| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
بگذار بگویمت،
پیش از آنکه عشق در گلویت شکوفه کند
خیابان انفجار میشود،
و آن دخترِ موگندمیِ مدرسهی نهضت،
دست در دامنِ فردایی خونین،
از پنجرهی تقدیرِ تو بیرون میرود.
فرار؟
مگر سایه از آفتاب میگریزد؟
هر کجا بروی،
نامت را در لیستِ سربازخانهای نوشتهاند.
در بیابانِ تهمت
دادگاهی برپا میشود
و تو را به جرمِ زنده بودن محاکمه میکنند.
و اگر بازگردی از دلِ آن جهنم،
دیگر خویشتنی نیستی،
فقط تنی خسته در پوستِ خود،
با چشمانی که دیگر هیچ طلوعی را باور ندارد.
برادرم،
ما اهلِ جهانِ سومیم؛
سرزمینِ نفت، گاز و نفرین
جایی که خاک،
طلا زاده است
بیماری، و فقر.
رنگت اگر هم از گندم روشنتر باشد،
باز در آمارِ سازمانِ ملل
جهانسومی خوانده میشوی.
در اینجا
در دعوا
حلوا خیرات نمیکنند.
و هیچکس
هیچوقت
کوتاه نمیآید.
پس چرا
دست در خون نکنیم
و کارِ نیمهتمامِ چِهگوارا را
تمام نکنیم ؟
شاهرخ خیرخواه
آغوش
نخستین خانهی الفبا
نخستین مکانی که هیچ نقشهای نشانش نمیدهد
ولی هر گمشدهای را به مقصد میرساند.
معنایش را تنها در وزنِ بازوانت میفهمم
وقتی جهان را خارج از این دایرهی گرم حذف میکنی
حسین گودرزی
تو را در کدام صفحه جا گذاشتهام؟
نه در سطرها
نه میان واژهها
این کتاب
هر شب
سنگینتر میشود
از چیزهایی
که نگفتم
واژهها
در افکارم گم میشوند
و بغض
این کارگرِ بیحقوق
هر شب
دستهایش را
در گلویم
پاره میکند
تو
آن جملهای بودی
که جرأت نکردم
تمامش کنم
و حالا
هیچ صفحهای
منتظرم نیست…
باران ذبیحی
چه آرزوی می توان داشت
جز بخشش
دلت شکست
بابت هیچ
چرا سر هر چیز بی ارزشی دل ها می شکند
نباید کنار چاله دل شکستگی نشست
بنظر میاد
اشکی که از چشمان جاری شد
از این که شاید همدیگر را نبیند
غصه دار شدند
به صدای بغض های دل شکسته گوش باید داد
کاش می شد فهمید
گنجشگ ها وقتی تازه قد کشیدند
دنبال مستقل شدن هستن
نیاز به تو جه دارند
اما صدای شکستن استخوان ها
زیر چاله زیر خاکی وقتی آه و ناله می کند
یعنی دیگه طاقات ماندن را ندارند
شاید دلیل اینکه دل ها سخت می لزرد
به خاطر اینکه به ماندن در دنیا عادت ندارد
انگار کا سه بودن دنیا لبریز شد
نباید منتظر دوست داشتن بود
جدایی جای همراهی ومحبت را گرفت
لگن دنیا شکست
باید به آهنگ رقص اش عادت کرد
منوچهر فتیان پور
با تو ای صدیق، ای آرام جان
زندگی شیرین چو باغ ارغوان
خنده ات چون لاله ای خندان به دشت
می گشاید راز شادی در نهان
سرو بالایت در این باغ وجود
قصه ای گوید ز اوج آسمان
چشم تو آیینه ی خورشید عشق
می فشاند نور بر دل، بی امان
چون نسیم صبحگاهان در بهار
از تبسم هایت آید عطر جان
دل چو مرغی در هوایت پر کشید
می برد جانم به اوج کهکشان
هر نفس با یاد تو گردد بهشت
می درخشد جان من، روشن جهان
روح من در سایه ی آن مهر ناب
یافت در دل، بوستانی جاودان
مصطفی نجفی راد
زندگی،
اشتباهی طولانیست
چه احمقانه است
زیستن
در این پوچسرا
با آنکه میدانم
پایانم
از آغاز
سیاهتر است
من سرانجام
شبی
در گورستانی سرد
خواهم خفت
و این
تنها پاداشِ زیستن است
دنیا
احمقانه میچرخد
و میدانم
این نمایشِ سخیف
در انتها
به هیچ معنایی
نمیرسد
و من
چه ابلهانه
نامِ این سماجت را
زندگی
گذاشتهام
منوچهر هاشمی
و در میانه ی ابرها
جایی که دست خدا بارانی است
فقط من مانده ام
در نردبانی که می گویند
راه نزدیک است.
سهیلا عزیزی
در ذکـرهـایِ شـبـانـهام،
تـنـهـا تـو را
صـدا مـیزنـم؛
کـه ایـن تـمـرّدیسـت
عـلـیـهِ تـمـامِ خـدایـانِ دروغـیـنِ
روز.
سیدمجتبی حسینی