یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

باغبانی باغ دیگران،

باغبانی باغ دیگران،
آسان است؛
آسان‌تر از آن‌که به زمینی بازگردی
که ردِ پای هر شکست، هر اشتباه،
هر حقیقتِ تلخِ گریخته،
در گوشه‌اش جا مانده است.
ما به باغ دیگران پناه می‌بریم،
تا از خاک خود دور شویم،
تا از پرسش‌هایی که
از عمق ذهنمان شعله می‌کشند،
فرار کنیم.

باغ دیگران چه نیازی به عمق دارد؟
نگاه سطحی کافی‌ست؛
آنجا،
گل‌هایش را نقد می‌کنیم،
ریشه‌هایش را کم‌ارزش می‌خوانیم،
و با قدم‌های سبک،
می‌گذریم؛
چرا که این بازی ساده‌تر از آن است
که بیلی برداریم
و زمین خود را بشناسیم.

چرا زمین خودمان دشوار است؟
زیرا زیر هر لایه‌ی سخت خاک،
خودمان را دفن کرده‌ایم؛
بذرهایی که حسرت خورده‌اند،
ریشه‌هایی که به لبهٔ پرتگاه نرسیده‌اند،
و هر سنگی که
یادآور زخم‌هایی‌ست که از یاد بردیم،
تا فقط عبور کنیم.

اما انسان،
هرچند دیر،
روزی به زمین خود بازخواهد گشت.
روزی بیل برمی‌دارد،
و با اولین ضربه،
در می‌یابد که خاک خود، دشمن نیست.
این زمین،
همهٔ حقیقت اوست؛
هر شکست،
هر پیروزی،
هر دردِ مدفون.

آن روز،
در می‌یابی که قضاوت باغ دیگران،
تنها سایه‌ای بود بر ضعف‌های خویش‌ات؛
تنها تلاشی برای کوچکی هر گلی،
برای گریز از عظمت پرسشی که از خود گریختی.
و آنگاه شجاعت رخ می‌نماید،
شخم می‌زنی،
سنگ برمی‌داری،
و حقیقت را از ریشه‌های خاک خودت می‌رویانی.

آن‌گاه، در سکوت،
می‌فهمی:
تمام باغ‌ها،
تصویری ساده‌اند،
و جهان، از همان نقطهٔ آغاز،
به زمین تو ختم می‌شود.

باغبانی باغ دیگران، آسون‌تر از شخم زدن مزرعه‌ی خودته!

سودابه پوریوسف

زمستان تمام شد،

زمستان تمام شد،
اما سرما
هنوز در جان کوچه‌ها باقی‌ست.
گرچه خورشید آمده،
اما اجاق‌ها خاموش‌اند،
و سفره‌ها،
سایه‌ای از نان را
دیگر نمی‌شناسند.

زمستان تمام شد،
اما درد،
چیزی نیست که با فصل‌ها
تمام شود؛
درد،
در چروک‌های پیشانی پدر جریان دارد،
در دستان خالی مادری
که هر شب
با قصه‌ای از آینده
فرزندانش را می‌خواباند.

زمستان رفت،
اما آسمان شهر،
هنوز تیره‌تر از شب‌های برفی‌ست،
و آمارهای دروغین
مثل برف‌دانه‌ای
که در مشتی خالی
آب می‌شود،
به باد سپرده‌اند.

گل‌ها در باغچه‌ها زنده‌اند،
اما رویاها
در صف‌های طولانی،
زیر دست و پای قیمت‌ها
مانده‌اند.
زندگی گران‌تر از جان آدمی شده،
و جان،
در چانه‌زنی بازار
بس که تکرار شده،
بی‌ارزش گشته است.

زمستان تمام شد
اما چهره شهر،
از دوده و اندوه پوشیده.
رگ‌های شهر ترک خورده‌اند،
و صدای شکستن ستون‌های امید
در تک‌تک خیابان‌ها
گوش‌ها را پر کرده است.

این روزها
حتی بهار هم
نای شادی ندارد.
شکوفه‌ها،
با شرم از دیوارهای ترک‌خورده شهر
سر بیرون می‌کشند.
باران که می‌بارد،
فقط چاله‌های خالی را پُر می‌کند،
نه گودال دل‌های خسته را.

زمستان تمام شد،
اما انگار کهنه‌ترینه‌یخ‌بندان‌ها
در این خاک خانه کرده باشد.
نشستی بر شانه‌ی مردم،
آن‌چنان سنگین،
که حتی نسیم بهار
قدرت تکان دادنش را ندارد.

سودابه پوریوسف