| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
انتها ندارد عشق
پیچکی رونده است
تاعمق جان میرود
و گاهی هلاکت میکند
کم می آوری همچون کودکی در گرسنگی
غش میکنی و ریسه میروی
و خودت نیز بدون هیچ واهمه ای
میگذری از سنگلاخ های عبور عشق
همچون مترسکی میشوی برجالیز
چه عبوری دارد عشق در زجرروزگار
آن هنگامی که خشم و طغیان وامیدارت
تا که دست میبری بر تمام پرده دری ها
و مجنون میشوی درغربت غریب درد ها
و اوج میگیری در نشئت آرزوها یت
وقصه غصه های خویش میشوی
و قصه شیرین خوانده های دیگران
آری این است عشق
که با معبودیت یکتایی به پرواز در می آید
وصدای جیک جیک یک پرنده تورا مدهوش میکند
ویا که لوندی بازیگوشی یک گربه طناز
و نگاه کودک معصوم در آغوش مادر
به هنگام مک زدن بر پستانش
و فشردن دستان کوچکش برای غلیان شیر
چه توانی گفت تو از عشق؟
که عاشقت مجنون میکند تو را در قدرت لایتناهی خویش
و می رساند عشق زمینی تو را به سرمنشاء هستی
که اگرتکامل باشد ونباشد رو به زوال
نسرین شریفی

پری دریایی
سطر بادها وزیدن میکند
سطر موجها متلاطم میشود
سطر صخره بر پای ماهیگیر بوسه میشود
و سطر انتظار ماه می تابید تا پولک پری دریایی
در آب بدرخشد
و گلی روی آب باز لبخند بزند
سطر بوسه در آینه آب منعکس میشود
و بچه ماهی ها تکرار میکنند
رضا اهورایی
لالهها...
در راستین قامتی
باید که تنهایی کشند
ما حاکمانِ محکوم
به رای دادگاه جهل و ناروداری خود
از پشت میز دانش و درک
و پنهان از نگاه خرد
به زندان شکل پرستی
و شکل پذیری
سرازیریم
با صَلاحی از
باصطلاح دانش و منورالفکری،
بیهوده
از بیهودگیها میگوییم
و هنوز از جادوی راز از گل سرخ
و رنگ بندی رنگین کمان
بیخبریم
و نمیپرسیم چرا
در بازتاب منشور، سیاهی نیست.
ما دلخوشان،
به تشریحِ کف روی آب
معتادِ بیهوده پردازی شدیم.
وحیدى شیرازى
پر از گلایه و دردم ، پر ازپریشانی
پر از نوشتن شعری که تو نمی خوانی
دلم گرفته از این غصه های از سر هیچ
دلم گرفته از این بغض های طوفانی
از آن صدای زمخت و غریب تلوزیون
از این سکوت غم انگیز و تلخ و طولانی
دلم گرفته از این حرفهای تکراری
از این "به من چه "،"برو بی خیال "، "خود دانی!"
از اینکه می رسی از راه و می روی ناگاه
فقط به نیّت اینکه مرا برنجانی
از اینکه آخر هر بار درد دل کردن
رسیده ام به پریشانی و پشیمانی
از اینکه گریه کنم،شاید از سر اجبار
بپرسی از من و این چشمهای بارانی
کمی کنار من و غصه هام بنشینی
کمی به حال من خسته ،دل بسوزانی
دلم گرفته از اینکه همیشه دور از تو
دلم گرفت و گذشتی از آن به آسانی
دلم گرفته و امشب دوباره تنهایی
و باز شعرجدیدی که تو نمی خوانی...
| بیتا امیری |


نمِ بارون چشامو، یادِ تو میندازه
تو که باشی تو چشات، قِبلَه شو می سازه
نمی خوام، وقتی سُراغِ تو رو می گیرم
ببینم رفتی که من، جایِ تو می میرم
اگه خوابم که نمی خوام دیگه بیدار شَم
شاید ازهر چی که دورت کُنه بیزار شَم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ای کاش، گلِ ابریشمی ام
باشی، همه ی زندگی ام
مجنون، شدَنَم قِصه بشه
هر چی، که خدا خواسته بشه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آسمون هر چی تقَلّا کنه، مهتابِش
میبینه صورتِ ماتو، نمیاد خوابش
تو خیالم، آرزومو با تو می بینم
بِشه مهتاب و، با دستایِ تو می چینم
نفست می کشم و زنده می شم بازم
دلِ تنگم رو تو آغوشِ تو میندازم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ای کاش، گلِ ابریشمی ام
باشی، همه ی زندگی ام
مجنون، شدنم قصّه بشه
هر چی، که خدا خواسته بشه.
مطهره
26اسفند403
کاش شب را بگذرانم به سحر زنده شوم
در نگاهت، باز بیدار از سفر زنده شوم
دست تقدیر آمد و دیوار بین ما کشید
لیک من با یادِ چشمِ تو مگر زنده شوم
پرده از گفتار افتاد و دلم پر ز سخن
در سکوتی روشن از جان دگر زنده شوم
شعله ور اما نه سوزان ، به هم آمیخته ایم
در هجوم باد ، اگر بارِ دگر زنده شوم
زندگی گاهی جدایی ست به طولِ یک نفس
کاش با لبخند زیبای تو سر زنده شوم
گر بیایم بار دیگر در جهان بی غبار
در حضورت ساده ، چون صبح سحر زنده شوم
با تو آرامم رها از قیدِ بایدهای تلخ
در خیالی پاک از یک چشم تر زنده شوم
فریبا دلال
خورشید،
در چادرِ زرینِ صبح میچرخید
و خندهی گلها
کوچه را بیدار کرد...
دلِ من
با نسیمِ اولِ فروردین
کفشهایش را درآورد
و دوید،
روی چمنِ خیال
بیآنکه نگرانِ هیچ بود و نبودی باشد...
درختان،
برای گنجشکها دست میزدند
و چای خانهی کوچکِ دنیا
عطرِ بهار را دم کرده بود...
چه مهم است که جهان
گاهگاهی بینظم میرقصد؟
مگر نه اینکه خوشبختی
از لای همین بینظمیها
سرک میکشد؟
بخند!
که رقصِ زندگی
از خندهی تو آغاز میشود...
ابوفاضل اکبری
روز نوروز آمده فصل بهاران شده است
باغ و بستان و چمن محفل یاران شده است
خندهها از ته دل گریهها از سر شوق
بلبل نغمه سرا شاد و غزلخوان شده است
عطر خاک وطنم بوی عنبر و عبیر
نفس گرم صبا تشنه باران شده است
رقص پروانه به گرد گل سرخ و اطلسی
جان ببخشد به تن خسته که نالان شده است
فروغ قاسمی