یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

گاهی باید نشست

گاهی باید نشست
و گذشت از تمام
اماها…
اگرها…
و بی‌هیچ کلامی گذاشت جهان
آرام‌آرام
از دلِ سکوتی عمیق
خودش را پیدا کند
نه با منطق
که با لحنِ روشن یک ستاره
در شبی خاموش
وقتی سرش را
از دل یک پنجره بیرون می‌آورد
و به تو می‌گوید: سلام…

همین‌ قدر ساده
همین‌ قدر بی‌دلیل

گاهی باید نشست
و دل را از اضطرابِ رفتن
خالی کرد
و در نبضِ یک تپشِ ساده
زندگی را از نو
کنار رودی روشن مرور کرد
و تمام نگرانی ها را به آب سپرد
از پشت نگاهی
که از زوایه ی تر یک قطره آب
به سنجاقکی خسته می نگرد
که از حاشیه‌ی نازک نوری
عبور می‌کند،
بی‌آن‌که در چشم بادی برود
یا در خواب برگی بپرد

در جهانی
که دیگر هیچ چیز عجیب نیست
جز صداقتِ یک گل
هنگام شکفتن
وقتی بی‌ دلیل
خودش را از دل یک رسالت کهنه
به دل تماشا می‌ زند
و در بازتاب یک معنی
پوست می اندازد

در حالی که دنیا
شاید تنها یک لحظه است
که فقط یادمان رفته زندگی اش کنیم
پُلی کوتاه
میان نخستین گریه
و واپسین آه
که تو را عبور می دهد از خودت
به سمت یک لحظه ایستادن
و نگریستن به معنای رفتن
در جهانی
که دیگر هیچ چیز جالب نیست،
جز تلاش انسان برای رسیدن...
به کجا ؟
من نمی دانم؟

سید روح الله حسینی دارگانی

عجب شکوفه ای روئیده در باغ پیرهنت

عجب شکوفه ای روئیده در باغ پیرهنت
آبی شده به جای سبز، تمام باغِ تنت
می برد این رنگ مرا به خیال وخواب
خوابِ آب و رنگِ آبیِ مهربان شدنت
چه شبی ست امشب بیا و حال مرا ببین
چه کار کرد با دلم رنگِ آبیِ پیرهنت
به خواب من آمدی و دوباره بهار آمد

آبی تر از آسمان، آبی به شوق آمدنت
لبخند می زدی که بی اختیار گفتم: آه
خدای من! آبی، آبیست تمام باغ تنت

علی ناصری

صدای آب

صدای آب
پس‌زمینه‌ی همیشگی
صدای رطوبت
صدای لغزندگی
صدای جاری‌شدنِ عرق بر گودی‌ها
این صدا، رودخانه‌ی زندگی‌ست که از میانِ بدن‌های ما می‌گذرد
ما دو ساحلِ این رودیم
هر بار سیل می‌آید

مرزهایمان را محو می‌کند و دوباره تعریف می‌کند

حسین گودرزی

هیچ چیز نمیخواهم

هیچ چیز نمیخواهم
فقط!
حضور داشته باش..
تا خیالم
دمی بیاساید...


شبنم ولیدی

من ماندم و یک عالمه پاییز، بعد از تو

من ماندم و یک عالمه پاییز، بعد از تو
با کفش چرم و جاده های لیز، بعد از تو
مانند کنجشگی هزاران بار بحثم شد
با یک مترسک بر سر جالیز، بعد از تو
در جنگ با تاتارهای تار موهایت
خونها بپا کرده است بی چنگیز، بعد از تو
وقتی که لبهای تو لیوان مرا پر کرد
چرخیده شد دور سرم هر چیز، بعد از تو

دستم بگیر از جنگل سردت رهایم کن
در مه گرفتار آمده تبریز، بعد از تو
تف کرد اعصاب خودش را بارها کبریت
در قسمت سرسبز حاصلخیز، بعد از تو
یک قطره اشک ازگونه های سرد می افتد
در چایی یخ کرده روی میز، بعد از تو
پاییز با حکم دلت بر پهنه ی قالی
با ترس می کارد گل گشنیز بعد از تو

عباس صابری پناه

آواره در این کوچه ها

آواره در این کوچه ها
دیدم شبی یک مرد را
پرسیدمش این وقت شب
ازبهر چه کردی تو تب؟!
گفتا در این سرمای سرد
من سرکشم می بهر درد
گفتم که دردت ازچه هست؟
که مرد شب را کرده مست؟
گفتا که دردم عاشقی است
دلبستن و دل باختگی است
گفتم که معشوق ات کجاست؟
گفتا که معبودم خداست!
گفتم چه کس هم راز توست؟
هم سو و هم آواز توست؟
گفتا به من با این زبان
نطقی زعشق اندر میان
گفتا که در سال های دور
از شهر عشق کردم عبور
از بین آن نازک لبان
دیدم گلی بس مهربان

در چشم او با هر قدم
با هر تپش غرق میشدم
چندی مسافت طی که شد
دیدم به دام با چشم خود
من غرق در دریای او
او بی خبرزین جست وجو
شدم صیدی به چشم آن نگاری
که جز تسلیم شدن راهی نداری
به هر منوال سرتسلیم کنم رو
کاین تسلیم شدن جمع داردآبرو
چنان دلبسته ی معشوقه گشتم
که گویی مالک حور و بهشتم
ولی افسوس که دادار جهانی
سر و سری دگر داشتش نهانی
درآن هنگام به وقت کام گرفتند
چه تقدیر سیاهی می نوشتند
به یک فاصله تا پلک هم زنیم ما
بدیدم سهم خاک شد ،رفت ازاینجا
دگر از آن زمان مونس مرا نیست
بگو همدم و همرازم دگر کیست؟
مگر گیرد کسی جایش به قلبم
خدایکتاست یکی هم عشق آدم
نه هم رنگ و نه همدم‌و نه همراز
کبوتر با کبوتر ،باز با باز
مرا بعداز خودش میهمان غم کرد
جرعه ایی از بحر درد گویی که کم کرد
برآن عهدی که روزی از قضابا او بستم
هنوزهم مرد و مردانه نشسته ام
اگر چه دیدنش امکان ندارد
تن بی جان وخسته جان ندارد
بخوابم بلکه در خوابش ببینم
برای دیدنش باز گل بچینم
چه حسرت ها که مانده بر دل
چه رنجی میکشد باغبان بی گل
تو پرسیدی چرا آواره هستم؟
دلیلش عهدو پیمانیست که بستم
نی ام نادم از این تلخ سرنوشتم
که هرجا یاد اوست انجاست بهشتم


سعید جعفری

جنونِ چشم‌هایت

جنونِ چشم‌هایت
به رقص درمی‌آید.

در عبور از سرزمین رویاها
شعله به شعله
در خلأ شب و نور و زمان
جاری می‌شود.

سکوت
در گرداب خیال
به هزار زبان می‌شکند،
و هر پاره‌اش
در حافظه‌ی شب‌‌تابی
پر به آسمان می‌ساید.


حسین محمدیان