| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
سیلی محکمی که
از دست روزگار خوردم
مرا بیدار کرد
تا بیشتر مراقب زندگی ام باشم
بهمن نوری قاضی کند
ماهِ من، ای سرِ آرامشِ شبهای دراز،
در نگاهِ تو چه غم مانده زِ آغازِ نیاز؟
از چه هر شب به فلک، چهره فرو میپوشی؟
میگریزی زِ زمین، با دلِ افسرده و راز؟
تو که آیینهی خورشیدی و در بندِ غروب،
چِه شدی زَرده و خاموش، زِ دردِ پرواز؟
هر که در عشق بتابد، به فنا نزدیک است،
سوختن کارِ من است و خیره تماشا کارِ تو
ای که در سینهی شب داغِ جدایی داری،
چند پنهان کنی از خلق، غمِ آن دلباز؟
ماهِ من، گرچه تو بالا و من این سو خاکم،
ما دو دیوانهی یک آتشِ بیمرزِ نیاز.
زهراآذرنیا
اگر روزی دیدمش و بارِ دیگر از من پرسید:
«چرا هنوز هم مرا دوست داری؟»
پاسخ خواهم داد:
«چون من تمام عزیزانم را در تو دیدم...»
~ امین بابایی
ای کاش میشد
خاطراتت را از صفحهٔ ذهنم
پاک کنم
چون نقشی بر آب
که با اولین موج
ناپدید میشود
اما هر بار
که تو را به یاد میآورم
خاطراتت
خنجری میشود
که در سکوت
جانم را میدرد
و روح بیپناهم را
آشوبزده میکند
چه تلخ است
که شیرینترین لحظهها
به تلخترین عذاب تبدیل شوند
و گرمترین نگاهها
سردتر از زمستانِ تنهایی گردد
سید حسین مبارکی
صبح فردا
وقتی
پایت به چمن خیس رسید
باد
از میان ساقههای سبز،
نام تورادوباره صدا میزند
و تو
جای رد قدمها را
به خورشید کمحوصله نشان میدهی
چیز مهمی توی روز نیست
جز همین خیس شدن ناگهانی گوشهی شلوار
جز همین لمس بیتکلف برگ
که دارد
بیهیاهو
از قانون آهن و آمار
تو را نجات میدهد
صبح فردا
فقط یک لحظه
بایست
هر چیزی که باید بشنوی
همین صدای کوتاه
افتادن یک قطرهی کوچک
از گندمزار جهان است
و باقی همه
تکرار نامفهوم ماجراها…
حمیدرضانظری مهرورانی
فرستادم برایت یا کریمِ عشق را
دو بالِ خونی ام دیده، حریمِ عشق را
مگر روزی به میلِ آفتابِ خوبی ات
بجوید خوشه ی گندم نسیمِ عشق را
شبی اندوهِ تاریکی بر اندامِ زمین
شمیمِ ماهِ رویت کو یتیمِ عشق را؟
بگو تا گم نگردد سالکِ پا در گلیم
که دوری باطل ست اینجا مقیمِ عشق را
چه دنیایی ست؟! مردمُ گُم در این هیچ زار!
نخورده آبِ کوثر را و گُم کرده تمیمِ عشق را !
هوای مردگان دارد، نمی بویم مگر
که دریابند یارانِ صمیمِ عشق را
ازل بود و دلم در بندِ زلف ای دوستان
به یاد آرید آن عهدِ قدیمِ عشق را
مهدی محمدی
بوی سَمَن و یاسَمَنِ بَهاران می دَهی
با نِگاهَت ، جان ، بَر جانان می دَهی
پَرنیانِ مَهرو و باشُکوه و باسَعادَتی...
عاشِقَت را ، شأنِ ، شایِگان می دَهی
چشمه ی زُلالیُ و بِرکه یِ عاشِقِ دِلَت
آب مُهَنا ، بر عَطَشِ یاران ، می دَهی
رامین منصورخانی
