| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
حتی ساعتهای کوکنشده هم زمان را میدانند
همانطور که خیالِ تو
بیاجازه وارد تقویمِ روزهایم شد
من با چنگال و چاقوی معمولی
صبح را میبرم به قطعاتی کوچک
اما تو
تو همیشه در بشقابِ خالیِ این لحظه حاضر هستی
من در آمارِ جهانی عشق
عددی گمشدهام
و تو تنها فرمولی هستی
که مرا بیتو تعریف میکند
حسین گودرزی
دلیلش را نمی دانم
اما نای سخن هم ندارم
گمانم در خود بیقرار بیقرارم
لیکن از همگانم گویا بیزارم
خلوت گاهم را فقط می خواهم
تا به کی خود را در می یابم
باز به این باورم که نمی دانم
چرا که حال فعلی ام را در گُمم
پوران گشولی
و باز
روز عشق است
و من
همچنان
تشنهتر از همیشه
نه برای آب
برای آن جرعهای که
از لبهای تو
زهر هم اگر بود
نوش بود
و سنگ مزارت
امروز
از گلهایی که آوردهام
سیراب میشود
و من
از اشکهایی که
ریختهام
تشنهتر
ای کسی که
مرگ را به مسخره گرفتی
و ماندی
در تکتک خاطرات
ای کسی که
حتی در نبودنت
حضور سنگینتری از بودنت داری
دوستت دارم
نه به زبان زندهها
که قول فردا را دارند
به زبان مردهها
که میدانند
عشق
تنها چیزیست
که از این طرف مرز
به آن طرف
قاچاق میشود
و من
همچنان
تشنه
در روز عشق
که مال ما نیست
مال من و تو نیست
مال همه است
جز ما
حسین گودرزی
"میهن " نامِ مستعارِ باران است
که روی استخوان یاران میبارد!
وَ زیر رنگین کمان
«ما»، سرود "بمان" میخوانیم و
_ فاتحه _ برایِ، دشمن نادان..!
محمد ترکمان
از ما چه دیده ای که رنجیده خاطری
برگشته روی ز ما ودل مکدری
پنهان نموده ای چهره در پس نقاب
تر سم نبینمت تو بردل من باوری
ای دل نومید مباد از حصر روزگار
دانم درون تو روشن تر از منوری
بر گلستان می روم بینم به هر چمن
بسیار گل ها ولی تو بر همه افسری
آهی به هر کجا گذر می کند یقین
گویا گذشته ای که آید بوی عنبری
عبدالمجید پرهیز کار
چیزی در من
بیاجازه روشن شد
نه مثل چراغ مثل کبودی
که اول میسوزد
بعد خودش را ثابت میکند
راه میرفتم اما زمین مدام
جایش را عوض میکرد
انگار قرار نبود به مقصد برسم
فقط شاهد باشم
بدنم زودتر از فکرم فهمید
چطور باید دوام آورد
چطور باید صدای شکستن
را قورت داد
در من اتفاقی افتاد
که زبان
صلاحیت توضیحش را نداشت
دستها از کار افتادند
اما هنوز یادشان بود
چه چیزهایی نباید لمس شود
از لای استخوانها نوری گذشت
نه نجات ، نه امید
فقط یادآوریِ اینکه
زندهبودن همیشه معنای خوبی ندارد
پرسشی در فضا معلق بود
بیعلامت ، بیجهت
و هر بار که نفس میکشیدم
بزرگتر میشد
من نه فرو ریختم ، نه ایستادم
فقط در خودم
جا باز کردم برای ادامه
و این خطرناکترین شکلِ بقاست.
مریم نقی پور خانه سر
تا یاد کنم نیمه شبی خاطره ات را
این وحشی باد پخش کند عطر تنت را
بینم که تویی آمده ای پنجره باز است
این سینه ی تنگ ؛ باز تورا غرق نیاز است
لبخند زنان خیره به من عشوه بیایی
گویی که تو هم منتظر بوسه ی مایی
دیوانه شوم ذوق کنم سمت تو آیم
تو غیب شوی شکوه کنان شعر سرایم
هر شب که دلم در هوس بوسه ات افتاد
غافل ز سراب گریه کنان یاد تو افتاد
عمری ست تمنا ز خیالت شده کارم
هر شب عطش بوسه ز رویای تو دارم
وحید مشرقی
