| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
آمدم ،
روزی که باران
خاک را بیدار کرد،
و آن لحظه که خورشید
بر لب تاریکی بوسه زد.
آسمان نامم را بر پلوتو خواند
و از آن پس
هر بار که نپتون آه کشید
زحل خندید و گفت:
صبوری کن ،
کیهان به تو خواهد آموخت .
در ذهنم ،
مرکوری بی قرار
درونم فریاد می کشید
ای فرزند تردید!
کدامین نور را باور داری ؟
اورانوس ،
دنباله های سکون را برید
آواز رهایی سر داد
و
مریخ در رگهایم جوشید .
پلوتو در گوشم زمزمه کرد:
به ژرفا برو !
آنجا که حقیقت
در تاریکی نفس می کشد.
با ژوپیتر ، ستاره به دست
بر مدارها چرخیدم
و از مرزها گذشتم
تا لبخند ونوس
در تاریکی کهکشان
در چشمانم طلوع کرد !
پروانه دلداده
که از دور چون سنگی خاکستری، فرسوده
از نزدیک لرزان است،
می زداید زمان را
و در دل زمین
شکافی عمیق می گشاید.
هر لرزشش خاطره ای را می بلعد،
سکوت را می شکند،
مانندخاطره ای که نمی میرد،
اما هیچکاه تمام نمی شود.
در عمق شکافها،
صدای لرزش با سکوت نجوا می کند،
زمان را می کاهد،
و هر ذره گذشته را
چون برگهای پژمرده می ریزد.
و تو
که از دور تماشا میکنی،
میدانی
سنگی که خاموش بنظر می رسد،
در درون خود همه جهان را می بلعد،
ودر هر شکاف،
همه چیز را نگه می دارد؟
و شاید
در همان لحظه که شکاف عمیق ترین است،
نور ناپیدا
از لبه های سنگ فرسوده نگاهت می کند،
به تو نشان می دهد
که حتی در دل فرسوده زمان
چیزی هنوز زنده است،
چیزی هنوز می لرزد،
و شاید،
همه نبودن ها آغاز می شوند.
دکتر محمد گروکان
ای همنوردِ تنها، دستم را محکم بگیر،
میان درختان وحشی و زمزمه باد از دل شب عبور کنیم،
طوفان در موهایت پیچیده ، شعله ای آن بالاها سوسو میزنه
پاشو،
پاشو از صخره ها و گردنه های بیرحم بگذریم
پاشو بریم سبلان،تا آتشِ کهن،
تا قلب دماوند،
جایی که خورشید تنها شاهدِ ما باشد
.
سعید مقامی
داشتنت
یا نداشتنت،
هردو
برای من
شکلی از باختناند.
میان این هیاهو،
میان این آشوبِ بیانتها،
نه راهی به تو دارم،
نه راهی از تو.
هر قدم،
به سویی از دلتنگی میرسد،
هر نگاه،
به زخمی از انتظار.
تو شدی مرزی
میان من و خودم،
میان خواستن و گریختن
و من،
در میانهی این دو تبعید،
هر شب
با نامِ تو
خوابِ شکست میبینم.
من ماندهام
میان دو ترسِ بینام،
میان دو آغوشِ ناتمام،
که یکی، خیالِ توست،
و دیگری،
سایهی مردی
که هر شب
در آینه
از من
جا میماند.
سایهی مردی،
که لبخند را
چون نقابی مقدس
بر چهره میزند،
تا کسی نبیند
ویرانیِ آرامِ درونش را.
مردی
که هر روز،
در خود
کمی بیشتر محو میشود،
تا جهان
به نبودِ او
عادت کند.
و تو،
در دوردستِ خاموشِ خودت،
چنان حضوری ناپیدا داری
که نبودت هم
شکلِ بودنت شده.
تو،
علتِ پیدایشِ خلأیی هستی
که نامش را
عشق گذاشتهاند.
داشتنت،
نداشتنت
فرقی ندارد...
هر دو
شکلی از ادامهندادنِ مناند...
یزدان گرگانی
تو خاکبازیِ رویاهام
به دنبالِ طلا بودم
که یادِ مادر افتادم
که میگفت : دخترم دستت به خاکی خورد
طلا گردد
وجودت بی بلا گردد
نمیدانم چرا اینقد دعام میکرد!!
مگر کاری بجز دوستداشتنش داشتم؟
یا عشقی که واسه دلبردنش داشتم؟
دعایش وسوسه م میکرد
با عشقش همقَسَم میکرد
به دنبالِ طلا بودم _ به دعا مبتلا بودم
طلایی که بی منت بود
طلا که نَه
به دنبالِ خدا بودم
میدونم قَدِ تو مادر نمیدونم
ولی تا زنده ام قدرِتو میدونم
ولی تا زنده ام قدرتو میدونم
مهین بزرگپور سوادجانی
عشق
مالیاتِ روح است.
بگریزی
نمیگریزد.
نه بخشودگی دارد
نه فرار
بوسه
مُهرِ پرداخت است
بر قبضِ دل.
سیدحسن نبی پور
گشودم چشم دل، در صبح آرام
شداین عالم به چشمم ،جلوه در جام
ندیدم زشت در، آیینهی دوست
هر آنچه خلقِ رب، بین او چه نیکوست
به چشمِ سر، چه زشتیها پدید است
ولی باچشمِ دل، ظلمت سپید است
اگر چشمی به نورِ او گشایی
جهان را بینی اندر روشنایی
خَس و گلبن، پدید از یک زمین است
به آنها ،هر قضاوت در کمین است
نه خس را خوار دان از بینوایی
نه گلبن را نگه، در خودنمایی
که در هر ذره ،جاری نوری از رب
رسد صبحی، پس از هر سایه در شب
نه خار از خشم و نه ،گل از غرور است
هر آنچه زنده در سکّان نور است
گل و خارند هر یک، رازِ یزدان
یکی در جلوه، آن دیگر، ز پنهان
کسی را بد شمردن ،جهل مطلق
که باشد این عمل ،تعبیر ناحق
درونِ هر دلی، نوری نهان است
که از مهرِ ازل ،در او روان است
نگر باطن ، نه بر هرانچه ظاهِر
که پنهان است ،در دریا مناظر
ز صورت بگذر و ،بنگر به معنا
که جان گردد ،به روی هرچه بینا
جهان یک نقش از رویِ نگار است
یکی شفاف و آن یک در غبار است
تو با دل بین، نه با چشمِ تماشا
ز رازِ هر عیانی ،پرده بگشا
اگر بینی بدی را بی محابا
نگاهت عیب دارد، ای فریبا
خدایا، چشمِ من را نور گردان
نگاهم را به هر بد کور گردان
که بینم در رُخِ هر آفریده
تو را، ای عشقِ بیپایان به دیده
به من آموختی راه و طریقت
که بینم در پسِ هر جان حقیقت
ز دیدِ خویش گر بگسسته گردم
به دیدارِ تو گردم زنده هر دم
تو زیبایی، تویی هر ذرهی نور
تو در زشتی نهان کردی سرِ شور
اگر دیده شود با چشمِ دلدار
جهان یک چهره دارد: یارِ ستّار
به دنیا خوب و بد نِی در تعارض
که وحدت میزند ساز تناقض
شَمی با چشم دل بنگر نه بر رنگ
که نور رب نهان در دام یک سنگ
شبنم ولیدی
