یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

در نقشه ی کهکشانِ مستیِ تو

در نقشه ی کهکشانِ مستیِ تو
من یک لیوان آبم
تشنه ی یک جرعه از تباهی

آرام دل.......

تو می‌گویی"کوه به کوه در افکنم"
و من یک ریگِ کوچکم در کف کفشِ سفرت
اما این ریگ می‌داند
که قله‌های بلند
خوابِ سنگ‌های خرد می‌بینند.

آرام دل
تو از "دلبری و صفا" می‌خوانی،
و من، یک برگِ سپیدارِ لرزانم
بر آستانهٔ بادِ پاییزیت.
دوستت دارم را
در سکوتِ رگ‌هایم می‌خوانم،
پیش از آنکه از شاخه بیافتم.

آرام دل
ساغرِ تو کهنه است و ناب
شرابش از خورشیدهای دیرین می‌گوید.
اما جامِ من
از بارانِ همین امشب پر است
و رازِ جوانه‌زنیِ فردا را
در عمقِ شفافش پنهان کرده است.

پس "دخترک تاک"
من
بر شاخه‌ات آویزانم
نه چون خوشه‌ای انگور برای می‌ سازی
بلکه چون قطره‌ای شبنم
تا تو را در آینه‌ی کوچکم
نزدیک به زمین و آسمان بنمایم


حسین گودرزی

شب به غبار سواره ،توی هوا غباره

شب به غبار سواره ،توی هوا غباره

آسمون پرستاره ،سوسوی نوری داره

هرستاره تلاشی که نور خود بباره

ولی غبار شب گیر،خودشو به نور می‌ماله


تا نذاره که نوری ، به چشم کس بیاره

ماه بزرگ محاقه ، نور نداره توخوابه

ستاره ها میدونن ،عمر غبار تمومه

ماه که بیاد دوباره ، غبار شود بیچاره

تابِ تا سحر نداره ، بس که ، بیقراره


احمدرضاآزاد

با تو اشعارم ردیف خوب می خواهد چکار؟

با تو اشعارم ردیف خوب می خواهد چکار؟
محتوا و قالب مطلوب می خواهد چکار ؟

گر بنا باشد که یوسف ، بر نگردد سوی شهر!
پیرهنِ پر خون ِ او یعقوب می خواهد چکار؟

چرخش دور فلک ، خرد و خمیرم کرد و رفت
گندم ِ بلغور خرمن کوب می خواهد چکار؟


روزگارم را فلک با قلدری در هم شکست
لای چرخم نامسلمان چوب می خواهد چکار؟

در دلم ، اندازه ی بم ،غصه و اندوه هست
سینه ی پرخون دگر آشوب می خواهد چکار ؟

هر کسی یک جرعه ازجام لب سرخت چشید
ساقی و میخانه و مشروب می خواهد چکار ؟

هی مرا دعوت به صبر و خویشتنداری نکن
سینه صبر حضرت ایوب می خواهد چکار ؟

از رقیبم خورده ام در پیش نامردان شکست
تاج گل را عاشق مغلوب می خواهد چکار ؟

محمد علی شیردل

در این دو روزه صفحه ی شطرنج روزگار

در این دو روزه صفحه ی شطرنج روزگار
هر ادمی به فکر نبرد بود و پیکار
غافل که در میانه ی پیکار ادمان
دستی درون صفحه ی شطرنج میبرد
دنیا به ناگهان
چونان که بخت مهره ی تیره کند سفید
یا چون که بخت مهره ی روشن کند سیاه
گاهی به دست خویش زند شاه بر زمین
گاهی پیاده را به صبوری کند شاه
پرسد که با چه منطقی آرد چنین پیش
روزی به دست یاری و روزی به رسم کیش
گویم
که این عجوز،
دنیای کینه دوز،
این هرزه بیوه ی مردان بیشمار
آنگونه چیند این صفحه ی شطِّ رنج را
کاخر نباشد هیچ امید و ره نجات
کاخر نه یک نفر
بلکه تماممان
شویم،
کیش…
مات.

سید مصطفی حسینی

دل از دیوانه‌تر کردن چه حاصل غیر رسوایی؟

دل از دیوانه‌تر کردن چه حاصل غیر رسوایی؟
ز چشمی کز نسیمش شعله‌خیزد، جز شکیبایی؟

مرا گفتند از زهد و صبوری، گنج حاصل کن
ندیدندم که می‌گشتم به خاک کوی زیبایی

نه روزی بود بی‌آه و نه شامی بی‌پریشانی
چه داند حال ما آن‌کس که دور از دردِ رسوایی؟

به هر سو می‌روم، نامش صدایم می‌کند پنهان
که دریا هم نمی‌ماند چنین طوفانِ دریایی

کسی کو با نگاهش جان بگیرد، فتنه‌گر باشد
مرا فتنه‌ست آن چشمی که دارد لطف و رعنایی

مگو آن شور پنهان را به زهدِ خشک و بی‌ساقی
که این آتش نه از ذکر است، نه از سجاده و راهی

ابوفاضل اکبری

زمین دهان باز می‌کند

زمین
دهان باز می‌کند

چهره‌ها
از خواب سنگ می‌خیزند
تکه‌هایی از من
خاطره‌ای که هنوز نفس می‌کشد
ذره‌ای که به تاریکی چسبیده

صدا
دیگر صدا نیست
مایع است
می‌چکد
می‌پیچد
در گلوی دشت
در دهان زمین
در هر قطره
نامی فراموش‌شده موج می‌زند

آب
از دهان‌ها می‌گذرد
از زخم‌ها
از زنانی که نخستین واژه را گریه کردند
واژه‌ها
هنوز جاری‌اند
به خود نگاه می‌کنند

رود
زبان خاموش جهان است
هر موج
حافظه‌ای ناپدیدشده را حمل می‌کند
هر جریان
پیوندی با آنچه بود
و آنچه خواهد بود

من
بی‌نام
بی‌صورت
مثل رؤیا
که خودش را می‌بیند
در جریان
ذره‌ذره
محو می‌شوم
هر قطره
یک جهان می‌سازد


شیوا فدائی