یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

شاید که جهان مال توباشد

شاید که جهان مال توباشد
تسبیح زمان در کف دستان تو باشد

شاید که زمین ملک‌ تو باشد
از خرد و گران گوش به فرمان تو باشد

شاید که به چنگ آوری اسباب جهان را
اورنگ و زر و بارگه پادشهان را


شاید که به دست آوری هرچیز که هست است
آن چیز که عقلانی و آن چیز که مست است

اینان چه بیارزد به هرآن چیز که رفت است ؟
عمری و زمانی و جوانی که برفت است ؟

آرامی و آسایش و آزادی تو راه برین است
شادابی و خوشکامی و خرسندی تو، شرط همین است

ارباب خودت ، یار خودت باش
از بیم برون آ و ز اندوه بری باش

بی ترس شو ، بی‌ باک شو ، ارباب خودت باش
وارسته و آسوده و پالوده ز افکار بدت باش

آرام شو و مال خودت باش
از جلد برون آ و کمی مثل خودت باش

آرام شو و ساده شو و راحت جان باش
بی پرده و بی نکته شو ، ارباب زمان باش

بی خود شدن از خویش تو را راه فریب است
خود باش ، رها باش ،شهنشاه خودت باش

از فکر بدان دور شو و یار خودت باش
در راحت و آسایش و آرامش و احوال خودت باش

سید امیر حسین افضل

عشق از فاصلهٔ دو انگشتِ تو شروع می‌شود؛

عشق
از فاصلهٔ
دو انگشتِ تو
شروع می‌شود؛
وقتی
بی‌صدا
مرا
به آغوش می‌کشی.
نفست
روی گردنم می‌لغزد،
و من
در گرمای بی‌نامِ تو
جان می‌گیرم.
تن
راهِ خودش را می‌داند؛
پوست
با پوست
سخن می‌گوید.
لب‌ها
بر انارِ دهانت
درنگ می‌کنند،
گرما
چشم‌ها را
می‌بندد.
با تو
آرام می‌شوم؛
مثل ساحلی
که هنوز
طوفان
او را
نشناخته است.


سیدحسن نبی پور

بغض باران از قلب آسمان می بارد

بغض باران
از قلب آسمان می بارد

ابرها از ترس رد پای تو
برف می بارد

ناله زمستان سخت می پیچد
برف چشم خیابان ها را می بندد

اشک های رقصان من را
این سرما می سوزاند

گرمای دردِ نفس ها را دگر
هوای برفی می بلعد


نا امیدی داغ عشق را چه بگویم
بذرش را برف دارد می پاشد

در لاک خود فریادها اسیر
تقدیر را صیاد دارد می برد

خون رگانم یخ یخ بست و تمام
گُل یخ من دگر از برف می ترسد

آخر کار عشق ماند و جنون و من
برف کجا می نشیندو کجا می بارد؟


این بار صدا ی عشق می آید از هر چیز، اما
از سوز استخوانم صدای تو می آید.

عابد عارفی

تو آن شمسی

تو آن شمسی
که با دیدارِ اشعارت
مرا ذوقی چنان افتد
که در پیچ و خمِ هر واژه
صدها جمله می چینم
کنارِ گلشنِ
اندیشه هایِ خویش
می ریزم
منم
شاگردِ تو
ای شمسِ من
همراهِ من
در کوچه هایِ ره کشیده
تا دلِ اشعارِ من
در درونِ ژرفِ هر اندیشه
نقشِی از قلم هایِ تورا
در گوشه گوشِ لحظه ها
هرنقطه را
هر واژه را
واضح تر از
اندیشه هایِ خویش
می بینم
تو تصویرِ نگاهم را
درونِ واژِگانِ خویش
می ریزی
ومن
از ساغرِ اشعارِ تو
پیمانه هایِ زنده می گیرم
چنان گه
شور می گیرم
گاه
آتش
بر تمامِ جسمِ می ریزد
در آن حالی
که برپیچم به شعرِ خویش
تمامِ واژه ها و گویه ها را
یک زمان
در هم بریزم
وان گهان
از داخلِ معجونِ آن
صد شعرِ دیگر
وانویسم
باز بنویسم
تو آن شمسی
که در دستم
قلم دادی
مرا
از کوچه هایِ رنگ و رو وارفته
ورکندی
به دشتِ سبز و رنگینِ کلامِ تازه
ره دادی
مرا بر خویش
جان دادی
جانِ دیگری دادی
تو شمسی
منم
شاگردِ تو
آنگه
که از خویشم جدا کردی
به من
شورِ دگر دادی
که بنویسم
که شعرِ تازه ای گویم
برایِ دخترم
صدها بهارِ تازه
از اشعار
بنگارم


