یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

وقتی از تو می‌نویسم

وقتی از تو می‌نویسم
قافیه‌ها همچو مویت
شکسته و خم می‌شوند

وقتی از تو دم می‌زنم
واژگانِ زبان من
همچون گلی که غنچه‌اش شکفته است
در جهانم عطر می‌زنند


آری!
اکنون فهمیده‌ام!
اعجاز تویی که نام تو چنین زیبا
جهانی را رنگ می‌زند

مبین محمدی

گرچه گاهی بالشم از گریه تا فردا تر است

گرچه گاهی بالشم از گریه تا فردا تر است
با خیالش خواب هایم شب به شب زیبا تر است

مثل دلفینی به دام افتاده در استخرم،آه!
طاهرا مشغول رقصیم، چشم هام اما تر است


پانته‌آ_صفایی

عاشقان را می کشی بیگانه را از بیگانگان بیگانه تر

عاشقان را می کشی بیگانه را  از بیگانگان بیگانه تر
احساس سوزان می کنی از عاشقان بیگانه عاشقانه تر
دردی نمایان می کنی، از مرهمان بیگانه درمانه تر
در شب هجران تاریک  تو، از اختران بیگانه  آشنا  آشنا تر
سایه ی آشفتگی بر قامتت گرداب تر از مرداب شد
بشکند اموج غم،ز دوش بر تن عاشق  جانان جانانه تر
این دلِ  عاشق ز اندوه فراقت ماه ها رنگ باخت
روید امید از دل، با عشق بر این عاشق، فرزانه تر

اندوه بی پایان  راد عاشق کرده، در جان تو صدها نهیب
می تپد از خاطرت ، عشقی دگر مستانه تر

منوچهر فتیان پور

خوش به حال من که تو شدی پدرم بابا

خوش به حال من که تو شدی پدرم بابا
شمع رخشان عمر پر ثمر م بابا

هر کجا ترسیدم وراه را برگشتم
تو بودی چو کوه پشت سرم بابا

نگذاشتی کم بیاورم .. برگردم
وقتی گفتی نترس دخترم بابا

زیر بار این خرج‌ها ی میلیونی
تو نگفتی یه بار هم ..آخ کمرم بابا

ما نفهمیدیم که چطور و از کجا آمد
با حقوق صنار و کمترم بابا

دست و چشم پاک تو بود که برکت داشت
و چه شبها که گفتی .... نمی‌خورم بابا

نمی‌دانستم آن دوران خوش بی خیالی
برای آوردن نان باید در آید...... پدرم.... بابا

سر به پیش کسی فرو نیاوردی
من حالا از آن روزهای تو باخبرم بابا

که برای به لقمه نان حلال
جان که باید کند .....و حتی بیشترم بابا

یک چشم به نرخ های امروزی
و به جیب خالی چشم دگرم بابا

مرا ببخش که برای روز پدر درددل کردم
و گفتم از سوز های جگرم بابا


خواستم فقط همین را به تو برسانم
خوش بحال من که تو بودی پدرم بابا

سارا سلامی

مرا که شانه‌ام از حمل آفتاب خَم است

مرا که شانه‌ام از حمل آفتاب خَم است
به جز پناه دو دست تو
سایبانی نیست...

قیصرامین‌پور

در تنهایی به یاد می‌آورم

در تنهایی  
به یاد می‌آورم  
که هیچ‌کس  
نام من را  
بر زبان نیاورد  
هیچ‌کس  
در انتظارم نماند  
و در خاموشی شب  
تنها صدای افتادن برگ‌ها را  
شنیدم  
و آن‌گاه دانستم  
که تنهایی  
همزاد من است


احمدرضا‌احمدی

جهان واقعی من و تو دو فنجان چای بود

جهان واقعی من و تو دو فنجان چای بود
که با هم از آن چای می‌نوشیدیم
و گاهی که در باران راه خانه را گم می‌کردیم

احمدرضااحمدی