یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

در اوج پروازی هستی و بیا تو هم حالی بده

در اوج پروازی هستی و بیا تو هم حالی بده
آموزش عشقی رادیده ای بیا تو هم بالی بده

تفسیر دو عالم امکان را هم تو فرا گرفته ای
در سوره یوسفی هستیکه بیا توهم فالی بده

تنگست وقتی را که بانگ الرحیل نوشته اند
دیدار تو را آرزو کرده ام بیا تو هم سالی بده


هم روح من هستی  و هم سوی من به عشق
شوری بکائنات افکنده ای بیا توهم قالی بده

یک بوسه از روی تو را ببین حرامم کرده اند
از هیچ کسی هم نترس  بیا تو هم  مالی بده

با جعفری همنشین گشته ای و با روی خوش
رنگ ازبهشت گرفته ای وبیا تو هم خالی بده

علی جعفری

مرغ خیال من دمی بی تو به سر نمی کند

مرغ خیال من دمی بی تو به سر نمی کند
گر همه تیر میزنی از تو حذر نمی کند
آرزوی وصال تو گشته مرا بلای جان
یک شب بی بلا مرا میل سحر نمی کند
در دل بی ستار ها روشنی رجا تویی
جز به طلوع ماه تو دیده نظر نمی کند
دل بگداخت در غمت چشم به راه مرهمت
سوز من و دعای من از چه اثر نمی کند؟
گریه ابر می برد راه به بحر بیکران

اشک من از دیار غم ره ز چه در نمی کند؟
تا ز دوای عشق تو تازه شود روان من
این دل کشته ی وفا میل دگر نمی کند
در ره باغ وصل تو خار بلاست گر همه
طالب راه جوی تو پای ز سر نمی کند
((خرم)) و خرمی تویی در تن من روان تویی
مرغ خیال من دمی بی تو به سر نمی کند

رحمت الله خرمی جهرمی

سیمرغ قافم اما اندر قفس فتادم

سیمرغ قافم اما اندر قفس فتادم
فرهاد بیستونم لیک از نفس فتادم
آسان نباختم من پیکار زندگی را
آنقدر جنگ کردم تا از فرس فتادم
چون آب زندگی بخش از آسمان چکیدم
تا بر زمین رسیدم بر خار و خس فتادم
چون قطره اشک زردی کز گونه ای بیفتد
از چشم آن یگانه فریادرس فتادم

ای کاش می شد از این عالم دمی سفر کرد
در این سرای حسرت بی کار و کس فتادم

سیدعلی اکبر موسوی

دهانِ آبان تلخِ تلخ!

دهانِ آبان
تلخِ تلخ!

از امتناعِ آسمان
به نوازشِ خیسِ زمین
و خصاصتِ ابر
در پرکردنِ پیاله های خشک
عاشقانه های پاییز
گم است
در کوچه های بی باران

سردِ سرد
آغوشِ عشق
از کولاکِ نامهربانی

کاش!!
در آغوش بگیرد آبان
ابرها را
تنگِ تنگ
و امانت دهد
به بازوهای مهربانِ آذر....


مریم ابراهیمی

دست روزگار

سیلی محکمی که
از دست روزگار خوردم
مرا بیدار کرد
تا بیشتر مراقب زندگی ام باشم

بهمن نوری قاضی کند

ماهِ من، ای سرِ آرامشِ شب‌های دراز،

ماهِ من، ای سرِ آرامشِ شب‌های دراز،
در نگاهِ تو چه غم مانده زِ آغازِ نیاز؟

از چه هر شب به فلک، چهره فرو می‌پوشی؟
می‌گریزی زِ زمین، با دلِ افسرده و راز؟

تو که آیینه‌ی خورشیدی و در بندِ غروب،
چِه شدی زَرده و خاموش، زِ دردِ پرواز؟

هر که در عشق بتابد، به فنا نزدیک است،
سوختن کارِ من است و خیره تماشا کارِ تو

ای که در سینه‌ی شب داغِ جدایی داری،
چند پنهان کنی از خلق، غمِ آن دلباز؟

ماهِ من، گرچه تو بالا و من این سو خاکم،
ما دو دیوانه‌ی یک آتشِ بی‌مرزِ نیاز.

زهراآذرنیا