| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
با تو اشعارم ردیف خوب می خواهد چکار؟
محتوا و قالب مطلوب می خواهد چکار ؟
گر بنا باشد که یوسف ، بر نگردد سوی شهر!
پیرهنِ پر خون ِ او یعقوب می خواهد چکار؟
چرخش دور فلک ، خرد و خمیرم کرد و رفت
گندم ِ بلغور خرمن کوب می خواهد چکار؟
روزگارم را فلک با قلدری در هم شکست
لای چرخم نامسلمان چوب می خواهد چکار؟
در دلم ، اندازه ی بم ،غصه و اندوه هست
سینه ی پرخون دگر آشوب می خواهد چکار ؟
هر کسی یک جرعه ازجام لب سرخت چشید
ساقی و میخانه و مشروب می خواهد چکار ؟
هی مرا دعوت به صبر و خویشتنداری نکن
سینه صبر حضرت ایوب می خواهد چکار ؟
از رقیبم خورده ام در پیش نامردان شکست
تاج گل را عاشق مغلوب می خواهد چکار ؟
محمد علی شیردل
در این دو روزه صفحه ی شطرنج روزگار
هر ادمی به فکر نبرد بود و پیکار
غافل که در میانه ی پیکار ادمان
دستی درون صفحه ی شطرنج میبرد
دنیا به ناگهان
چونان که بخت مهره ی تیره کند سفید
یا چون که بخت مهره ی روشن کند سیاه
گاهی به دست خویش زند شاه بر زمین
گاهی پیاده را به صبوری کند شاه
پرسد که با چه منطقی آرد چنین پیش
روزی به دست یاری و روزی به رسم کیش
گویم
که این عجوز،
دنیای کینه دوز،
این هرزه بیوه ی مردان بیشمار
آنگونه چیند این صفحه ی شطِّ رنج را
کاخر نباشد هیچ امید و ره نجات
کاخر نه یک نفر
بلکه تماممان
شویم،
کیش…
مات.
سید مصطفی حسینی
دل از دیوانهتر کردن چه حاصل غیر رسوایی؟
ز چشمی کز نسیمش شعلهخیزد، جز شکیبایی؟
مرا گفتند از زهد و صبوری، گنج حاصل کن
ندیدندم که میگشتم به خاک کوی زیبایی
نه روزی بود بیآه و نه شامی بیپریشانی
چه داند حال ما آنکس که دور از دردِ رسوایی؟
به هر سو میروم، نامش صدایم میکند پنهان
که دریا هم نمیماند چنین طوفانِ دریایی
کسی کو با نگاهش جان بگیرد، فتنهگر باشد
مرا فتنهست آن چشمی که دارد لطف و رعنایی
مگو آن شور پنهان را به زهدِ خشک و بیساقی
که این آتش نه از ذکر است، نه از سجاده و راهی
ابوفاضل اکبری
زمین
دهان باز میکند
چهرهها
از خواب سنگ میخیزند
تکههایی از من
خاطرهای که هنوز نفس میکشد
ذرهای که به تاریکی چسبیده
صدا
دیگر صدا نیست
مایع است
میچکد
میپیچد
در گلوی دشت
در دهان زمین
در هر قطره
نامی فراموششده موج میزند
آب
از دهانها میگذرد
از زخمها
از زنانی که نخستین واژه را گریه کردند
واژهها
هنوز جاریاند
به خود نگاه میکنند
رود
زبان خاموش جهان است
هر موج
حافظهای ناپدیدشده را حمل میکند
هر جریان
پیوندی با آنچه بود
و آنچه خواهد بود
من
بینام
بیصورت
مثل رؤیا
که خودش را میبیند
در جریان
ذرهذره
محو میشوم
هر قطره
یک جهان میسازد
شیوا فدائی
تو دلت لالایی می خواهد
کودک سالخورده ی من
و من
برای چشمان اشک آلودت
شعر می گویم.
تو فقط بخواب
بخواب و رویا ببین
صدای جیرجیرک شبانه اش با من.
آسمان ابری است
و تو هوس ستاره کرده ای.
باشد
چشمانت را ببند
من اوج می گیرم
من ستاره می شوم
و تو مرا بچین.
تو بخواب
گهواره و نوازش مادرانه اش
با من.
آغوشم برای تو
ای خسته ی راه
نه هنوز نرسیده ایم اما
شاید امشب که بخوابی
فردا سحر شود.
تو بخواب.
بساط سحر و
سفره ی صبحانه اش با من.
صدای گرگ ها را می شنوی؟
دورند دور
من اینجایم و گزندی نیست.
برایت آن فرشته ام
که بال هایش
حجاب نورانی شبند.
برایت شب نشینی دارم.
تو بخواب
می و طرب و ترانه اش با من.
سحر غفوریان
لبانت سرختر از آتش دوزخ!
نگاهت پاکتر از روح در برزخ!
میان خطخطیها و هزاران کاغذ باطل شده
صدا زد کوس رسوایی!
که یک مرد مسلمان عاشق یک دختر ترسا است!
و در امواج تنهایی
به روی موج وحشی شد شناور
و در آفاق سرگردان!
شده مبهوت و گیج و گم
از این شیدایی!
لبانم خشکتر از ماسهی صحرا است!
و در کوزه هزاران جرعه غم با وسعت دریا است!
کجا افتاد مشکلها؟!
کجا رفتند محملها؟!
نمود عشق آسان بود
ولی در دل صدای انقلاب و شورش و دعوا است!
در این آشفته بازار
که زیرارو شده افکار
تمام لذّت دنیا
برای من
تماشای نگاه دختر ترسا است!
نمیدانم چرا اشعار شخصی مینویسم؟!
چرا شعر سیاسی، اجتماعی یا حماسی نیست در قاموسم؟!
نمیدانم چرا وقتی گلی در دست میگیرم
تو گویی خشک سالی آمده، پژمرده میگردد؟!
من از لبخند آن دختر
که دل را زیر و رو کرده
فروغ عشق را دیدم!
حریق عشق کلّ بیشه را سوزاند
درخت منطق از ریشه شده خاکستر
چه ترسا باشم و مسلم!
و تنها عشق میماند
برای باقی دنیا!
فرشید ربانی

