یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

ای روی تو مهرِ روان جاری به دشت و آسمان

ای روی تو مهرِ روان جاری به دشت و آسمان
بادا همیشه سایه ات مادام و بر سر جاودان
لب های تو شِکّر شکن آوایِ تو جانِ سخن
قربان آن دل کاندرَش از گوهر و از دُرّ نشان
هستِ مرا از من مگیر با آن نگاهِ همچو تیر
از دیده ام آب روان زان ابروانِ چون کمان
از یاد تو غافل نی ام، از وصل تو حاصل نی ام
عشق و جنونم می زند موج از کران تا بیکران

مستی ز تابان شد عیان رسوای تو شد بی زبان
هر شب برایش نذر کن یک بوسه هنگام اذان

محمد رزاقی

قبل از اینکه عاشق شوید

قبل از اینکه عاشق شوید
و به عشق فکر کنید
به پول فکر کنید
عشق برای سلام دادن می آید
بقیه راه را باید خرجش کنید
تا شما را همراهی کند


بهمن نوری قاضی کند

بـا تـو قـصـه‌ای را شـروع کـرده‌ام؛

بـا تـو
قـصـه‌ای را شـروع کـرده‌ام؛
کـه
پـایـانـش
نـقـطـه نـدارد؛
تـمـامـش خـودت هـسـتـی.


سیدمجتبی حسینی

عشق یعنی رنگ چشمت در نگاهم همچو دریا می شود

عشق یعنی رنگ چشمت در نگاهم همچو دریا می شود
شوق شیرین حضورت، شور معنا می شود

خنده‌هایت فصل امن التهاب روزگار
یک تبسم بر دلم، غم شاد و رویا می‌شود

آن نگاهت گر به جانم‌ بر نشیند دلبرانه
هر سکوت تلخ هم آواز زیبا می شود

دست تقدیر گرچه گاهی نامهربانی می‌کند
در بر آغوش تو، تقدیر زیبا می شود

سوز دل گر شعله‌ور گردد تو خود مرهم شوی
با تو حتی درد من هم شعر شیدا می شود

محمدرضا علی پور

با عشق تــو آرام شد این قلب مریض

با عشق تــو  آرام شد این قلب مریض
شــیرینی لبخند تــو چون قند و مویز

از شــوق صدایــت یــخ دل آب شــود
هر وقت بگویی تو به من جان و عزیز

سمیه مهرجوئی

بمان در خیالم

بمان در خیالم
ردپایت را جا بگذار
در سیاره‌ی آتشین رؤیاهایم
بگذار عطر تنت؛ بگردد
در رودجاری کوچه‌های بی کسی‌ام
شانه‌هایت هاله‌های نورند
بر تنِ شبگردِ خسته ‌ی‌من

آه! چه آرزوی دلنشینی …
با تو بودن
در جاده‌ی ابریِ چشمانت
که مه از آنها می‌لغزد
ودر عمق‌ نگاهم می بارد
در وَهمِ سکوتی تاریک و بی‌انتها
درکوچ همیشگی خوابهای شبانه ...


صبا حاجی بابایی

مُردم از پرسیدنت بانو! به من گو کِی؟ کجا؟

مُردم از پرسیدنت بانو! به من گو کِی؟ کجا؟
راحت جان گیرم از دستت پری رو کِی؟کجا؟
سر به روی شانه های مهربانت بسپرم
یا از این سو جام بردارم به آن سو کِی؟ کجا؟
آنچه می بایست، جاری باشد آن دم روح ماست
در دل و پیشانی و در چشم و ابرو کِی؟ کجا؟
تا بخوانی خط به خـطِ دفترم را مو به مو
یا که بنشانی لبم را بر لب جو کِی؟ کجا؟
دانم آخر وصف عیشش کار دستم می دهد
مرگ باشد بهترم از دوریِ او کِی؟ کجا؟
گو به من بانو کجا باید به آرامَم کِشی
زیر ابرِ خیس یا دریاچۀ قو کِی؟ کجا؟
گفت تابان بیش از اینم نایِ وصف العیش نیست
می دهم جان را برای وصل، برگو کِی؟ کجا؟


محمد رزاقی