| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
در این اجاق مرده ، دیگر شراره ای نیست
بر آسمان تیره ، نقش ستاره ای نیست
از عشق و از دمیدن شوری ست در سر اما
در این دلِ شکسته ، شوق دوباره ای نیست
نه حال و نه هوایی ، نه درد و نه دوایی
باید بسازی ای دل ، انگار چاره ای نیست
چون قایقی شکسته در دست های موجم
دریای ملتهب را گویی کناره ای نیست
رفتی و بی تو ماندم ، بی عشق تو نگارا
بر تکه های این دل نقش نگاره ای نیست
دیر آمدی دلآرا ، آن عشق رفته از دست
در این اجاق مرده دیگر شراره ای نیست
حسنعلی رمضانی مقدم
دل ربا ترین غزل هایم
را به مجنون ترین ها نویسم
خواه
لیلی بهایش
را بداند یا نداند
چرا که
دل حکمش
را داده به تعبیرش
بسزاترین ها برایم
گفته ها بوده در قلمم
که چه طریق
ربوده هوش را از دفترم
پس حکمش نوشتن است در سرم
پوران گشولی
سکوت
نه خالی از صدا
که آکنده از نواست
جهان در هیچِ آغوشش معناست
"تشنه"
در حفره ی سکوت
طنینِ آوازِ کائنات را میشنود
و"دوستت دارم"
درین خموشی
بلندتر از فریادِ زمان میتپد
سکوت
زبانِ ناگفتهای ست
که جهان را میگرداند
و عشق
در متنِ این خموشی
جاودانه میشکفد..
حسین گودرزی
در نقشه ی کهکشانِ مستیِ تو
من یک لیوان آبم
تشنه ی یک جرعه از تباهی
آرام دل.......
تو میگویی"کوه به کوه در افکنم"
و من یک ریگِ کوچکم در کف کفشِ سفرت
اما این ریگ میداند
که قلههای بلند
خوابِ سنگهای خرد میبینند.
آرام دل
تو از "دلبری و صفا" میخوانی،
و من، یک برگِ سپیدارِ لرزانم
بر آستانهٔ بادِ پاییزیت.
دوستت دارم را
در سکوتِ رگهایم میخوانم،
پیش از آنکه از شاخه بیافتم.
آرام دل
ساغرِ تو کهنه است و ناب
شرابش از خورشیدهای دیرین میگوید.
اما جامِ من
از بارانِ همین امشب پر است
و رازِ جوانهزنیِ فردا را
در عمقِ شفافش پنهان کرده است.
پس "دخترک تاک"
من
بر شاخهات آویزانم
نه چون خوشهای انگور برای می سازی
بلکه چون قطرهای شبنم
تا تو را در آینهی کوچکم
نزدیک به زمین و آسمان بنمایم
حسین گودرزی
شب به غبار سواره ،توی هوا غباره
آسمون پرستاره ،سوسوی نوری داره
هرستاره تلاشی که نور خود بباره
ولی غبار شب گیر،خودشو به نور میماله
تا نذاره که نوری ، به چشم کس بیاره
ماه بزرگ محاقه ، نور نداره توخوابه
ستاره ها میدونن ،عمر غبار تمومه
ماه که بیاد دوباره ، غبار شود بیچاره
تابِ تا سحر نداره ، بس که ، بیقراره
احمدرضاآزاد
با تو اشعارم ردیف خوب می خواهد چکار؟
محتوا و قالب مطلوب می خواهد چکار ؟
گر بنا باشد که یوسف ، بر نگردد سوی شهر!
پیرهنِ پر خون ِ او یعقوب می خواهد چکار؟
چرخش دور فلک ، خرد و خمیرم کرد و رفت
گندم ِ بلغور خرمن کوب می خواهد چکار؟
روزگارم را فلک با قلدری در هم شکست
لای چرخم نامسلمان چوب می خواهد چکار؟
در دلم ، اندازه ی بم ،غصه و اندوه هست
سینه ی پرخون دگر آشوب می خواهد چکار ؟
هر کسی یک جرعه ازجام لب سرخت چشید
ساقی و میخانه و مشروب می خواهد چکار ؟
هی مرا دعوت به صبر و خویشتنداری نکن
سینه صبر حضرت ایوب می خواهد چکار ؟
از رقیبم خورده ام در پیش نامردان شکست
تاج گل را عاشق مغلوب می خواهد چکار ؟
محمد علی شیردل
در این دو روزه صفحه ی شطرنج روزگار
هر ادمی به فکر نبرد بود و پیکار
غافل که در میانه ی پیکار ادمان
دستی درون صفحه ی شطرنج میبرد
دنیا به ناگهان
چونان که بخت مهره ی تیره کند سفید
یا چون که بخت مهره ی روشن کند سیاه
گاهی به دست خویش زند شاه بر زمین
گاهی پیاده را به صبوری کند شاه
پرسد که با چه منطقی آرد چنین پیش
روزی به دست یاری و روزی به رسم کیش
گویم
که این عجوز،
دنیای کینه دوز،
این هرزه بیوه ی مردان بیشمار
آنگونه چیند این صفحه ی شطِّ رنج را
کاخر نباشد هیچ امید و ره نجات
کاخر نه یک نفر
بلکه تماممان
شویم،
کیش…
مات.
سید مصطفی حسینی
