| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
در باغ تنهاییه، پاییز پر برگی
برگهای درختان در جنگ با مرگی
کفشدوزکی بر آن خسبیده
بیدار میشود و زمستان افسرده
می بیند........ حس می کند دردی را
بی باران و تگرگ و برف وفقط سردی را
خشکی چشمانش بی اَشکهای شور
طبیعت در خشمی ویرانگر ناصبور
نه آبی و نه قوتی و هزاران دهان باز
نه عشقی و نه مهری و صفا یی،
بسان کتمان یک راز......
حتی بهار هم خواب آلود در بامدادی خمار
ببین: چشم زمستان زمهریر،
خشکیده بی برف و باران، بی وقار.....
حسین یونسی
گلِ من یک دونه یار
یاسِ اولِ بهار
سر تا پات یه لاله زار
قابِ خوش نقش و نگار
گونه هات یه سبزه زار
گردنت شکوفه زار
گیسوهات باغِ انار
برقِ لُپات به کنار
تنت آتیش و نار
شاخه ی ِ بدونِ خار
صدات سِهره و سار
روحت یه چشمه سار
قلب از تو به کار
چشمات بیرونِ غار
رگهات سیم هایِ تار
شاهکاره پروردگار
عاشقِ زنگ و فرار
بوسم نداد حتی یه بار
دلِ ما هم بیقرار
واسه اولین قرار
گلِ من دوستم بدار
قالیم از تو به دار
من با حالِ زار
آخه تا کی انتظار؟
اینو آویزه گوشت بذار
دیگه منو تنها نذار
هیچکی مثلِ خودت دریا نمیشه
دُردونه تو همه دنیا نمیشه
کل کهکشونا رو هم بگردی
ستاره ای با نورِ تو پیدا نمیشه
میخندی ازت نمک میریزه
این پوستِ یا پنیره تبریزه ؟
پر از قِر و غمزه و ادا و نازی
قندِ لبات فالوده یِ شیرازی
تو که به چشمِ من
از همه جهان قشنگ تری
خودت بگو انصافه
انقده از حالِ من بی خبری؟
علیرضا دربندی
در اوج پروازی هستی و بیا تو هم حالی بده
آموزش عشقی رادیده ای بیا تو هم بالی بده
تفسیر دو عالم امکان را هم تو فرا گرفته ای
در سوره یوسفی هستیکه بیا توهم فالی بده
تنگست وقتی را که بانگ الرحیل نوشته اند
دیدار تو را آرزو کرده ام بیا تو هم سالی بده
هم روح من هستی و هم سوی من به عشق
شوری بکائنات افکنده ای بیا توهم قالی بده
یک بوسه از روی تو را ببین حرامم کرده اند
از هیچ کسی هم نترس بیا تو هم مالی بده
با جعفری همنشین گشته ای و با روی خوش
رنگ ازبهشت گرفته ای وبیا تو هم خالی بده
علی جعفری
مرغ خیال من دمی بی تو به سر نمی کند
گر همه تیر میزنی از تو حذر نمی کند
آرزوی وصال تو گشته مرا بلای جان
یک شب بی بلا مرا میل سحر نمی کند
در دل بی ستار ها روشنی رجا تویی
جز به طلوع ماه تو دیده نظر نمی کند
دل بگداخت در غمت چشم به راه مرهمت
سوز من و دعای من از چه اثر نمی کند؟
گریه ابر می برد راه به بحر بیکران
اشک من از دیار غم ره ز چه در نمی کند؟
تا ز دوای عشق تو تازه شود روان من
این دل کشته ی وفا میل دگر نمی کند
در ره باغ وصل تو خار بلاست گر همه
طالب راه جوی تو پای ز سر نمی کند
((خرم)) و خرمی تویی در تن من روان تویی
مرغ خیال من دمی بی تو به سر نمی کند
رحمت الله خرمی جهرمی
سیمرغ قافم اما اندر قفس فتادم
فرهاد بیستونم لیک از نفس فتادم
آسان نباختم من پیکار زندگی را
آنقدر جنگ کردم تا از فرس فتادم
چون آب زندگی بخش از آسمان چکیدم
تا بر زمین رسیدم بر خار و خس فتادم
چون قطره اشک زردی کز گونه ای بیفتد
از چشم آن یگانه فریادرس فتادم
ای کاش می شد از این عالم دمی سفر کرد
در این سرای حسرت بی کار و کس فتادم
سیدعلی اکبر موسوی
دهانِ آبان
تلخِ تلخ!
از امتناعِ آسمان
به نوازشِ خیسِ زمین
و خصاصتِ ابر
در پرکردنِ پیاله های خشک
عاشقانه های پاییز
گم است
در کوچه های بی باران
سردِ سرد
آغوشِ عشق
از کولاکِ نامهربانی
کاش!!
در آغوش بگیرد آبان
ابرها را
تنگِ تنگ
و امانت دهد
به بازوهای مهربانِ آذر....
مریم ابراهیمی

