ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
آرزوی دیدن روی ترا دارد دلم
بر زبان نام ترا هر لحظه می آرد دلم
آنچنان شوق تماشایت به سر افتاده است
کاسه چشمم پر از اشک است و می بارد دلم
من زمینی مستعدم بهر کشت و زرع عشق
بذر مهرت را به اشک و عشق می کارد دلم
ترسم از این روزگار و بی سر و سامانیم
داغ حسرت را به جانم گو که نگذارد دلم
بی نصیب از لذت دیدار رویت چون کنم؟
دائم الذکرم ز بس نام تو می آرد دلم
طاقت و تاب تحمل از وجودم رفته است
بار سنگینش به جان را گو که بردارد دلم
عیش و طیش و بغض و کین ما چو در دست دل است
کن وساطت تا مرا دیگر نیازارد دلم
سید محمد رضاموسوی
دلم ایوان نجف می خواهد
درِّ معنای صدف می خواهد
دل دیوانه سماعی گردش
با نوای خوش دف می خواهد
دل من در طلب عشق و وصال
نوبتی خارجِ صف می خواهد
بهر این زندگی بی معنی
دل نومید هدف می خواهد
دانش و فلسفه و منطق و عشق
همه از شاه نجف می خواهد
سید محمد رضاموسوی
کاش دری باز به رویم کنی
مِی زِ خُمِ خود به سبویم کنی
من که گرفته است دلم بوی تو
کاش بیایی تو و بویم کنی
بوی غزل می دهم و بوی یار
گر نظر لطف به سویم کنی
هست مرا در دل و جان آرزو
مَحرمِ هر سِرِّ نگویم کنی
گر که بتابی تو در این شب به من
ریزه خورِ آیِنه رویم کنی
سید محمد رضاموسوی
ای کعبه بشکاف و بر او آغوش وا کن
خود را صدف بر گوهر شیرخدا کن
ای مطلع و حسن ختامت خانه حق
از گوشه چشمت نظر بر این گدا کن
ای شاه نجف قبله عالم حرم تست
عالمهمه مبهوت سخا و کرم تست
ای نور خداوند در این پهنه گیتی
گیتی جریانی است که در جام جم تست
وقتی که به یمن قدمت کعبه شکافد
این حجت حسن قدم محترم تست
این ذره که گویند ز اوصاف مقامت
فی الجمله یکی قطره اندک ز یم تست
بعد از قلم نور خداوند به قرآن
خوش نقش ترین خط بلاغت قلم تست
سید محمد رضاموسوی
فراموشم شده کی بود و هستم
فرو بستم به زانو هر دو دستم
قناری... ای پرستو... ای مهاجر
چرا من دل به دنیای تو بستم..؟
سیدمحمدرضاموسوی
آن نگاهی که پر از خشم تو بود
یادگاری من از چشم تو بود
وآن طلسمی که شدم جادویش
چشم خوشرنگ تر از یشم تو بود
قافیه گرچه شود تکراری
همه آش زیر سر چشم تو بود
باورم نیست که کانون ستم
زیر آن پالتوی پشم تو بود
سید محمد رضاموسوی
می زنم با تو قدم هر شب هنوز
در خیابانی که دارد تب هنوز
بگذرم از کوچه باغ خاطره
آورم اسم ترا بر لب هنوز
قصه زهدمرا کردی تمام
هستم آن بی دین لامذهب هنوز
با خیالت زندگانی کرده ام
خواب می بینم ترا هر شب هنوز
سید محمد رضاموسوی
در غروب خفه ی آدینه
پرم از حسرت و بغض و کینه
باید امروز به پایان برسد
نشکند تا که دل آیینه
می فشارد گلویم را بغض
پاره پاره جگرم در سینه
مبتلایم ز جوانی به غمش
غم من هست غمی دیرینه
قصه ما است چو آن بازوبند
که به سهراب دهد تهمینه
ما نشاندار وجود عشقیم
نه ز رخساره و جای پینه
ما به دل داغ محبت داریم
جای هر راز بود در سینه
نرسیدیم به قاف و عنقا
که آشیان او نکند بر چینه
محو رویا و خیال انگیز است
او که گویم ز رخش آدینه
سید محمد رضاموسوی