| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
سرمای تموز،یادتوبود
پاییز و بهار،یادتوبود
آتشی نهفت درسینۀ من
هرآه ونفس فریاد توبود
فروغ رهی،چون شمع به شب
درمحفل دل ٱستاد توبود
ازظلمت وهم وگرد خطا
راهی که گشود ارشاد توبود
بردوش جنون،صبوروغمین!
سنگی که کشید فرهاد توبود
صبحی که خاست از پردۀ شب
آواز ٱمیدی که امداد توبود
درمعبر سخت تقدیرودرد
گامی که نهاد،ایجاد توبود
درخاک سفر،ماند خط حضور !
براثری از رد پا بنیاد توبود
جمشید جعفری
تا که تو یار من شدی ای گل سرخ آشنا
بوی بهشت میدهد کلبۀ بیریای ما
نور تویی شرر تویی، شمس تویی قمر تویی
زمزمۀ سحر تویی، میبریام به ناکجا
مثلِ شکر کلام تو، شمس و قمر غلام تو
جان من و سلام تو، بر تو هزار مرحبا
گم شده دل به کوی تو، گشته اسیر موی تو
پر زدهام به سوی تو، از بُنِ خاک تا سما
گر تو رها کنی مرا، محو و فنا کنی مرا
قبلهنما کنی مرا، گر نکنی مرا رها
قبلۀ جان من تویی، روح و روان من تویی
روح من است کشتی و عشق تو گشت ناخدا
ای که ز عشق خستهای، در دل من نشستهای
راه وصال بستهای، باز نمیکنی چرا؟
محمد بیدخونی
پدر
دست بر شانهام داشت و
انگار میخواست چیزی بگوید
اما سکوتش
از هر واژهای سنگینتر بود
چنان سنگین
که شانهام
لحظهای
به زیرِ تاریخِ فلسفه ی تمام پدران
خم شد
باران که میبارید
صدای سکوتِ پدر
روی سنگفرشها
پخش میشد
انگار جهان
به احترامش
آهستهتر میچکید
و برفها
روی رد قدمهایش
مینشستند
تا کسی نفهمد
چقدر
بیصدا
درد کشیده است
و... او
همچنان مانند کوهی
در برابر بادهای کهکشان
خاموش میماند
انگار جهان
از شانههایش
آغاز شده است ...
مهرداد فرزامی فر
دستم را بگیرُ بیا بِپریم
پیله را بِشکاف منتظر نَنِشین،
دستم را بگیرُ و بیا برویم،
چقدر تنهاییِ تو عمیق است!
وقتی پریدیم سکوت را میشِکنیم
این تنهایی را دور میزنیم،
من میشوم میهمانِ تو
راستی میهمانِ ناخواسته میخواهی؟
ناخواستهای که خواستهاش را تغییر داد،
از درون شِکافت یا حتی فَوَران کرد
آتشفشانی که به هنگامِ دلتنگی میگُریزد،
به هنگامِ گریه ناگهان مَسرور میشود،
میبینی عجب زمانه ای است؛
خراب را دوست میدارند
درست را اصلاح میکنند!
عشق را نیز همانندِ پازل میچینند،
کسانی را قبول میکنند که نمراتِ مردودی دارند!
به کسانی توجّه دارند که دوستدارِ جلبِ توجّهاند!
پول را به امامزاده ریخته
از کنار مِسکین و فقیر عبور میکنند!
درد را نوشتم از هر طرف درد نبود!
بلکه از طرفی خودِ درد بود
از طرفی هم، تنها نامی از درد!
نوعِ نگاهِ تو چیست؟
به نظرم درد نامِ زندانیست،
زندان بانِ آن شبها میخوابد،
و زندانی شبها بیدار!
رویایی که اوّلی میبیند
تَوهّمی که دوّمی در سر میپَروراند،
جهان اینگونه است میدانی؟
دوّمی در اوّلی غرق میشود
ایکاش جای او وَ آزاد بودم،
اوّلی در دوّمی پیدا میشود
شکر میکند که جایِ او نیست،
اما هست
ولی به گونهای دیگر!
بُگذریم؛
وقتِ آن است از این پیلهیِ تنگ رَها شوی،
وقتِ آن است باهم، همصدا شویم،
من آوازی میشوم از گلویِ زخمخوردهی تو،
تو نیز دست روی زانوهایت بگذارُ بلند شو،
دستم را بگیر و بیا برویم
با هم مَرزها را بِشکافیم،
جهان را به دو نیمه قسمت کنیم
اوّلیها را در نیمی از آن،
دوّمیها را در نیمی دیگر جای دهیم!
عشق را رنگِ مُحبّت بزنیم،
به کسانی که ناحق قبول شدند سنگ بزنیم،
به بد ذاتان بیتوجّهی کرده
نیرنگ بزنیم،
هرچه در توان است به فقیرو مِسکین بدهیم،
به دیوار امامزاده چَنگ بزنیم
متوسّل شویم،
برای انسان بودن و به اوّلیها مبتلا نشدن،
درخواست و دعا کنیم.
حسین احمدی خواه
چُرتکه و
دفتر و خودکار ،
و حساب کتاب عقل و دل ،
خیره بودم ،
برگه های دفتر دل ،همگی ،
کهنه و، سیاه و، دلگیر ...
با سر انگشت،
حسابش کردم ،
دو برابر شده بود گله هایت از من..
دوستی ها،!
همه ارزان شده بود،
و چقدر،
بودنت اینجا ،
گران بود!!
نکند باز نوازش،
ارزشش
قیمت رفتن باشد..
قهوهام سرد شده بود
تلخی اش شیرین تر..
بی صدا رفتم،
تا که ارزان نفروشم خود را
محمد علی معصوم زاده
اِمشب بنشین و با خدا نجوا کن
سرلوحه ی آرزویت ، این رویا کن
اندوه ِ همه ِجهان بود دوری او
درخواست ِظهور ِمهدی ِزهرا کن .
اللهم لَیّن قلبی لِولی ِاَمرِک .
سید محمود سید موسوی
سیهسپید، چو دو چشمهی نگار، میگذرد
یکی کبود، دگر چشمهای ز درد، میگذرد
ز چَشم او بدمید آن سیاهی و لرزی
که چون سپیدِ سحر، از هزارتویِ سرد میگذرد
به غیر چَشمِ سیاهی که بر سرِ راه است؟
کسی ندید چهسان شب ز این مَهِ گَرد میگذرد
یکی نگفت ز من: این سیاهِ زخمخورده
چگونه از دلِ این چرخِ تنها و فَرد میگذرد
من آن سیاهم و از مهرِ روی او پیداست
که صبحوار، به چهرهی تارِ شبگَرد میگذرد
مرا به چَشمِ نکویان، نگاه، بیشرم است
ولی چه سود، اگر از چرخ نَبَرد میگذرد
چگونه بوسه به قلبم دهد پیامِ حضور
اگر ز چَشمِ من این عشقِ زرد میگذرد
مگر به چَشمِ دلم روی او وطن گیرد
که عشقِ گمشدهام باز، زِ درد میگذرد
پیام هاشمی
