| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
حال چشمهایم خوب نیست
از این چهارسوی جغرافیا
آنجا که شکوفههای اجابت
پژمرده میشوند
و فریاد پروانهها را
تنها اجل میشنود
چه دردناک است
جایی که آرزوها
به اسارت میروند
و اشکهای نجابت
انعکاس تمام آینههاست
مجید رفیع زاد
گر نه در راهِ تو چون زلف تو درتاب شویم
همچو ماه از تو چو ماه نوِ خود آگاهیم
خاکِ پایت شده ام تاجِ سر از بهر شرف
تا بدانی که تو را از همه کس دلخواهیم
عاشقانیم و ز سودایِ تو فارغ همه جای
از همه روی به روی تو که بر درگاهیم
روی بِنما که ز سودای تو در ششدر عشق
به سرِ توست که ما بی سر و بیپا راهیم
تا که بودیم ز میخانه عشق تو به جا
همه در فکرِ نشانِ تو و نام و جاهیم
گرچه از چَشمِ تو چون اشک روان می رفتیم
چون به رخسارِ تو دیدیم سراسر آهیم
ما اگر بر سرِ کویِ تو زنیم آتشِ شوق
در همه ملکِ وجود از همه در کوتاهیم
ره به کویِ تو نبردیم و به مقصود رسید
که سر کویِ تو را ما به ازین میخواهیم
گرچه هر چند که در وصفِ تو گفتیم و کمال
برتر از جمله سخنهای تو بی اکراهیم
پیام هاشمی
بوی سرخ دستانت
در سپیدهدم
نوازش را
درتن موهایم بیدار میکند
چون لمس شفاف دلتنگی در باران
صدای شیرین لبخندت
بر پوست باد میلغزد
دل نسیم را میشکند
و لبهای بید مجنون را
میلرزاند
میان رقیبان
دستانم از دلبری خالیست...
وقتی
مزهی سبز واژههایت
دهان صبح را معطر میکند
و طنین نرم شبنم
بر انگشتانت
تار سکوت را
مینوازد
چه کنم
با اینهمه طنازی؟
از دور
تماشایت میکنم
و خیال دیوانهام
در کوچههای بیسایهی نگاهت
پرسه میزند
چشمان فراموشکار خاطرهها
پلک خستهی پنجرهام را
از یاد بردهاند
و سجدهی بیصدایم
قلب زخمخوردهی زمان را
لمس کرده است
چه کنم
با تنهایی خویش
و طلوعی گمشده
وقتی
قلب سنگ
سنگ
در سینه ی صبح
تپیدن آغاز کرده است
زهرا امیریان
کاش خزان
رازِ زیبایی اش را
در بالِ رنگ ها نمی ریخت
و زمستان
چون فریادِ بی پروای
بر جان می وزید
کوثر قره باغی
نازکن، عیبی ندارد، نازنین تر می شوی
با غم این روزهای من عجین تر می شوی
آتشی هستی که وقتی گر بگیری در دلی
از دل آتشفشان هم آتشین تر می شوی
لحظه ی لبخند، مانندِ... شبیهِ.... مثل یک...
وای من ... اصلأ ولش کن... نقطه چین تر می شوی
خنده وقتی روی لب های تو جا خوش می کند
باز هم از آنچه هستی دلنشین تر می شوی
شیک می پوشی و زیبایی فراوان می شود
بین اول های دنیا اولین تر می شوی
گرچه من با نازِ چشمانِ تو ویران می شوم
ناز کن، عیبی ندارد ، نازنین تر می شوی
جواد_مزنگی
در شبی ملتهب و وهم آلود
سایه ها را دیدی
بر سر دیوار ها
دزد شب بوها را
کز میان ترک دیوار ها
رخنه می کرد
در گلستان خیال
چشم هایم ماسید
روی تب را بوسید
در میان عطش وحشی تن
توچونان آب زلال
در شب رخوت من
فارغ از سایه ای نا آشنا
در رگ قلب حیات
زندگی خواهم کرد
مثل ماهی آزاد...
معصومه داداش بهمنی
شاعری اهل قلم ساکن تهرانم من
از دیار وطنم مهد دلیرانم من
فخر دارم بخدا جام و می ام این قلم است
کاسب علم و هنر خانه ویرانم من
با دل زخمی تاریخ و غزل خوانم من
ساده ام اهل دل و اهل تمنایم من
کاسبم اهل تلاش از سحری تا شب هنوز
دست پینه دل من گرم امید است و فروز
ز دلی چون سبلان شعله گرفتیم به جان
برف آن قله شد آتش سخش ورد زبان
شاعری نیست فقط قافیه و وزن و ردیف
شاعری یعنی یل و مرد عمل مرد حریف
شهر تاریخ و حماسه است وطن جان و نفس
از صفی تا سبلان ریشه من بند قفس
دانش آموخته ام در تب پرسشگری ام
در دل شعر و غزل شعله روشن تری ام
سبلان در دل من کوه غرور است و یقین
برف آن قله شد آتش دل من رنگ نگین
باقری باکری از خون شما بالیدم
در مسیر خودم از ریشه تان جوشیدم
افتخارم به کسی نیست به خود می نارم
در هیاهوی وطن جامه ی خود می سازم
از شکست و خم دنیا نشدم هرگز خم
تورک اگر خم شود از غیرت خود شرمنده ام
آذری ام سخنم آتش غیرت به لبم
از تبار شهدا بنده حریف می طلبم
شاعری اهل قلم ساکن تهران من
وارث خون شهیدان دلیرانم من
شاعرم اهل قلم ساکن تهران غرور
آذری ریشه ولی فخر خراسانم من
هر کلامم شرر غیرت و فریاد نژاد
در دل شعر علمدار شهیدانم من
امید کاری کلاش
