| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
گلِ من یک دونه یار
یاسِ اولِ بهار
سر تا پات یه لاله زار
قابِ خوش نقش و نگار
گونه هات یه سبزه زار
گردنت شکوفه زار
گیسوهات باغِ انار
برقِ لُپات به کنار
تنت آتیش و نار
شاخه ی ِ بدونِ خار
صدات سِهره و سار
روحت یه چشمه سار
قلب از تو به کار
چشمات بیرونِ غار
رگهات سیم هایِ تار
شاهکاره پروردگار
عاشقِ زنگ و فرار
بوسم نداد حتی یه بار
دلِ ما هم بیقرار
واسه اولین قرار
گلِ من دوستم بدار
قالیم از تو به دار
من با حالِ زار
آخه تا کی انتظار؟
اینو آویزه گوشت بذار
دیگه منو تنها نذار
هیچکی مثلِ خودت دریا نمیشه
دُردونه تو همه دنیا نمیشه
کل کهکشونا رو هم بگردی
ستاره ای با نورِ تو پیدا نمیشه
میخندی ازت نمک میریزه
این پوستِ یا پنیره تبریزه ؟
پر از قِر و غمزه و ادا و نازی
قندِ لبات فالوده یِ شیرازی
تو که به چشمِ من
از همه جهان قشنگ تری
خودت بگو انصافه
انقده از حالِ من بی خبری؟
علیرضا دربندی
از بودن من بود که روزگاری خود مهتر دیدی
در آینه زلالِ من چه تصویره مکدر دیدی
چه خائن بود چشم من ندید از بد ؛ بدتر بودی
نه گل به شاخه ای ؛ از اساس تو پر پر بودی
ابلیسِ به جلد رفته تو را برادر شده بود
مروت در وجودت به هیچ برابر شده بود
به وعده پایِ خرمنی مرا تو منتر کردی
داستان را به میل خود قصه ی لوطی و انتر کردی
از آدمیت خارج ؛ آنرا مادینه و نر کردی
تو به دست خود کِه را به خود سر کردی؟
همچو یک طوطی جمله ای را از بر کردی
دیدی تاوانِ چشمی که هر شب تر کردی؟
چه مردانِ مردی را که این عشق ابتر کرده
هر که دل بدان بسته را خرتر از خر کرده
علیرضا دربندی
کاش میشد ببینی چشمامو که چجوری غمگینه
اشکی رو که حاکی از دردی سهمگینه
حتی یک نظر تو رو سالهاست ندیده
توی داغ و ماتمه این غمِ سنگینه
این دل درگیره یه عشق دیرینه
دلی که فرهاد واسه شیرینه
دلی ساده ؛ دلی رنجور
ای وای که زود باور و خوش بینه
دلِ تب دار ؛ دلِ مظلوم ؛ دلِ بیدارم
دلِ معصوم ؛ دلِ بیمار ؛ دلِ پُر از خارم
هنوز هم مونده چشماش به راهِ یار
بیاد و تا دَمِ آخر بشه دلدارم
تنها شعله ی مهرِ تو در جانم
رنگ رخِ تو همه افکارم
هر که خواند و شنید فهمید
از حسِ توست خط به خطه اشعارم
من خود آزار ِاین حسِ سوزانم
من از جان خواهانِ این باد و بورانم
ضربه ی آخر را هم بزن که
من نماد عشقِ این دورانم
سید علیرضا دربندی
میگن ولنتاین روزیست که کشیشی رو به دار آویختن
شد دُکانِ مردمی که عشق و نمایش رو به هم آمیختن
اما روز عشق برای من روز ولنتاین نمیشه
کرخه ؛ کرخه س هیچوقت رودِ راین نمیشه
روز عشق ؛ هر روز من با دیدن جای خالیت بر روی تختم
شور و شعف و امیدت واسه همه روزهای سختم
روز عشق ؛ موهای من که همیشه دور بوده از دستان تو
در آرزوی شنیدن آواز همچون هزار دستان تو
روز عشق ؛ یعنی بی جام و باده ؛ دائم الخمر و مست تو
یعنی من که نیست میشم برای یک بار هست تو
روز عشق ؛ یعنی جلوه ی خنده های مستانه و قند و نباتت
به آب و آتیش میزدم فقط یک دم خوب باشه حالت
روز عشق ؛ یعنی به دریا میزنم واسه یک آن دیدن تو
تماشای اون لحظه رؤیایی بوییدن و گل چیدن تو
شاید روزی به آیین نیاکان عشق رو روزش کنیم
مثل یلدا و نوروز ؛ ایرانی و گرامی روزش کنیم
اصلا چرا فقط یک روز باشه روز عشق
عشق ورزیدن و محبت کردنو کارِ هر روزش کنیم
سید علیرضا دربندی
شور در سر نهادم
شک بر دل ندادم
زمین در دستم
خود را تا او دواندَم
سر بر شانه اش کاشتم
خود را محرم انگاشتم
آبِ چاله ؛ دریایم
خورشید در بَرَم داشتم
تا آسمان هفتم بردنم
به جنت بسپردنم
دیدم خدا را
من نه آنِ گندم خوردنم
لبخندم مهمانِ مردمان
