| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
خیال تو نرفت از یاد
من دیوانه را
انگشت نمای مردم کرد
شهر چراغانی را
یه شبِ، خاموش و نابود کرد
دل اسیرِ قفس را
یه آزاد دیوانه کرد
تمام دلخوش ها را
یه کابوس توی بیداری کرد
نه دیگر تردید مرا بودو نه بهتان
تو را در من آفرید وعشق مرا
یه آواره یه ویرانه کرد
عابد عارفی
قرص ماه صورتت
مسکن خوابآور بیخوابیهاست
در انتهای شبهای بیصدا
یا علت شبزندهداریهای
شاعرانهام ...
که در آن
هر ستاره شاهد
بی تابی واژه هایی است
که نامت را با صدای آهسته ی
قلم بر کاغذ می نویسند
تا ماه حسادت نکند
سمیه مهرجوئی
محوِ قامتِ بیقرینهات
پشتِ پنجرهی خیال
اینجا
تنها
گذری ست میانِ دو سکوت.
پاییز میگردد
بر پلّههای شهر
با کلاهِ بارانیِ تر...
من
پشتِ عکسهایت
آبستنِ معجزهام
یک فنجان سکوت
دو حلقه ی دود
و ناگهان...
شکفتنِ تو.
شیرین
چه کسی اجازه داد؟
قناریهای خیالت
در قفسهای سطرهایم آواز بخوانند؟
من
که تنها مشغول شمردنِ
دانههای تقدیر بودم
پیش از آمدنت...
حرفهایم را ببخش
اگر گاه
سوژهی نقّاشیهای بیطرح میشوند...
تو را میبینم
در هر شئِ گمشدهای
در خطِّ کمرِ این فنجان
در انحنای این نیمکت
در فرورفتگیِ بالشتی که خالی ست...
آرام دل.....
عشق
احتمالی ست محض...
مثلِ بارانی که ناگهان میآید
بیاجازه
بر پیادهروی خشکِ یک چهارشنبه...
من
چترم را بستهام
تا کاملاً تر شوم.
میخواهم نزدیکتر آیم
نه چون شاعری پرطمطراق
بلکه در قامتِ پرسشی ساده
"آیا میتوانم...
خطوطِ دستانت را بخوانم؟
پیش از آنکه وقت
همه ی نقشها را شسته باشد...
و من
شعرهایم را
همانها که انباشته بود از"من"
در گورستانی از کاغذها میگذارم...
تا برای تو
تنها"تو" را بگویم
بیحاشا،بیایهام...
تنها"تو" را
چنان که گویی
تو
نخستین واژهای هستی که جهان
جرأت تلفظش را مییابد.
حسین گودرزی
چند وقتیست که از سایهات عبور کردهام،
قدت شبیه درختیست که از خاکِ عاقلها سر برآورده،
و حرفهایت،
مثل بادی که نمیوزد،
فقط میگذرد و دل را با خود میبرد.
من، زنِ همیشه محتاط،
که بلد بودم میان لبخند و دلبستن
دیوار بکشم،
در تو فروریختم.
آرام، بیخبر،
مثل برگِ خشکِ آبان در آغوش باد.
آن شب...
بوسهات، آهِ زمین بود بر لبِ من،
آغوشی از جنسِ جنون،
که مرا به یادم نیاورد.
تو گفتی چیزی،
شاید یک واژهی ساده،
اما لبانت معنا را در من کاشتند.
من شکوفه شدم،
بیفصل، بینام، بیمرز.
حالا هر شب،
دلم کنار پنجره میایستد
تا صدای قدمت را از دور بشنود.
و هر صبح،
لبم هنوز داغ است
از بوسهای که جهان را خاموش کرد،
و مرا به آتشی بدل نمود
که فقط با تو میسوزد.
سودابه پوریوسف
نور حق از جلوه دخت پیامبر فاطمه است
بانوی شب زنده دار ویار حیدر فاطمه است
گر پدر از روی مهر ام ابیها خوانده اش
هدیه بر عالم بگواز سوی داور فاطمه است
بهترین مادر برای بچه های مرتضی
شاهد مظلومی ،فتاح خیبر فاطمه است
گر چه مظلوم است مولا در میان کوفیان
لاجرم، مظلوم در شهر پیامبر فاطمه است
عباس مقدسی
بُرنای من
بر نشسته در خود
در جستجوی چشمه جوشان خود
ناتوانی در زمان خود
چون تکیده ای در وجود خود
وجودت همچو باشد
چشمه ساری جوشان
چون جام باشد در آب زلالی پر بها
چون چشمه ای در چشمه های آب زا
گریه ها و غصه هایت
در برکه ای در تشنگی
بود چون آبشاری از تشنگی
نصب کردند بر تو بیراهه های این زندگی
شاید چون زورقی باشی
شتابان در یافت حیات زندگی
خواه باش ناجی
بر چشمه های این سوزان زندگی
خواه باش بارش
از اشکهای چشم دل بر سنگهای برکه ای
حاصلش در امید،بارشی باشد
چون اشکهایی در بهار
تا زنده گرداند
فهم را در بُرنای بارش زای ما
در سرزمین سبز حاصل گون کوششهای ما
تا سیراب گرداند جسمهای تشنه را
تا چشمه جوشان بماند زایش اندیشه را
بارور سازد برتری در جوشش اندیشه را .
احمد رضا رهنمون

