| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
با تو سمفـونیِ دریاچـه شنیدن دارد
شورُ شوقِ شاپرکها با تو دیدن دارد
میوزد با عشق از مشرق نسیمی آرام
شاعرانه از تو ساعـتها سرودن دارد
دوست دارم تا که بنشینم کنارت شبها
از نگاهـت آن ستارهها که چیدن دارد
چون پرستوهای عاشق لابهلای بیشهها
با تو از این شاخه آن شاخه پریدن دارد
سیمین پورشمسی
تورا دیدم به باغ گل صدا کردم صدا کردم
برایت از دل تنگم دعا کردم دعا کردم
مرا دیدی و خندیدی،چو اشک من به دامن ریخت
برو ای بی وفا با تو چه ها کردم چه ها کردم
به راه عشق بی فرجام تو این عمر من طی شد
جوانی را به پای تو فنا کردم ،فنا کردم
به هر ساز تو رقصیدم ،دلم خون گشت و خندیدم
نشستم شکوه هایی با خدا کردم خدا کردم
محبت از تو نشنیدم تو را با دیگری دیدم
من عشقت را زقلب خود رها کردم رها کردم
به هر عهدی که با من بسته بودی زود بشکستی
ولیکن من به پیمانم وفا کردم وفا کردم
فاطمه فارغ
در خیال عاشقی جویم حبیب خویش را
هر چه را مینگرم بینم قریب خویش را
هر چقدر مینگرم در کوه و دشت و آسمان
عاقبت بیم دارم نبینم آن طبیب خویش را
هر نفس با یاد او گردد چو شمع روشنم
لیک در ظلمت ببینم بی نصیب خویش را
هر چه در آیینه بینم جز خیال روی اوست
میکشم در سینه پنهان این رقیب خویش را
گرچه دور افتادهام از وصل آن جانآفرین
میسپارم دل به یزدان، تا نجیب خویش را
مهدی میرزایی
ببین تازیانه چه کرده روح و تنم را
چه ها آوردند برسر مردمان وطنم را
ز بوق سگ به تقلاییم وتلاش
که دگر ندارم اختیار خویشتنم را
ایزدا دگر به تماشای چه به نشستی
نکندبه نظاره نشستی این فروختنم را
خجلیم ز خانه و شرمنده ز اهلش
شب شده اما ندارم روی رفتنم را
مانده ام زپا در نیامده ایم بازخم بیشمار
نکند مرده ایم یا کرده اند رویین تنم را
تنها دلخوشی امروز رحمت باران است
شست پژواک یاس ز چهره و باطنم را
هرچندبی خردان به تلخی میکشانندرحمتش را
میخوابندو سیل می درد حاصل عمری دوختنم را
بارالها مگر تو برهانی ما را زین زندان واسیری
وا کن در رحمتت اگر دیدی به درت کوفتنم را
داودچراغعلی
وارستگی
نتیجهی نهایی
پس از تمام کششها، گرفتگیها، طوفانها
بدنهایی که بر زمین میافتند
سبکتر از پر
هیچ عضلهای مقاومت نمیکند
هیچ فکری مزاحم نمیشود
این حالت را میتوان مرگِ کوچک نامید
مردنی که برای زندگیِ دوباره لازم است
حسین گودرزی
بشنو ای دل
حال دلمان هم
حالا کمی بگرفت
اندک مجالی
را خواستیم،،،
کنیم با شما
از دل،،،،، همنشینی
ولی دست رد را
چنان تر زدی
اگر با شنیدن نوایت
این چنینی می شنیدم
نیم شبانه میمردم،،،،
من که خلوتم رابا تمام
غزلاتم،
برایت فرش کردم
جانمازِ قلمم را
کنج اتاقم
به ذکر یا شاکر
بنامت پهن کردم
حال هم بشنوی
تکه ایی از نغمه ام
رو برگردانی ،،،.و گویی
چرا نالان هی می نوایی،،،
بگفتم به خیال خود
شاید ،،، گوشه نوازشت
آرامم کنی
هر چند دل
در خود غمین تر غرق شد
مرا پخته تر کند
ای کاش ،،عبرت
گوش باش که غم جان را
به غیر از خالق و خود
به بنی بشر،،،دیگر هیچ نکنم
پوران گشولی
کسی
سؤالی پرسید،
و من
برای لحظهای
یادم رفت
چطور باید نفس کشید
گفت:
اگر یک روز
ترکت کنم
با من چه میکنی؟
رفت
پیش از آنکه
سؤال
به آخر برسد
حالا
در تاریکیای زندگی میکنم
که
جواب
در آن
گم شده است
امیدوارم
آنکه رفت
با تمام سؤالهایش
خوشبخت باشد
امیر محمد نیک چهره
