| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
به نام مرد که تکیهست وقت ویرانی
ستون صبر و امید است در پریشانی
به نام مرد که میسوزد و نمیگوید
که میبرد غم دنیا به دوش پنهانی
به نام مرد که لبخند سادهاش یعنی
نگران نباش وسط هزار طوفانی
نه سنگدل نه بیاحساس فقط آموخته
چگونه گریه کند بی صدا مردانی
اگرچه خسته اگرچه شکسته در راهش
هنوز میایستد پای عهد انسانی
روزِ تو باد مبارک که مرد بودن تو
خودش بزرگترین شکل قهرمانی
سکینه فرهنگی
به هر بهانه رو زدم ز یاد برم خاطرات تو را
همین خاطرات هر بار خزان نمود نوبهار مرا
تنهاتر از تنهایم در این برهوت عشق
حال چگونه از سر به در کنم حال و هوای تو را
مستی عشق تو کِشاند مرا به هر دام بلا
سینه سوختم و بهر طبیبان نبود دوای بلای تو را
انگشت نمای خلق گشتم از برای تو چون مجنون
بس که کوه غمت همچو فرهاد کَند جان مرا
تقاص کدامین گناهم بود که غم عشق تو برد
به یغما چشمه ی چشمان مست و بی قرار مرا
هرچه بارید ز غم بود و گلستان نشد آتش غمت
همین خاطرات تو هر بار به آتش کشید گلستان مرا
شهریار قهرمانی
آسمانی که میبینم
پُر است
از پرندههایی
که بال دارند
اما راهی نه
میچرخند
میانِ باد
میانِ تردید
بیآنکه
جایی را
به خاطر بسپارند
ابرها
سنگیناند
بغض کرده
آنقدر
که نفسِ آسمان
گرفته است
اما
هیچ چیز فرو نمیریزد
زمین
سالهاست
دستهایش را بالا گرفته
منتظرِ قطرهای معنا
منتظرِ گریهای
که چیزی را
تمام کند
و آسمان
در اوجِ این همه پُری
خاموش مانده
خالی
از حتی
یک گریهی پرمعنی
ابوالفضل دوست محمدی سدهی
گـویـم تـرا پس در بحـــار آنـرا تـو بنگــر
هفت امتیاز از مصطفـی در وصفِ حیـدر
این شاخصـه تنهــا تـرا بـاشد علـی جـان
اوّل کسی هستی که ایمـانـت چـو مظهـر
بـر دیـنِ مـن گشتـی و کعبـه زادگـاهـت
بـالاتــریـن ایمــان ز تـو آمـد بــه دفتــر
بـر عهـد و پیمــان بـا خـدا تـو بـرتـرینـی
امـرِ خـدا در هــر زمـان نــزدِ تــو بــرتـــر
هــم در عـدالـت حکـم از بـالا گــرفتــی
هستــی مُقــرّب بـی گمـان در نــزدِ داور
داری بصیـرت در قضـاوت بــر حکـومـت
از بهـرِ مـردم زیـن سبب هـم یـار و یـاور
سلیمان ابوالقاسمی
دور از تو شبم به گریه مهمان شده است
هر لحظه دلم اسیرِ طوفان شده است
رفتی و جهانم از نفس افتاده است
دل در قفسِ خیال، زندان شده است
چشمان تو را ندیدنم مرگ من است
این روزِ سیاه، مرثیهخوان شده است
هر صبح که بیتو میرسد، میمیرم
خورشیدِ دلم غریب و پنهان شده است
گفتم که بمان، نماندی و رفتی زود
این عشق، چرا چنین پشیمان شده است؟
من منتظرم هنوز، تا بازآیی
دل، در تبِ دیدنت، سوزان شده است
دل در تبِ دوریات دیوانه و مست
هر لحظه برایت، دیده گریان شده است
رفتی و پس از تو، همهچیزم مُرد
این خانه، پس از تو، سرد و ویران شده است
در سینه دلیست، پر ز آتش، بیتاب
از داغِ تو، سینه ام داغدان شده است
گفتم به خودم: مست و دیوانه نباش
دیدم که جنون، رسمِ انسان شده است
هر صبحِ بدونِ تو، شبی تاریک است
خورشیدِ دلم، اسیرِ طوفان شده است
من منتظرم هنوز در این برهوت
چشم به در خشک و چو باران شده است
حمیدرضا خواجه
درد این دل را دوا کن یا علی
حاجت ما را روا کن یا علی
خاک پایت جملگی بر دیده هاست
از کرم چون توتیا کن یا علی
می زند آن دم عدو بر فرق شاه
گوید او بر من دعا کن یا علی!
از دَرَت هرگز نخواهم سیم و زر
گوشه چشمی به ما کن یا علی
سائلان را می دهی انگشتری
یک نظر هم سوی ما کن یا علی
ما حسینت را که عمری عاشقیم
عاشقان را مبتلا کن یا علی
شهریار، وصف تو را زیبا سرود
بعد ازو حرفم روا کن یا علی
جان آن فرزند پاکت، مجتبی
نذر این دل را ادا کن یا علی
نذر ما بوسه به خاک کوی توست
جان زینب، هین عطا کن یاعلی
یا که (میهن) را شفاعت سوی خود
یا که در راهت فدا کن یا علی
محسن رضایی میهن کرمانشاهی
مىایستد رو به روى پنجره،
دست مىکشد به موهایش
مىگوید:
پریدن، ربطى به بال ندارد،
قلب مىخواهد.
گروسعبدالملکیان