یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

چشمه ها از جوشش باز ایستادند

چشمه ها
از جوشش باز ایستادند
رودها
دریاچه ها
خشکیدند
ابرها
باران را خاطره کردند
یک اعتصاب دسته جمعی !
....
من چند قطره
از آنها ‌
در زیر پلکهایم
پنهان کردم
تا در مراسم سوگواری زمین
اشکی‌ برای باریدن
داشته باشم !
شما چطور؟


احمد پویان فر

در این سکوتِ پر از زمزمه‌های بلند،

در این سکوتِ پر از زمزمه‌های بلند،
تنها چیزی که هست،
همان چیزی است که نیست.

دستم را در نور می‌بینم،
ولی سایه‌ام بر دیوار تاریک،
انکارِ این دیدار است.

عشق می‌ورزم به انزوایی که
پر از حضوری بی‌پایان است،
و در این آغوشِ باز،
جهانی از فاصله را پرورش می‌دهم.

می‌خندم با چشمانی پر از اشک،
در طلوعی که غروب را نوید می‌دهد،
و آزادم،
در زنجیری از آرزوهای بی‌مرز.

ای تناقضِ زیبا!
تو همان رشته‌ای که پاره می‌کنی تا ببندی،
تو همان آتشی که با سوختن،
جان می‌بخشی.

مریم نقی پور خانه سر

خورشید امروز

خورشید امروز
از پشت کدام نخل طلوع خواهد کرد؟
تویی که موهایت به رنگ خرماست
و زیبایی از شاخه‌هایت آویزان است!
به من بگو
آیا تنهاییِ امروز،
طعم تو را خواهد داد؟

دانه بریز...
کبوتری سفید
روی شال یشمی‌ات
آه می‌کشد
از تنهایی
و از گرسنگی؛
اما ترجیح می‌دهد
روی شال تو بماند
گرسنگی بکشد
تنهایی بکشد
آه بکشد
اما روی شال تو بماند
تا تو هر روز دُور گردنت بپیچی‌اش
مرتبش کنی
تایَش کنی
آویزانش کنی به جالباسی‌ات
به قلبت
به موهایت
تا شاید روزی پرواز را بیاموزد،
واقعی بودن را بیاموزد
و بوسیدن تو را بیاموزد.

چه سایه‌ای دارند ابروان تو
و چه لذتی‌ست در گرمای تابستان
به خنکای تو تکیه دادن
از لب‌های تو نوشیدن
از چشم‌های تو مست شدن
و از آغوش تو سر رفتن...

چه مژِگان بلندی!
وقتی پلک می‌زنی
پُلی در انتهای قلبم می‌شکند
محکومی بی‌اختیار
به سمت جوخه می‌رود
به طنابش بوسه می‌زند
و بدون آنکه صدای اذان را شنیده باشد
خودش را حلق‌آویز می‌کند

تو صدای اذانی
تو تجلّیِ بزرگیِ نام خدایی
تویی که به رستگاری ختم می‌شوی
به بهترین عمل ختم می‌شوی
به نماز ختم می‌شوی
به ایمان ختم می‌شوی

تو مسبب توبه کردن شاعرانی...

چه صبری داری تو
که عاشق خودت نمی‌شوی
خودت را نمی‌بوسی
خودت را نمی‌بینی
خودت را در آغوش نمی‌کشی

چطور از حسرتِ داشتنِ خودت دِق نمی‌کنی؟

چه صبری دارند آینه‌ها
که از نگاه تو نمی‌شکنند
از وقار تو نمی‌شکنند
و همچنان دست به دامن نور
تو را منعکس می‌کنند.

چه صبری دارد واژهٔ «زیبایی»
که هنگام تلاوت شدنت
همچنان معنایش را از دست نمی‌دهد...

چه صبری دارد زنگ خانهٔ من
که سال‌هاست در انتظار آمدن تو
به دستان هیچ زنی
اعتنا نمی‌کند؛
به فشرده شدن اعتنا نمی‌کند
و همچنان منتظر است
تا ظرافت انگشتان تو از خواب بیدارش کند

چه صبری دارم من
که تنها پنجرهٔ قلبم
رو به چشم‌های تو باز می‌شود


آرمان صفاریان

هنگامی که آتش کل وجودم را فرا گرفته

هنگامی که آتش کل وجودم را فرا گرفته
دلم خستهُ تنم بی جان
تنها بوسه ی تو بر گونه هایم
آتش وجودم را خاموش
دلم را شاد
تنم را سرزنده خواهد کرد
.
.
.
تمام وجودم برای توست......

مهدیس نیک

در دست تـو دنیای من ، غریب‌تر

در دست تـو دنیای من ، غریب‌تر
در آغوش تو،جهان من، عجیب‌تر

فقط همین کـه بگویم نیافتم
از چشم روشن تو، دل‌فریب‌تر

تو فصل نـابِ تجلی روزهای من
در امتدادِ تـو ، غـزل‌ها نجیب‌تر

با هـر نفس کـنار تو آرام می‌شوم
در این سکوت،واژه‌هایم شکیب‌تر

موی تو را نسیم سحرگاه می‌برد
با هر وزش،بوی عطر تو، مهیب‌تر

در خوابِ من، خیال تو آرام می‌چکد
هـر قطره‌اش ، در وجودم ، طبیب‌تر

گم‌مانده در حلقه‌ی تکرارهای این غزل
هر نغمه اش ، به شوق تو بی‌رقیب‌تر...


محمد بهرامی

در را به هوای تو گشودن فقط این خوب و قشنگ است

در را به هوای تو گشودن فقط این خوب و قشنگ است
از تو سخن عشق شنودن فقط این خوب و قشنگ است

زیبایی و حسن تو تمام است و نگنجد به کلامی
در کار تماشای تو بودن فقط این خوب و قشنگ است

در وصف نیایی که بگویم که چنینی و چنانی
از تو غزلی تازه سرودن فقط این خوب و قشنگ است

من موج خروشنده و تو ساحل امنی و کنارت
آهسته و آرام غنودن فقط این خوب و قشنگ است

ای مایه ی آرامش و حال خوش و لبخند و رضایت
هرلحظه به تو روی نمودن فقط این خوب و قشنگ است

ای خالق خوشحالی و وجد و طرب وشوق و دل خوش
هر لحظه تورا نیک ستودن فقط این خوب و قشنگ است

یحیی رشیدی

باز هم من و سکوت شب ومهتاب وپنجره

باز هم من و سکوت شب ومهتاب وپنجره
وبغضی غریبانه که از غم تو نشسته بر حنجره

چقدر خالی ست خانه از آهنگ صدایت
نشسته ام دست به دعا به زیر پایت

نگاه خسته و بی فروغت می خراشد روح خسته ام را
کجاست آن دست های مهربان که پناه بود مرا

خدایا من که کوه صبر واستقامت بودم
امروز برای اولین بار کم آوردم

مادر ای فرشته ای که آمده ای زبهشت
نمی دانم در تقدیر تو خداوند چه نوشت

دگر مرا مجال نمی دهد اشک ، امشب
وگرنه می نویسم دردهای تو را از صبح تا شب

تو ماه شبهای منی ، شوق نفس کشیدنی
بمانی تا همیشه برایم که جان منی


بهنوش میرزایی