| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
دیر و زودش برسد، بیخبر از راهِ خودش
چرخِ گردون نرود، بیاثر از آهِ خودش
هرچه کاشتی به دل، روزی از آن میچینی
گل شود گر مهربان، خار شود کاهِ خودش
باد اگر تخمِ دروغ از لبِ تو بردارد
بر همان خاک دمد، در دلِ بیگاهِ خودش
دل اگر تیره شود، سایهی خود را بیند
نور میخواهد و بس، تا رسد از چاهِ خودش
زندگی آینهایست، آنچه دهی میبینی
کارِ هر کس بنویسد، قلمِ ماهِ خودش
سکینه فرهنگی

در من گِره بخور
حتی اگر ساعت
ساعتِ تنهاییِ غروب باشد.
من تارهای صبرم را
برای همین گره خوردن نگه داشتهام
مرا درگیر صدایت کن
همان که از گلوگاهِ شب میجوشد
و روی شانههای خیسِ سکوت میچکد
من گوشم را در این دریاچه فرو بردهام
تا ماهیِ دهانت را
از اعماق تاریک صدا صید کنم
مرا درگیر نفسِت کن
آن نسیمِ گرمی که از باغِ ریههایت وزیده میشود
و برگهای خشکِ خاطراتم را
دوباره سبز میکند
نفسی که مرا
به خاکِ حال برمیگرداند
مرا درگیر حافظهات کن
حتی اگر آن حافظه
فقط یک بوسه باشد روی پشتِ دستت
در روزی که هنوز نیامده
حتی اگر آن حافظه
چشمبستنی باشد در تاریکی
وقتی که نامت را
با زبانِ انگشتانم مینویسم
روی پوستِ بی دفاعِ فاصله
من تو را دوست دارم
سه کلمهای که از گلویم بیرون میآید
بیاینکه صدا داشته باشد
بیاینکه شکل بگیرد
فقط گِره میخورد
گِرهای در گلوی زمان
گِرهای در رودهی شب
گِرهای در رشتهی نجاتِ تنهایی
و من
این گِرهخوردهی عاشق
تنها یک آرزو دارم
که هرگز باز نشوی
حسین گودرزی
در شعلههای خاموش پاییز،
من و لیلایم،
دو خط شکسته روی برگهای بیقراریم.
عشقمان ممنوع بود،
چون نسیمی که در بندِ پنجرههاست
و نمیرسد به بوسههای فردا؛
زخم زمانه را بر جان کشیدهایم،
در خاکستر دوری،
قلبهایمان میسوزد، بیصدا.
لیلایم ،تو آن گلِ پژمردهای
که شکفتن را در آغوش غم آموخته،
و من رقصان میان سایهها،
در سوگِ یک رؤیا که دست نمیرسد.
این عشق آتشینی است، که آرشی ندارد،
تنها شعلهای سرد در سکوت شب.
نه مرهمی، نه فراری، فقط زخم و درد،
و نام تو در هر نفس من،
همچون ترانهای غمناک از جنگلهای گمشدهام
عشق ممنوع ما، قصهی شکستیست
که هیچ کس نخواهد شنید، جز باد و پاییزِ خونینِ گریهها.
مهندس محمدرضا بیات
لشکر حق با علی پیروز گشت
این سیاهی با ندایش روز گشت
یا علی گفتیم و عشق اغاز شد
یا حسین گفتیم و درها باز شد
با حسین تو بهشتی ساختیم
با حسن در اب کشتی ساختیم
با دو بازوی یلت شیدا شدیم
بانوای زینبت پیدا شدیم
پس بیا ای حیدرم فرمان بده
بر دل و بر جان ما تو جان بده
یا علی تنها امید ما تویی
یا علی تو نور و تو چون پرتویی
اینک اما فاطمه فرمانده است
عالمی در قدرتش وامانده است
فاطمه جان تو بیا و تاج باش
دشمن دزدی و سحر و باج باش
مهدی ات در انتظار یاری است
ذکر یا مهدی درونم جاری است
رضا بذرافکن
دلِ بهانهگیر من، باز هوایت کرده است
آن قدر مات رخت، خو به چشمت کرده است
بیخبر از عقل و صبر، یادبود خاطره
دل، تمامِ زندگی خرجِ نگاهت کرده است
در نفس شورِ خروش و در نظر حبسِ نگاه
دل چه داند که صفا، وقفِ بلایت کرده است
هر چه گفتم: «بگذر از این همه آشوب و گداز»
نه خموش کرده راه سمتِ صدایت کرده است
دل مگر دیوانه نیست؟ عاشقِ رنجِ خودش
زخمِ کهنه را دوا، باز حکایت کرده است
او سکوتِ اختیار، من کلامِ بیقرار
باز هم جان مرا بیدِین فدایت کرده است
محمدرضا علی پور
عشقِ تـو افسانه ای بی مرز، در اعماقِ رویـا بود
چـه بی انـدازه ، بی اندازه ، بی اندازه زیبـا بود
چنان بیگانه ام باغیـر تو ، غیرِ تو ممکن نیست
و بی تـو می شود، در انـزوایِ خـویش تنهـا بود
بیابانگـردی ؟ از خـاکِ تـنِ مشتـاقِ مجنــونی؟؟
که در جانت جنونِ خفته یِ یک عشق پیدا بود؟
بگــو، تا که بگویم،رازِ آن عشــقِ نخستیــن را
دلم دیوانـه یِ دیوانــه یِ تو، مـردِ صحرا بود
نگاهـی به رخِ آیینــه ها، هر بــار می کـــردم
در آن تصویـرِ من ، تصویرِ تـو، انگار پیـدا بود
تـو فــردا میــرسی، قلبــم چه بی تـاب است
از امشب تا ابد، هرروزِ من، ای کاش فردا بود
ساناز زبرشاهی
زندگی عشق است و عشق زندگی
هر دو در هم پیچیـده در سادگی
ابوالقاسم میدانی
سحر در راز بودم
پیشانی بر خاک
ستایش بر لب
و تصویری در خیال
گیسوانت
خنده ات
بر هم و باز شدن پلکهایت
تمام ایمانم را شست
من هر روز
برای شستن ایمانم
پنج نوبت
به خاک می افتم
محمد رزاقی