یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

از قدیم الایام می گویند

از قدیم الایام می گویند
نکند بی مهابا دل ببندی و عاشق شوی...
مبادا دلتان حراجی دلِ این و آن شود
مبادا توی باتلاق عاشقی پایین کشیده شویُ
و راه فراری نداشته باشی
بیایید صادقانه بگوییم ..
آنچه که ترس دارد
و تو را تا ابد در خلوتِ خودت تبعید میکند
دل سپردن به آدم های اشتباه زندگیست...
آدم هایی که خالی از عشق اند...

پوچ از دوست داشتن اند...
و گرنه کجای جهان
یک شب مهتابیُ
یک دست زلفِ پریشانِ یارُ
عطر جامانده در آغوش
فراری میدهد کسی را...
  
#نفیسه_چگونیان

تجربه، مطلقاً به کار عاشق نمی آید.

تجربه، مطلقاً به کار عاشق نمی آید.
کسی که تجربه دارد قبل از هر چیز می داند که نباید عاشق بشود.
تجربه، عشق را باطل می کند.
بنابراین، تجربه، کل زندگی را باطل می کند...
عشق، چیزیست یگانه و یکباره،
اما تجربه یعنی تکرار
یعنی بیش از یک بار
عاشق شدن، شرط اولش بی تجربگی است...
 

#نادر_ابراهیمی

با اینکه تمام تو سهمم نبود

با اینکه تمام تو سهمم نبود
نخواستم به غیر از تو عادت کنم
ته قصه رو خونده بودم ولی...
قسم خورده بودم حماقت کنم

 
#پویا_جمشیدی
 

دستهای تو

دستهای تو آرام میشوم اما
دستهایم پنهان میشوند
لابه لای تارهای عرق کرده ی موهایم
هر بار که خسته میشوم از فکر کردن به تو
به بند دلم گره میخورند
این تارهای بدون پود
این یالهای نشسته روی سرم
آرام که میشوم
دستهای تورا
احساس میکنم.

زنده ام در توده های دل تنگی به اعتماد عشق مثل گل های سرخ در توده های برفی به اعتماد آفتاب
تورج آریا

روی این قفل نوشتند دعا می خواهد

روی این قفل نوشتند دعا می خواهد
من سپردم به خودش هر چه خدا می خواهد 
رفتنت اول طوفان نفستنگی هاست
بنشین شهر دلش باز هوا می خواهد 
کشتی نوح دلت قدر دلم جا دارد؟
در امان بودن من اذن تو را میخواهد 
یوسف از من نگذر شهر مرا ترک نکن
شهر ما چند نفر کور و گدا می خواهد؟ 
رفته ام چون دل ایوب به راه دل دوست
تا ببینم که دلت باز چه ها می خواهد 
از خداوند تو را خواسته ام با این حال
من سپردم به خودش هرچه خدا می خواهد
 

#امیر_سهرابی

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟
زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصدساله‌‏ای از دفتر حافظ
تا غزل‌‏های شما، ها، می‌‏شناسیدم؟


این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است
من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را
همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود
عشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟

در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!
من بریدم بیستون را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام
با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم مهربان سال‌‏های دور
رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

#حسین_منزوی

کاش برخیزم و چون شعله

کاش برخیزم و چون شعله

برقصم در باد

تا ببینی که دلِ سوخته،

آنی دارد...

گَردِ خاکسترِ این رقص،

ببخشم بر باد

وَه که این مُرده به عشقِ تو،

چه جانی دارد...

 

| علی حدیدی |