که در ماهِ رجب بر سینه کعبه چاک دارد

اگر خواهانِ رشدی یا علی را ذکرِ لب کن
علی حتی اِرادت بر دلِ شکّاک دارد

دلا تا میتوانی با ارادت یا علی گو
که بی یاد اش تن و جان ضعف و اِستهلاک دارد

سلامی تا ابد از کلّ خِلقت بر کسی که
دلی نرم و دمی گرم و سَری بی باک دارد

امیر بهنام گل

بر چشم منتظرم خواب تو دیدن ابدی است

بر چشم منتظرم خواب تو دیدن ابدی است
خیال تو در خواب مرا بس جدی است
گویند که مردگان خواب و رویا دارند
در خواب دیدن تو از دوستی وبا خردی است

عبدالمجید پرهیز کار

قابِ ترسناکی ست منظره یِ شهر

قابِ ترسناکی ست منظره یِ شهر
ابرهای عبوس و تاریک ؛ نزدیک
بامِ خانه ها بی نفس
اجاق های سردِ بی جان
چراغ ها از نقاب خوفناکِ شب لرزان
باد هم وحشیانه بر طبلِ غم می کوبد
رنج از پشتِ پنجره ها بر شیشه میزند چنگ
خانه ها از شادی پُر از خالی
هوای شهر پر از آرزوهایِ محال
کبوترها زخمیِ پرواز
بال ها شکسته
مشت ها تو خالی
چشم های ترسیده از طوفان ؛ هراسان
کوچه ها دریغ از رهگذری ؛ خلوت
سکوت ملودیِ غم سر داده است.
کودکی آرام نخوابیده ؛ گرسنه ؛ بی تاب
کلیدِ نور در سیطره یِ شیطان
دراین کابوسِ بی پایان
می میریم!
بیدار نخواهیم شد.


وحید مشرقی

حجاب از چشم آهویت بیانداز ماه بانویم

حجاب از چشم آهویت بیانداز ماه بانویم
که از آفتاب چشمانت شکوفد نخل اَبرویم

میان حوض آغوشت گلستانی نهان داری
که می‌آید از آغوشت نسیم مریمی سویم

بگیرم تیشه از فرهاد اگر سد بیستون باشد
خدا داند که از این عشق هرگز دست نمی‌شویم

میان جنگل مویت زده ریشه دستهایم
حیات را در تو می‌جویم دوباره از تو می‌رویم


نَفَختُ فیهِ مِن رُوحی تفسیر نگاه توست
که روح را بی عشق، جان نیست در آیاتی که می‌گویم

محمد رضا لک