یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

عصرها باید با یک فنجان چای دارچینی

عصرها باید با یک فنجان چای دارچینی گوشه ای یا کنار پنجره ای لم داد و با لبخند گفت: بی خیال همه ی آنها که کامم را در زندگی تلخ می کنند...

این "دل "اگر کم است...بگو "سر" بیاورم
یا امر کن که یک " دل " دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم " دوست دارمت"
دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم...

((سید مهدی موسوی))

_گفت : اگه یه ماشین زمان داشتی

_گفت : اگه یه ماشین زمان داشتی

باهاش میرفتی گذشته یا آینده؟

دستامو دور لیوان چای 

سفت حلقه کرده بودم، نگاش کردم، 

_گفتم : هیچکدوم

_گفت : د بگو دیگه؟ یکیشونه انتخاب کن!

گفتم : اگه ماشین زمان داشتم، 

نه میرفتم گذشته نه میرفتم آینده.

گفت : پس چیکار میکردی دیوونه؟

گفتم : زمان رو همینجا متوقف میکردم وُ

تا ابد به بهونه ی سرد شدن این فنجون چای

همینجا پیش تو میموندم

 

| بابک زمانی |

 

خیال می کنم

خیال می کنم

در آب های جهان قایقی است
و من -مسافر قایق- هزار ها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم


مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟


و در کدام بهار
درنگ خواهد کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین.

 "سهراب سپهری / گزیده‌ای از شعر: مسافر"

جوانی‌ام

جوانی‌ام
گوشه‌ی آغوش تو بود
لحظه‌ای صبر اگر می‌کردی
پیدایش می‌کردم

آغوشت را باز کردی
برای رفتن‌ام
شاید حق با تو بود
من دیر شده بودم

"شهاب مقربین"

گرفتی آسمانم را به جایش پر به من دادی

گرفتی آسمانم را به جایش پر به من دادی
ز من یک غم گرفتی صد غم دیگر به من دادی
چه شد که له له پرواز را از خاطرم بردی؟
زمینی تر شدم هر چند بال و پر به من دادی
تو هم ای نوبهار احیا نکردی شاخه هایم را
که مشتی سم و آفت ، جای بار و بر به من دادی !
به روی زخمهایم با نمک مرهم شدی ، دنیا
ازآب دیده ام پر بود اگر ساغر به من دادی
نشد گوشی خریدار غزل هایم؛ فقط غم بود
اگر یک اهل دل زین قوم ناباور به من دادی
از آن بالا بیا پایین دمی ای شیخ تا بینی
عذابی را که قولش را خود از منبر به من دادی!
زبان عقل و دینم را نمی فهمد؛ خداوندا
مسلمان کردی اما یک دل کافر به من دادی
تنم را گرچه چون خاکستری در دست باد اما
دلی چون آتشی در زیر خاکستر به من دادی...
علی ارجمند

باید این احساس در دل مانده را پنهان کنم

باید این احساس در دل مانده را پنهان کنم
این شکستن های بر جا مانده را درمان کنم
عاشقت باشم ولی عمدا فقــط دورت کنم
له شدن های غــرورم را کمی جبـران کنم
روبرویت هی بخندم بی خیالی طـی کنم
در نبودت خویش را در شاعری عریان کنم
رشـد کرده در درونم ریشه ای با نــام تو
در نظـر دارم تبـر بردارم و ویـــران کـنم
خسته ام از این نقاب لعنتی بر چــهره ام
نه نمی خواهم تو را در بودنم کتمان کنم
ابر بغض آلوده ام باید ببارم بـی هـــوا
در توانم نیست بـاران باشم و پنهان کنم
آرزو پناهی

از سر زلف تو پیداست که "سر" می خواهی

از سر زلف تو پیداست که "سر" می خواهی
از فروپاشی یک شهر خبر می خواهی
عشق، میدان جنون است نه پس کوچه ی عقل
دل دیوانه مهیاست! اگر می خواهی..
میوه ام عزت و آزادگی ام بود که رفت
از تهی دستی یک سرو، ثمر می خواهی؟
شاخه ی خویش شکستم که عصایت باشم
تو ولی از من افتاده، تبر می خواهی
عطر گیسوی تو تا ملک سلیمان رفته ست
زلف وا کرده ای و شانه به سر میخواهی
"
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز"!
مصلحت نیست که از هرکه نظر میخواهی..
وصف تو کار کسی نیست بجز "حافظ" و من
عاشقی اهل دل و اهل هنر میخواهی...
پوریا شیرانی

از همه چیز این دنیا ترسیده ام

از همه چیز این دنیا ترسیده ام
مادرم غمگین است
و آینه ها را پاک می کند
پدرم
با پیراهن سرمه ای اش
همیشه به جاده ها می زند
من گوشه ای نشسته ام
و از خوشبختی می ترسم
از اینکه یک روز
بیدار شوم
ببینم دیوارها ریخته است
ببینم
کنار پنجره ی کوچکی
که فصل ها از آن برایم دست تکان می دادند،
تمام پروانه های روشنم مرده اند...
مادرم غمگین است
و می گوید چیزی نیست
می گوید: این طوفان بارها گل های دامنم را با خود برده است
می گوید: با هیچ کدام از آن پیراهن های سفید نرقصیده ام
من نشسته ام
و فکر می کنم اشک های مادرم روی هم
یک دریاچه ی عمیق می شوند
...
فرناز خان احمدی