جمشید أحیا

ترسم سخنم به گوش ِ عاقل نرود

ترسم سخنم به گوش ِ عاقل نرود
این تخته‌ء پاره رو به ساحل نرود

یاران مددی که آفتابِ این دشت
در پرده‌ء یک غروبِ هائل* نرود

* هائل : مخوف ، ترسناک


نعمت الله احسانی بنافتی

دوباره با محبت فتح می کردی دلم را کاش

دوباره با محبت فتح می کردی دلم را کاش
به آتش می کشیدی با نگاهی حاصلم را کاش

اگرچه غیر حسرت وسعت جغرافیایم نیست
اسیر خویش می کردی من ناقابلم را کاش

به چشمانت قسم گم کرده ام ویرانه خود را
رفیق راه می گشتی مسیر منزلم را کاش

من از مازندران غرق بارانم... چه می دانی؟
هوس می کردی ای زیبا کنار ساحلم را کاش

گرفتار طلسم روزگاری داده بر بادم
به باد خنده می دادی خیال باطلم را کاش

امان از طره های وحشی سرداده بر بادت!
رها می کردی آن دیوانه های قاتلم را کاش

فقط می آیی و حال مرا از شعر می پرسی؟
شبی اذین کنی با غمزه هایت محفلم را کاش!

من آن سر داده بر بادم که در دام تو افتادم
شبی بر دار می کردی سر ناغافلم را کاش!


علی معصومی

صبح بخیر عشقِ دست‌نیافتنی من

صبح بخیر عشقِ دست‌نیافتنی من
باز هم روزی است بی تو
و من دقیق‌تر از همیشه
فرو رفتن قاشق در مربای صبح را می‌بینم
سایه‌ی گلدان روی میز را اندازه می‌گیرم
و در تقویمِ روتینِ جهان
جایی خالی می‌گذارم برای تو
که هرگز پر نخواهد شد
من حتی بدون حضور تو
زندگی می‌کنم
تو خانه‌ای در شهرِ خیال‌های من
و ساکنِ قانونِ همیشگیِ غیاب
با این حال
هر شب در خواب‌های عمیقِ شهر
خیابان‌ها را با نام تو نشانه‌گذاری می‌کنم
و بیداری را به تعویق می‌اندازم
دوستت دارم
مانند عددی است بین صفر و یک
همیشه وجود دارد
اما هرگز کامل نمی‌شود


حسین گودرزی

من به وهنی که به من گفته شود دلشادم

من به وهنی که به من گفته شود دلشادم
"بنده‌ی عشقم و از هر دو جهان آزادم"

آن زمانی که شبم با کلماتم شد صبح
شعر را قافیه می‌کرد به دل بنیادم

مرد دریا شدنم صحبت یک روزه نبود
قطره ها دیدم و یک عمر نرفت از یادم

حال اکنون که تو شیرابه‌‌ی آبی دیدی
فکر دریا به سرت خورد که کردی یادم؟!

تو اگر دسته‌ی پارو به دو دستت دیدی
روی کشتی منی، خوب بدان من دادم

هیچکس با زدن جوجه که صیاد نشد
دام ها کندم و با کله به دام افتادم

مهدی مزرعه