| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
ساکت نشود دل مگرم بوی تو باشد
پیدا نشود شب مگر آن موی تو باشد
گر قرعه خورد بر دل من حکم فراغت
یاغی بشود این دل و دل سوی تو باشد
بیمارم و از غم رخ من چون شب یلدا
درمانگر من زلف پر از چین تو باشد
مهر تو شود بر مرضم شربت و دارو
هرچند مرضم ازخم ابروی تو باشد
رسوا شده ی شهرم و این روح هوس باز
حیران که شود در گذر و کوی تو باشد
ساقی بزدا عقلی و جامی بنه از کف
دل مست شود آید و داروی تو باشد
محمدرضا گلی احمدگورابی
تشنه ی ابد و یک روزم
وقتی انفرادی ترین سلول جهان
قلب او باشد
عاطفه کیانی
تو را باید
در گذر بادِ زمان
صبر کرد
تا زندگی در سکوت خود
یادش بیاید که تو بودی
طیبه ایرانیان
بانوی من
من نیز غریبم
در این گسترهی بیپناه؛
هزار بار آغوش شدم
برای حضوری که نرسید.
طیبه ایرانیان
طرح چشمانت مرا با غصه حلق آویز کرد
شیوهی خندیدنت جام مرا لبریز کرد
مرغ عاشق بی هوا بر شاخهی قلبم نشست
زندگی را در سرم یک امر شرک آمیز کرد
تا گلی از گلشنم رویید از شوق وصال
بی مروت ناگهان دنیای مان پاییز کرد
آه از روزی که دستانم به دستان تو خورد
حکم نامحرم شدن دندان برایم تیز کرد
با همان دستان زیبایش برایم عاقبت
زهر هجرش را دو چندان بر رگم تجویز کرد
آنقدر نوشیدم از جام شرابش بی هوا
مست لب هایش شدم، عشق از سرم سرریز کرد
با همان چشمان زیبایت رگم را هم بزن
زندگی کردن پس از تو طاقتم لبریز کرد
مهدی مزرعه
رفتی ،نسیم بُرد ز دل ،سوز و سازِ من
برد از نگاه خسته، همه رازِ رازِ من
ماند از تو،نغمه ای به دعا در دلم نهان
چون افتاب نیمه نهان درغبارجان
ازسوی همان اشنا، نوری امد باز
روشن تر از سپیده ی لبخندیک نماز
آن چه نماند ماندنی، از دل شدم جدا
دادم به مهرعشق، رسیدم به کیفرِ جزا..
سید یحیی حسینی امیرآباد
من دست به پیش تو بر آرم به تظلّم
محتاج نگاهی ز تو هستم و تبسّم
طوفان عجیبی ایست در آن دیده ات آخر
گر نیست چرا میرودم دل به تلاطم
این رنگ که در چهره تو هست چه غوغاست
تا چشم من افتد طلبم نانی ز گندم
آنروز که افتاد نگاهم به تو ای دوست
افتاد زبانم ز کلام و ز تکلّم
تو نوری و خورشیدی و روزی همه ایام
ظلمات به راه تو کند روز چرا گم
رخصت بده آرم به تو امروز نمازم
زان چهره ی زیبای تو گیریم تیمم
دردی بده درمان بکنم این دل رنجور
دادی بکنم می خرمت داد و تحکّم
تردید نمودم که توهم بود این عشق
فریاد ز دل خاست تیقّن نه توهم
این شعر که از سوز جگر بر ورق آمد
:: با پیرِهن کاغذی آید به تظلّم::
جعفر تهرانی
