یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

باشهدا

وعده شهدا به کاظم عاملو

تاریخ شهادتش را می دانست و این وعده شهدایی بود که در خواب با آنها ارتباط برقرار می کرد.

محمد حسن حمزه همرزم کاظم نقل می کند: اولش به دید توّهم نگاه کردیم. 

شب های بعد به حرفش یقین پیدا کردیم. 

توی خواب با تک تک دوستان شهیدش حرف می زد و احوالشان را می پرسید.

 آن شب هم آقایی را دیده بود نورانی که به او نزدیک شده و لبخند به لب داشت.

 با زبانی بریده بریده و حالتی بهت زده برای ما تعریف می کرد.

ویرانی چه زیباست

ویرانی
چه زیباست
آنگاه
که دلیل
ریزش
دیواری می شود
که حائل بین
پیوند دلهاست


احمد پویان فر

دل رفت و ندانست که جانش بُردی

دل رفت و ندانست که جانش بُردی
در آینه‌ی وقت، نشانش بُردی
من ماندم و یک حاشیه از نامِ تو
تو متنِ مرا، تمام، با خود بُردی

عمران پشتوان

می‌دانی؟! مرا چه به نقاشی!

می‌دانی؟!
مرا چه به نقاشی!
حالا را نبین نقاش چهره‌ام
دایره که بماند،
قبل از مواجهه با چشمانت
مربع را
ذوزنقه می‌کشیدم!


یوسف بخشنده

لب ِخُشک ِمرا ، بیا تَر کن

لب ِخُشک ِمرا ، بیا تَر کن
با دِل ِجانگداز ِمن ، سر کن

در غُروب ِغُبار فشان ِزمان
غربت ِنور ِعشق ، باور کن

از فروغ ِزلال ِجان افروز
شعله ِسرد را ، پُر اخگر کن

با حضور ِدلت به مَجمع ما
زندگی ، در مسیر ِبهتر کن

پرتو ِعشق را ، به هم برسان
عشوه ای ، با شعاع ِخاور کن

مثل آن ، رهرو ِبدون ِنیاز
شاه راه ِطریقت ، از بَرکن

خلعت ِسرد ِخویش را بِدران
جامه ِدر، کهکشان ِآذر کن

دست ِهمت بگیر ، از حیدر
شب ِغمبار ِما را ، سحر کن

ازهمین بطن ِ خاکی بی جان
خیمه در ، بارگاه ِسرور کن

با ندای ِبلند ِیا مهدی (عج)
گوش ِدنیا پرست را ، کَر کن .

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه والنّصر

سید محمود سید موسوی

بین من و ما شدن

بین من و ما شدن
فاصله کوتاهی است
به اندازه ی سیر نور، در خط استوا
فقط مسئله این است
زمان یا زمین

رسول قنبرزاده

چنان دورم که کس هرگز نمی بیند سرابم را/

چنان دورم که کس هرگز نمی بیند سرابم را/
نه تن از دردِ من داند نه دل حالِ خرابم را/
نه دل از عاشقی دارم نه سر سودای وامق را/
نه دل دیگر رمق دارد نه تن یک لحظه تابم را/
کجای قصه ی عاشق، غمی سوزانده قلبم را/
در آغوشت بگیر ای غم، تو این عشقِ مذابم را/
شدم شاعر آن چشمت، تو ای یار غزلخوانم/
چه سود این غزل باید نمی خوانی کتابم را/
چنان دم درکشم سنگین که جانم می رود از دست/
ولیکن کس نمی بیند دل و درد و عذابم را/
چرا ای خوابِ چشم من! به پلک من نمی آیی/
که بر دستت بخوابانی، سرِ آرامِ خوابم را/
ثوابِ دستِ غمگینت شده آرامشِ این جان/
وگر پای خطا باشی نمی خواهم صوابم را/
حسابِ زخمِ دل رد شد ز انبوهِ سوالاتم/
که از مجهولِ آن معلوم نمیآبی جوابم را/
شرابِ جامِ شوکران من چو شامِ آخرم باشد/
مجالِ این وداعم نیست، بِکِش دارِ طنابم را/

سید نوریان موسوی