یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

نور حق از جلوه دخت پیامبر فاطمه است

نور حق از جلوه دخت پیامبر فاطمه است
بانوی شب زنده دار ویار حیدر فاطمه است
گر پدر از روی مهر ام ابیها خوانده اش
هدیه بر عالم بگواز سوی داور فاطمه است
بهترین مادر برای بچه های مرتضی
شاهد مظلومی ،فتاح خیبر فاطمه است

گر چه مظلوم است مولا در میان کوفیان
لاجرم، مظلوم در شهر پیامبر فاطمه است

عباس مقدسی

بُرنای من

بُرنای من
بر نشسته در خود
در جستجوی چشمه جوشان خود
ناتوانی در زمان خود
چون تکیده ای در وجود خود
وجودت همچو باشد
چشمه ساری جوشان
چون جام باشد در آب زلالی پر بها
چون چشمه ای در چشمه های آب زا
گریه ها و غصه هایت
در برکه ای در تشنگی
بود چون آبشاری از تشنگی
نصب کردند بر تو بیراهه های این زندگی
شاید چون زورقی باشی
شتابان در یافت حیات زندگی
خواه باش ناجی
بر چشمه های این سوزان زندگی
خواه باش بارش
از اشکهای چشم دل بر سنگهای برکه ای
حاصلش در امید،بارشی باشد
چون اشکهایی در بهار
تا زنده گرداند
فهم را در بُرنای بارش زای ما
در سرزمین سبز حاصل گون کوششهای ما
تا سیراب گرداند جسمهای تشنه را
تا چشمه جوشان بماند زایش اندیشه را
بارور سازد برتری در جوشش اندیشه را .


احمد رضا رهنمون

ستاره ام را دزدید

ستاره ام را دزدید
آن که از زیبایی اش
فقط رنج نصیبم کرد؛

در خَلَاء درونم فرو می روم
در سایه ی بی کسی،
برای یک لحظه
دیدن ستاره ایی
که با هم نشانش کردیم؛

درون خود کشیده میشوم،
هر بار
تکه ای از جانم
قربانی تو می شود؛

من مرده ام یا زنده؟
دیگر رویایی،
برای فروپاشی ندارم.


علیرضا پورکریمی

در جـنـگـلِ انـبـوهِ فـراقـت بـه مراتـب

در جـنـگـلِ انـبـوهِ فـراقـت بـه مراتـب
ناقوسِ خیالت به سرم مست و تو غایب

احساسِ نفسهـای دل انگـیـزِ تو در بـاد
دل را ز تـکـاپــویِ نـگـاهـت کـنــد آزاد

پیوسـتـه نسیمی به مشامم دمـد از گل
سرمست و غزلخوان شود از شوقِ تو بلبل


هر چند که از نرگـسِ چشمم شده ای دور
از بـاغِ دل هـرگـز نــرود خـاطــره ی نــور

کوثر قره باغی

آن‌که از کوچه گذر داشت مرا شاعر کرد

آن‌که از کوچه گذر داشت مرا شاعر کرد
در سرش عشق دگر داشت مرا شاعر کرد

من که از روز ازل عاشق یک شاخه گلم
گلِ سنجاق به سر داشت مرا شاعر کرد

سخت دلباخته‌ی شور و شر زندگیم
چشمِ پر شور و شرر داشت مرا شاعر کرد


منِ تنها شده مغرور پلنگی بودم
رُخَش از ماه اثر داشت مرا شاعر کرد

مست و دلباخته‌ی رنگ نگاهش بودم
چون که یک بار نظر داشت مرا شاعر کرد

آه جز غصه برایم خبری نیست دگر
چون که از غصه خبر داشت مرا شاعر کرد

گیسوانش به بلندای شب یلدا بود
شال از سر چو که برداشت مرا شاعر کرد

محمد امین نعمتی

خسته‌تر از آنم

خسته‌تر از آنم
که درکوبه های خیالت را
بر سینه ام نگاه کنم

بلقیس !..
اگر در نزنی
با تنهایی شب چشمانت
چه کنم
نگاه مست تو
طعم گس آغوشی
که باران ببارد
و من برگ هایم بریزد
دعا کنیم باران ببارد
وگرنه دست های پاییز زده
اغوای چشمانت را
آرزو به دل می ماند


غلامرضا تنها

باز فال قهوه میگیرم برات

باز فال قهوه میگیرم برات
نقش تو چه زیبا ته فنجون می کشم

میشم نقّاش به عشق تو فقط
عکسمو کنارت زیر بارون می کشم

ضربان قلبم میره بالا باهات
نفس هامو یکی درمیون می کشم


آره عاشقم اعتراف میکنم
لیلا شدم و درد مجنون می کشم

کنار دریا روی ماسه ها
دور از همه نقش تو پنهون می کشم...

ساراگوهری