یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

ستاره ام را دزدید

ستاره ام را دزدید
آن که از زیبایی اش
فقط رنج نصیبم کرد؛

در خَلَاء درونم فرو می روم
در سایه ی بی کسی،
برای یک لحظه
دیدن ستاره ایی
که با هم نشانش کردیم؛

درون خود کشیده میشوم،
هر بار
تکه ای از جانم
قربانی تو می شود؛

من مرده ام یا زنده؟
دیگر رویایی،
برای فروپاشی ندارم.


علیرضا پورکریمی

در جـنـگـلِ انـبـوهِ فـراقـت بـه مراتـب

در جـنـگـلِ انـبـوهِ فـراقـت بـه مراتـب
ناقوسِ خیالت به سرم مست و تو غایب

احساسِ نفسهـای دل انگـیـزِ تو در بـاد
دل را ز تـکـاپــویِ نـگـاهـت کـنــد آزاد

پیوسـتـه نسیمی به مشامم دمـد از گل
سرمست و غزلخوان شود از شوقِ تو بلبل


هر چند که از نرگـسِ چشمم شده ای دور
از بـاغِ دل هـرگـز نــرود خـاطــره ی نــور

کوثر قره باغی

آن‌که از کوچه گذر داشت مرا شاعر کرد

آن‌که از کوچه گذر داشت مرا شاعر کرد
در سرش عشق دگر داشت مرا شاعر کرد

من که از روز ازل عاشق یک شاخه گلم
گلِ سنجاق به سر داشت مرا شاعر کرد

سخت دلباخته‌ی شور و شر زندگیم
چشمِ پر شور و شرر داشت مرا شاعر کرد


منِ تنها شده مغرور پلنگی بودم
رُخَش از ماه اثر داشت مرا شاعر کرد

مست و دلباخته‌ی رنگ نگاهش بودم
چون که یک بار نظر داشت مرا شاعر کرد

آه جز غصه برایم خبری نیست دگر
چون که از غصه خبر داشت مرا شاعر کرد

گیسوانش به بلندای شب یلدا بود
شال از سر چو که برداشت مرا شاعر کرد

محمد امین نعمتی

خسته‌تر از آنم

خسته‌تر از آنم
که درکوبه های خیالت را
بر سینه ام نگاه کنم

بلقیس !..
اگر در نزنی
با تنهایی شب چشمانت
چه کنم
نگاه مست تو
طعم گس آغوشی
که باران ببارد
و من برگ هایم بریزد
دعا کنیم باران ببارد
وگرنه دست های پاییز زده
اغوای چشمانت را
آرزو به دل می ماند


غلامرضا تنها

باز فال قهوه میگیرم برات

باز فال قهوه میگیرم برات
نقش تو چه زیبا ته فنجون می کشم

میشم نقّاش به عشق تو فقط
عکسمو کنارت زیر بارون می کشم

ضربان قلبم میره بالا باهات
نفس هامو یکی درمیون می کشم


آره عاشقم اعتراف میکنم
لیلا شدم و درد مجنون می کشم

کنار دریا روی ماسه ها
دور از همه نقش تو پنهون می کشم...

ساراگوهری

کوچه اقاقی ها

کوچه اقاقی ها
شبی آرام،
از دلِ کوچه‌های خلوتِ اقاقی‌ها،
زیباترین ترانه را سرودم...

باد،
پیام‌آورِ عطرهای پنهانی بود
و ماه،
سایه‌روشنِ قدم‌های من را
روی سنگ‌فرش‌های خیس می‌پاشید.

کوچه ساکت بود،
اما گوش‌هایم
صدای تپشِ درختان را می‌شنید،
و برگ‌ها
با هر نسیم،
واژه‌های تازه‌ای اختراع می‌کردند.

من ماندم،
در میانه‌ی راهی
که نمی‌دانست
به کدام دلتنگی ختم می‌شود،
و شعر
از لابه‌لای سینه‌ام
مثل آبی از چشمه‌ای ناشناس
جاری شد.

آری،
در همان شبِ آرام،
در همان کوچه‌ی خاموشِ اقاقی‌ها،
زیباترین ترانه را سرودم؛
ترانه‌ای
که کسی نشنید،
جز خدا
و شاید
دلی که در دوردست
برای من می‌تپید...

غلامرضا خضری

گفته بودم روزهای خوب کم کم می رسد

گفته بودم روزهای خوب کم کم می رسد
بر لبان تشنه ات باران نم نم می رسد

ای گل باران زده از اشک حسرت غم مخور
موسم عیش تو هم فردای خرم می رسد

بین که هر کس که ترا آزرد آخر شد ذلیل
اندک اندک نا نجیبان را شب غم می رسد


غم مخور جانا که انسان را رعایت کرده ایم
از پس صبرو شکیبایی ظفر هم می‌رسد

تا به کی خورشید ماند در پس ابر سیه
روز روشن از پی این ابر مبهم می رسد

زین به پشت و پشت بر زین روزگاران بگذرد
بار دیگر روزگار خسرو جم می رسد

بشکفد گلهای زیبای امید و آرزو
فصل عطر افشانی گلهای مریم می رسد

می دهد عطر بهار و بوی باران این غزل
جوهر شعر (محرّم) چون ز شبنم می رسد

سید محمد رضاموسوی