یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

آه... در قفسه‌های بلندِ سکوت

آه...
در قفسه‌های بلندِ سکوت
کتابِ تو را می‌جویم
جلدش از پوستِ مهتاب
متنش از جوهرِ سکوت

من آل احمد این کوچه‌ام
خسته از هیاهویِ تقلید
در پیِ نَفَسِ اصل
تو اما فروغ ناگهان
آتشی که از پنجره‌ی بسته می‌زند بیرون
آزادی‌ای با بال‌های سوخته.

در این شهرِ بی‌ریشه
ما هر دو تبعیدی‌
تو از بهشتِ واژه‌های ناگفته
من از جهنمِ حرف‌های تکرارشده

میانِ سطر‌هایِ خالیِ این شب
دست‌هایت را می‌خوانم
مانند قصیده‌ی اخوان
سنگین از تاریخ
تلخ از امروز
لب‌هایت را می‌بوسم
چون غزلِ سهراب
ساده
بی‌کران
سبز

عشقِ ما
مثلِ یک جمله‌ی معترضه‌ست
نه لازمِ این متنِ بی روح
نه حذفش ممکن
می‌آید میانِ روزمرگی‌ها
پرانتز می‌گشاید
اینجا بود...
آتش بود...
یادت باشد

گاهی تو نیما می‌شوی
شکسته‌ای قالب‌ها را
وزنِ جدیدی می‌نهی
بر نفس‌های بی‌قرارِ من
و من
حافظ وار
در پیِ هر بیتِ تو می‌دوم
تا دریابم
که عشق هم رنداست
و شرابش
از گلابِ تنهایی
تلخ‌تر

امشب
باران می‌آید
نه مثلِ دیروز
امروز
باران
دست‌های توست
که موهای شب را
شانه می‌زند
و من
پشتِ پنجره
با چایِ داغِ دل‌تنگی
در این هوایِ تهران
به عطرِ شمالِ وجودت
پناه می‌برم

اگر بپرسی
عشق چیست؟
خواهم گفت
نفس‌کشیدن
در فاصله‌ی دو واژه
تو
و
من.
اگر بپرسی
عاشقی چیست؟
خواهم گفت
انتخابِ یک رود
در نقشه‌ی بی‌آبِ جهان
و رفتن
تا دریا
حتی اگر
دریا
اسطوره‌ای بیش نباشد


حسین گودرزی

فقط حیدر امیرالمومنین است

فقط حیدر امیرالمومنین است
فقط حیدر یل روی زمین است
کمک با دست حیدر شد نصیبم
تمام عرش اعلا شد حبیبم
تمام کار دنیا با علی بود
بلی حیدر برایم یک ولی بود
بلی بعد از علی عباس یل بود
یل ام البنین شد مایه سود

علی جان مهر عباست کلید است
جدا از نسل تو نسل پلید است
بود نسل علی نسل محمد
بود نسل علی از نسل احمد
پس اینک ذکر ما یا مصطفی است
ره دین در ره شیر صفی است

رضا بذرافکن

شب... فلسفه‌ای‌ست که در غیاب تو آغاز می‌شود.

شب...
فلسفه‌ای‌ست که در غیاب تو آغاز می‌شود.
آسمان، صفحه‌ی سفیدی‌ست
که ماه بر آن، جمله‌ی ناتمام تو را
با نور شکسته بازنویسی می‌کند.

هادی توانا

آسمان داد میزد

آسمان داد میزد
و رگش باد میکرد

به گمانم،
آسمان غیرتی است

آسمان آشناست
بعد فریاد،
چنان اشک می‌ریخت



آسمان،
هرروز
در آینه خانه ی ماست

میثم رنجبرکهن

آه… چگونه این آتش پنهان را

آه…
چگونه این آتش پنهان را
در واژه بگنجانم؟
خشمی که سال‌هاست
در ژرفنای سینه‌ام
می‌سوزد
و خاکستر نمی‌شود.
تاریکی،
سایه‌ای سرد بر شانه‌هایم؛
و چینِ خسته‌ی روحم
در گوشه‌ای فرو ریخته
بی‌جرعه‌ای از آرامش،
بی‌چشمه‌ای
که در زلال خود
زهر پنهان نداشته باشد.
در این جهان،
هر روز
ذره‌ذره زهر نوشیدم
تا ریشه‌هایم خشکید.
فریادم چگونه
در حلقومِ سکوت
گم شد؟
و خاکسترم چگونه
بار دیگر
به آتش کشیده شد؟
اگر خنجری نیست،
اگر راهی نیست،
پس این نفس رفت‌وبرگشته چیست؟
چرا دیوارِ شب
چنین استوار
بر جای مانده است؟
زندگی گذشت
بی‌شکفتن،
بی‌دگرگونی.
و حسرت…
چه سودی دارد اکنون؟
دیوار، پاسخی نداد.
سایه‌ام نیز
روی برگرداند.
و من ماندم،
تنها و بی‌صدا،
در میان تیرگی‌ای که
نه دستی،
نه نگاهی،
هیچ‌گاه
رهایم نکرد…

حسین دوامی

گفتم ای حق! بازکن توصیفِ عشقِ ماندگار

گفتم ای حق! بازکن توصیفِ عشقِ ماندگار
گفت می بخشم تو را گنجی به رسمِ یادگار

گفتمش تعجیل کن آن مخزنِ اَلطاف چیست؟
گفت بی شک! لا فتی الّا علی لا سیفَ الاّ ذوالفقار

علیرضا نصوحی دهنوی

ساعتها چه بی رحم اند

ساعتها
چه بی رحم اند
دوری ما را
و انتظار
مرا می بینند
و باز هم
کش می آیند


سمیه کریمی درمنی