یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

تو رفتی مهمانی تمام شد، یا هنوز؟

تو رفتی
مهمانی تمام شد، یا هنوز؟
من روی سکویی خالی
دیوار، راه را بلد است
و من، نه


طیبه ایرانیان

به خدا اگر که ناوک به غمم نمی کشاندی

به خدا اگر که ناوک به غمم نمی کشاندی
نمی از نوای باران به لبم نمی چشاندی

به نگاه پیش رویم قمری فلک نمی داد
اینچنین موج خروشان به تبم نمی نشاندی


یخ بوران و زمستان به سرم نمی‌شد آوار
دمی از طلوع گلشن به شبم نمی فشاندی

محمدرضا پورآقابالا

صبح است و دلم بی‌تو پر از آهِ نهان است

صبح است و دلم بی‌تو پر از آهِ نهان است
خورشید، ولی بی‌تو، چه بی‌رنگ و فغان است

ای جانِ من، ای خوابِ خوشِ رفته زِ چشمم
صبح آمده، اما دل من در شبِ جان است

در خلوتِ شب، نام تو آرامِ دلم شد
هر لحظه دلم سوی تو، حیران و دوان است

یاد تو چو مهتاب، به شب‌های من افتاد
هر گوشه‌ی این خانه، پر از سوزِ نهان است

دل خواست که از شوقِ تو فریاد برآرد
اما نفسِ خسته، گرفتارِ زبان است


ای کاش بیایی و ببینی که دلِ من
چون شمع، به سودای تو در حالِ فغان است

حمیدرضا خواجه

سفر نه از ایستگاه آغاز شد

سفر
نه از ایستگاه آغاز شد
نه با بستنِ چمدان؛
سفر
از لحظه‌ای شروع شد
که دلم
دیگر
در خودش
جا نمی‌شد.

جاده
آینه‌ای بود
که من
هرچه می‌رفتم
به
خودم
نزدیک‌تر می‌شدم.

ایستگاه‌ها
نامِ شهر نداشتند،
نامِ خاطره داشتند؛
یکی
بویِ کودکی می‌داد،
دیگری
طعمِ وداع.

در هر توقف
چیزی از من
جا ماند،
و چیزی
ناشناخته
با من آمد.

سفر
گریز از خانه نبود،
بازگشت
به خویش بود؛
جایی
که فهمیدم
رسیدن
گاهی
در رفتن اتفاق می‌افتد


بهرام معینی

دانه‌های برف چندشمار فرود می‌آیند

دانه‌های برف
چندشمار فرود می‌آیند
من تشنه ی گلوله‌ای از آفتابم
که تو هستی
دوستت‌دارم
خورشیدِ پنهان.......

حسین گودرزی

از بس که در عمق خیالت غرق بودم

از بس که در عمق خیالت غرق بودم
از چشم‌هایم سایه‌ام را باد دزدید

تیری بدر جست از کمینگاهِ نگاهت
فصل بهارم را در آن خرداد، دزدید

من ماندم و اندوهِ بی‌پایانِ این دل

@@@@@@@@@@

از طلعتت مهتاب شد در رشک و ناگاه
دل شد سکونتگاهِ ایمان بر جمالت

در من جنون گُل کرد و گشتم بیخود از خویش
پیوند خورد از این جنون جان بر جمالت

از بس که در عمق نگاهت غرق بودم

@@@@@@@@@@

چشمت طلوع عشق را بر من شکوفاند
پرواز را صد کهکشان، پر، حیز کردم

از قلب من غیر از تو هر چه رخت بربست
از خویشتن هم ناگهان، پرهیز کردم

از چشم‌هایم سایه‌ام را باد دزدید

@@@@@@@@@@

خورشید از چشم تو می‌تابید بر من
عشقت کشاندم با چنین ترفند در بند

باور کن آزادم در این دربند بودن
جان، دیده‌ای چون جانِ من خرسند در بند؟

تیری بدر جست از کمینگاهِ نگاهت

@@@@@@@@@@

گیسو پریشان کرده بودی بی‌محابا
شد با نسیمی رهسپار کوچه بویش

آه از نهادم ناگهان برخاست ای ماه
خورشید می‌تابید و چشمت رو به رویش

فصل بهارم را در آن خرداد، دزدید

@@@@@@@@@@

من حتم دارم بی برو برگرد چون من
هر کس که عاشق می‌شود سامان ندارد

تو دلربا بالذّاتی ، از این رو که هرگز
این دل ربودن بی‌گمان تاوان ندارد
من ماندم و اندوهِ بی‌پایانِ این دل

ابراهیم حاج محمدی

دلم خوش بُد که بعد از این همه غمزاده با مایی

دلم خوش بُد که بعد از این همه غمزاده با مایی
امان از این همه جبر و از این انبوه تنهایی
بخواهم بر غمت بخشم تمام این خراسان را
بخواهم مرز کنعان را بِوُسعاٰنم که باز آیی
به روزی همّه شهری را به دنبالت گذارا شم
تو همچون راه سوزانی که بر او نارسد پایی
بریزم من به هر ساغر می‌ای از جنس دوری‌ات
به حل بی‌آورم قندی چو رخسارت به هر چایی
نفس گیرم ز آن گردی که از راهت بلندا شد
نفس گیرم نفس گیرم که بر بطلان رود نایی
ولیکن این رخ از پستی ز یک آدم زیادی نیست؟
نه من آنقدرِ پایینم نه تو آنقدرِ بالایی


امیرعباس غفاری شاد