یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

این کشتی که سال‌هاست

این کشتی که سال‌هاست
در آن نشسته‌ایم
با باد به جایی نمی‌رود
باید که خود
طوفان باشیم

سیاوش دریابار

در سرم معجزه بودن تو می ماند

در سرم معجزه بودن تو می ماند
با لبت گفتن شیرین سخنی می ماند
قصد رفتن میکنی اما نمیدانی که من
در خیالم فقط از عشق سخن می ماند
خشک کردم من گلی را که به دستم دادی
شاید این خانه او این سنگ به یادت ماند
از غزل گفتی ولی با عشق تو نا محرمی
قلبی از عشق شکستی به یاد می ماند
خواندن مصرع این بیت به یادت آرد

که تو از سنگیو آخر به خاک می‌ماند

مهشید کردبچه

می‌رسی از راه، دل هر بار می‌ریزد به هم

می‌رسی از راه، دل هر بار می‌ریزد به هم
می‌کنی خنده گل و گلزار می‌ریزد به هم

می‌شوم مست خیالت، دستِ تو در دست من
اشک شوقی می‌چکد افکار می‌ریزد به هم

دل شده شاعربه چشمانت،تو خوانی شعرِ آن؟
با نگاهت کل اشعار می‌ریزد به هم

دل فدای تار موهایت که بازش می‌کنی
تار مویت پیچش آبشار می‌ریزد به هم

دست رد بر سینه‌ی عاشق نزن پیشم بمان
با نبودت جسم و جان اینبار می‌ریزد به هم

زهرا توکلی بنیزی

شباهنگام بگذشت

شباهنگام بگذشت
عمر گران از لب تیغ،
بغض دوریت
تشنه تر از
شمشیر فاصله هاست،
تاسپیده
به جست‌وجو گشتم
ردِ پای رفته را،
بدان امید که باز آید،
مسافر قصه ها،
فرق است...بین
بود... و... بودنت،
کاش چو آیی
نمی باران بزند،
بشوید رخ کوچه ی
دل‌تنگی هایم را ،
و... ببندم
به زیر باران
دفتر خیال تورا،
همه تن چشم شوم
بنگرم پنجره را
رها کنم تیر خلاص
به میان
دو ابرویت،
دسته دسته گل
بچینم از هر نگاهت،
تا تار زلفان بلندت
بپوشد
سقف دل بارانییم را،
مچ بند سیه موی
تو رابه دست کنم،
تا گم نکنم
هرگز راه خانه را .

رامین آزادبخت

در مورد من چیز زیادی برای گفتن نیست؛

در مورد من
چیز زیادی برای گفتن نیست؛
زندگی
کمی عقب‌تر از نور ایستاده است.

نه آن‌قدر پنهان
که راز باشد،
نه آن‌قدر روشن
که دیده شود.

بیشتر شبیه فاصله‌ای‌ست
میان نگاه و فهم؛
جایی که اگر مستقیم عبور نکنی
هیچ نشانه‌ای
خودش را لو نمی‌دهد.

من از جنس صداهای بلند نیستم،
از ردِ آرامی می‌آیم
که بر دیوارِ زمان
می‌ماند
بی‌آن‌که نامی بخواهد.

آن‌چه هست
در سکوت اتفاق می‌افتد:
در مکث‌ها،
در فهم‌های دیر،
در حضوری
که توضیح نمی‌طلبد.

اگر کسی مرا ببیند،
نه به‌خاطر نور،
بلکه چون
یاد گرفته است
در سایه هم
دقت کند.



شیرین عنایتی

ای نگارم، ای بهارم، ای چراغ جان من

ای نگارم، ای بهارم، ای چراغ جان من
روشنی‌بخش دل شب‌های بی‌پایان من

چون نسیم صبحگاهی، می‌وزی بر روح شب
می‌گشایی باغ دل را، از در درمان من

هر نفس با یاد رویت، می‌شود دنیا بهشت
می‌نوازد تار عشقت بر دل و‌ بر جان من


بی‌تو شب‌ها سرد و تاریک است، ای خورشید جان
با تو اما می‌درخشد، مهر بر دامان من

ای تمام آرزوها، ای امید جاودان
بی‌تو خاموش است، آن دم آتش پنهان من

محمدرضا گلی احمدگورابی