کم دستان را کم دستی ترجمان
از پسِ مهرورزی
ایمانم تا منتهایِ جان
یک خاصه بنده اش
در طوافِ کعبه اش
در سودایِ بهشت
بلند شد خنده اش
با هر دور طوافش
پاک میکرد گناهش
ثواب میبرد حتی
از خُسبیدن و جماعش
درست است گمانش
ساخته بهشت و جهانش
بهشتش را تعبد
جهانش ؛ مَرکبِ فلانش
برنده کدامیم؟
هیچ یک ندانیم
به وقتِ رو شدن
هر دو نهانیم
تو نیز همانی
یا اینی یا آنی
یا کمی مُزَور
هم اینی هم آنی
سید علیرضا دربندی
وای از آن روز که چشم انتظاری از دیده برهانم
تماشاگر نمایش پر از فریبت نخواهم که بمانم
وای از آن روز که تو دلداده و حیران بشوی
بر سر کوی دلم غمبار و پریشان بشوی
وای از آن روز که من از این جنون دل ببرم
دگر نخواهم از دستِ تو و جامِ تو مِی بخورم
وای از آن روز که قلمم سرخ کند نام تو بر کاغذی
دگر نه حسی نه شوری نه از نبودنت دلواپسی
وای از آن روز که خنده مستانه ات ؛ اشک و زاری بشود
امپراطوریه غرورت لگد مال؛ به سمت ِخاری بشود
وای از آن روز که تو مرا از جان و دل عاشق شوی
بهر دیدنم به دریا زده و سرنشین آن قایق شوی
وای از آن روز گمان کنی رحم کنم بر حال و روزت
بنشینم گوش بسپارم به یک راست و هزار و یک دروغت
وای از آن روز که به خیالت مثلا ناز کنی من بخرم
تمام زخم هایی که زدی به عشوه ای از یاد ببَرَم
وای از آن روز که این وای از آن روزها عملی بشود
خوش خیالی کنی و از آمدنت خبری بشود
نفرین بر این عشق که نگذاشت اینگونه خط و نشانی بکشم
برایت شمشیری بسته از رو و تیری به کمانی بکشم
اگر روزی بیایی میدانم حریف برق چشمانت نشوم
هزار افسوس ؛ منتقمِ عمری که دادی بر باد نشوم
سید علیرضا دربندی
می ستایم خدایی که عشق را با خلقتت بنا نموده
انتظارش را همچو انتظار مؤمنی بر بانگ ربنا نموده
عشق نیست به جز آن فرخنده روز و زاد روز نگارم
شور و حالی جز نغمه مستانه اش در سر ندارم
عشق ؛ کنج عزلت و عشق بازی با یادِ تو
شکوهی وهم انگیر همچو پادشاهیه مادِ تو
عشق ؛ به حظ رسیدن از شنیدنِ زنگ صدایی
هزاران گُلِ پره شده در زیر پایی
عشق میگیرد رنگ و صورت های بیشماری
گاه کندوی عسل ؛ گاه نیشِ ماری
عشق گاهی آن اشک نوزاد دور از سینه ی مادر میشود
گاهی همخوابی عرفانیه ابراهیم با هاجر می شود
عشق نیست به جز لذت دیدن سقف کویر
به جز من و تو چشم بر آسمان روی سریر
عشق چون تاس مجهولیست در تخته نَرد
قرنها پشت خوابانده از مردانه مَرد
عشق گاهی نمِ طربناک باران بهاریست
گاهی چون عذاب و همچون بلاییست
عشق گاهی جاده هایی عاقبت به هم پیوسته
گاهی با مسیرهای موازی ؛ هم دسته
عشق آن مَنیَت که باید زیر خاک ؛ خاکش کنی
تقدس این موهبت ؛ از لغزیدن ها پاکش کنی
سید علیرضا دربندی
تو آن قصه ای که نوشتمت خودسرانه
قصه ای گاه بی رنگ تا فراسوی فسانه
خود شدم روایتگر که
روایتش برای زیستن و گریستن شد تنها بهانه
قصه دلباخته ای پاک باز و شهزاده قصه ها
قصه ای که هر که از راهی رسید بست برایش ریسه ها
قصه ماهی شب عیدی که چون نمرده تنگش را نگه داشته اند
قصه مردهایی که اشک را برای شب و تنهایی نگه داشته اند
قصه انتظار و انتظار و انتظار
قصه چشمی که خشک شد بر عقربه ها
قصه بختی نه سیاه و نه سفید شبیه سایه ها
تلخیه بی انتهای گم شدن در امتداد کوچه ها
قصه آن نابلد دلداده ی حیران در این پس کوچه ها
عجیب رنگ جنون دارد که میبینم سایه ات را کنارم
با اینکه نبودی و نیستی هیچ گاه در پهلو و کنارم
در اندیشه ام شبی با صدایی رسا میخوانی شعرهای من
شعرهایی که هر مصرعش لبالب از نابترین حس های من
از مهر تو سهمی نصیب مایی نشد
دستت هیچگاه نوازشگر مایی نشد
چرا دوستت دارم؟
نه خود نه هیچکس دیگری حالی نشد
سید علیرضا دربندی