یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

در حال فرار از دست واژه ها

در حال فرار از دست واژه ها
در کوچه تاریک شعر
نفس نفس زنان
با صورتی عرق کرده
به بن بست نگاه تو میرسم
شعری مرا گیر انداخته...
بگویم که برود


مهدی شعبان خمسه

حیف باشد که دلم خرجِ ریاکار شود

حیف باشد که دلم خرجِ ریاکار شود
ورنه این داغِ نهان، بی‌تو مگر کار شود؟

نقشِ رنگینِ رُخت از صد جهت آراسته است
لیک از آن باطنِ تیره، چه پدیدار شود؟

یارِ شادی شو و در سختیِ ما خصم مباش
کاین دوگونی نتواند به سرانجام رسد


روزِ رسواییِ تزویر تو نزدیک شود
پرده از چهره برفت و همه آثار شود

مریم مرتضایی

تو را تا آخرین لحظه فراوان دوست می‌دارم

تو را تا آخرین لحظه فراوان دوست می‌دارم
هنوزت چون جوانی‌ها کماکان دوست می‌دارم

همانم من، همان عاشق، همان دیوانه‌ی سابق
تو را ای عشقِ بی همتا فراوان دوست می‌دارم

چه تلخ آدم به‌دوری می‌کند عادت، به‌جان کندن
به سختی، من تو را اما چه آسان دوست می‌دارم

مرا باور کن ای زیبا ترین گل واژه‌ ی شعرم
تورا چون جان هنوز از عشق و ایمان دوست می‌دارم

تو از شیرین تو از لیلا، سری از این عروسکها
تو را ای مهدِ افسانه چنان جان دوست می‌دارم

اگرچه کافرِ عقلم ، دعاگوی دمِ عشقم
تو را با کفرِ چشمانت مسلمان دوست می‌دارم

کجا رفت آشنایی‌ها کجا رفت آن جوانی‌ها
تو را سوگند بر جانم به قرآن دوست می‌دارم...


حسن کریم‌زاده اردکانی

بگو دوست ت دارم

بگو دوست ت دارم

بخوابد آرام زمان در آغوش رویا

تماشای تو ابدی ست.

در قاب نگاه من

بگو دوستت دارم

تا قایقی بی‌پناه

سرگردان در آبیِ چشمانت بمانم

بگو دوستت دارم که

چشمانت،

فانوسی‌ست

گم‌شده

در نگاه من.

بگو دوستت دارم

تا تاریکی فرو نریزد بر من

خیس روشنایی تو باشم

بگو دوست ت دارم

تا موج نگاهت

طلوعی بر پایان تاریکی

و رقصی بر شن‌های خستگیم باشد.

بگو دوستت دارم،

تا زخمی بی‌پناه

در آغوش امن تو

ماوا گزیند.

آن‌گاه، در روشنایی

نفس‌هایت،

زمان در سکون،

دریا آرام،

و جهان

واژه‌ای جز تو را به یاد نیاورد.


بهرام بصیری

سنگی خورد به سرم که به سینه میزدم

سنگی خورد به سرم که به سینه میزدم
لبی گزید مرا که روزی بدان بوسه میزدم

بال و پرم را چید آن بی وفایی که
برای دیدنش بال چو پروانه میزدم

همانی زد وپیمانه هایم را بشکست
که برایش می وباده ز پیاله میزدم


به پای کسی سوختم که به پایم نسوخت
حیف ازآن زخمها که به دل بی بهانه میزدم

تازه پا گرفته بودم در وادی عشق
یار بی وفا نبود یقین از نو جوانه میزدم

گر می‌دانستم در به رویم وا می‌کند دلدار
تاابد بهر دیدارش اطراق درب آن خانه میزدم

کاش می ماندو مشق عاشقی می‌کرد باما
او میخرامیدو می‌رقصید ومن نوای عاشقانه میزدم

درد عشقی بر دامنم انداخت تقدیرو زمانه
که گر دستم می‌رسید سیلی به زمانه میزدم

داودچراغعلی

گرچه از بیداد چشمانت شکایت کرده ام

گرچه از بیداد چشمانت شکایت کرده ام
حرمت شیرین و فرهادی رعایت کرده ام

سهمِ پای لنگ من گلبوسه ی سنگلاخ هاست
ظلمِ بی حد کن بر این بیداد عادت کرده ام

عامل ِ بی تابی دل چشم شهلایت نبود
عذر می خواهم اگر ناحق قضاوت کرده ام

عهد کردم با خودم با گریه دمسازی کنم
با دل دیوانه ام اتمام حاجت کرده ام

شعر من پیوسه گرمابخش بزم روضه هاست
محتشم ها را دچار بهت و حیرت کرده ام

کوچ ِ مجنونت از این اقلیم بی علت نبود
تا که از چشمت نیفتم رفع زحمت کرده ام

در غزلهایم تامل کن که این اشعار را
بارها و بارها با خود تلاوت کرده ام

خط نستعلیق ِ من گر شهره ی آفاق هاست
علتش این است در چشم تو دقت کرده ام


محمد علی شیردل