یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

زنی در آینه میبافد موهایش را که من نیستم!

زنی در آینه میبافد موهایش را
که من نیستم!
جا گذاشته ام خودم را
در میان قدمهایی بی تاب،
در امتدادِ آبی پررنگ آسمانِ غروب
میان دستهای در هم گره خورده،
در عطر خوش خاطره ای دور
در التهاب از یادرفته ی روزها
خودم را جا گذاشته ام در تو...


آرزو هدایتی

دلم را بردی و گفتی که دل بردن گناهی نیست

دلم را بردی و گفتی که دل بردن گناهی نیست
تو را دیدم، دگر با من سر توبه‌ست، نگاهی نیست

به یک لبخند شیرینت، شدم بی‌خویش و پرسیدم:
خموشی چیست؟ گفتی: تا نگویی، اشتباهی نیست

نهانم کن در آغوشت، که دنیایم پر از شور است
که بیرون از دل عاشق، به جز زنجیر و راهی نیست


در آن چشمِ پر از فتنه، خدایا چیست پنهان‌تر
که هر کس دید، افتاد و ندانست انتهایی نیست؟

نه از زهد و نه از واعظ، دلم آرام می‌گیرد
که این باده‌ست در پیمانه‌ام، و جز پناهی نیست

به فاضل گفت معشوقش: در این ره، جان مگذار ای دل
که ما را با دل عاشق، به جز آهی، پناهی نیست

ابوفاضل اکبری

بگـویـم نکتــه ای را یـادگـاری

بگـویـم نکتــه ای را یـادگـاری
نـــداری بــــر تَــولّــد اختیـاری
تَحـوُّل اختیــارِ تــو بـه هــر آن
خوشی دل را به ایزد می سپاری

سلیمان ابوالقاسمی

ها کن،

ها کن،
دستان این سرمازده ی تنها را
جای اینکه،
بروی از پشت پنجره به تماشای
برف بنشینی....!


مصطفی ولیعبدی

به من گفتا بیا آفتاب اینجاست

به من گفتا بیا آفتاب اینجاست
فروغ آن مه شب تاب اینجاست

به تاریکی مرو سر در گریبان
نمی‌بینی مگر مهتاب اینجاست

به گوش لحظه های باور خویش
بگفتم گوهر نایاب اینجاست

شدم عاشق‌ترین رفتم به سویش
بگفتا وامق بی تاب اینجاست

بگفتم روز و شب بهرم یکی شد
بگفتا عاشق بی‌خواب اینجاست


فروغ قاسمی

کاش برادرانی داشتم هم چو برادران یوسف

کاش برادرانی داشتم هم چو برادران یوسف
در چاه سیاهم می انداختن
از بهر حسادت به بردگی ام می فروختن
کاش زلیخایی بود که دم به دم نفس به نفس ش بند بود
عاشق رخ مجنون خود بود
اما
از بهر دیوانگی پی گناه بود
کاش همچو زنان مصری دستانم بریده بود
که لباسی را پاره کرده بود
حتی یک لحظه هم شرم از رسوا شدنش نداشتم
اما
چشم در چشم او بود و نفسم به نفسش بند بود
کاش در زندانی بودم که در آن معشوق را به بند می کشیدن
مرا هم بند او می کردن و بندگی اش می کردم
کاش مرا به خدایی خدا دعوت می کرد
رسالت عشق خدای را در من زنده می کرد
کاش خوابی می دیدم او تعبیر می کرد
از بند گنهم مرا آزاد می کرد
کاش همیشه سر کوچه می نشستم
چشمم پی دنبال گرفتارش می گشتم
از فرت پیری و فرسودگی جوانم می کرد
مرا حجت دین خود و رسالتش می کرد
کاش با خدای خود سخنی می گفتم
همچو زلیخا که دل یوسف ش را آرام کرد
عشق زلیخا در دلش بیدار کرد
زلیخا راستش را بگو :
چه به خدای یوسف گفتی که این چنین پادرمیانی کرد ...؟


بهمن فیرورقی

صد جمله غزل گفتم کز چشم تو حاصل شد

صد جمله غزل گفتم کز چشم تو حاصل شد
اندوه فزون کردم، چشمم همه ساحل شد
بستم در چشمم را غیر از تو ندیدم من
آن چشم عقاب دل، از غیر تو غافل شد
چون بار سفر بستی آرام جهانم رفت
مُهر لب خندانم از هجر تو باطل شد
چشمت به غزل گفتم چشمم به غمت لرزید

آن قصه ی بی مهری انگار که کامل شد
گویند که جهل است این، بیهوده سرودن ها
مجنونِ تو ای جانا دانست که جاهل شد
پیداست برای من کاو رفته نمی آید
این عقل پرآشوبم دل باخت و عاقل شد

غلامرضا خجسته