| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
گاهی بیا در کوچه باغ خواب هایم
اینجا دلی پر میکشد هر شب برایت
سمیهمهرجوئی
دختر ایل
سیاه چادرش
باد را می پیچاند
موهایش
برفِ خوابیده
روی شانه های خمیده
چشم هایش
دو کوهِ یخ زده
در دلِ خاکسترِ صبح
دست هایش
پرنده های خاموش
در جیبِ سکوتِ باد
قدم هایش
راه های خمیده
روی تپه های سرگردان
لب هایش
سرخیِ یخ زده
در دهانِ شب
سیاه چادر
همچون دریای سیاه
می غلتد روی زمین
ردای ماه
دو بالِ خیس
روی شانه های او
باد
پیچیده در تار و پود شب
محمد ترکمان
گفتم زدرد طوفان دل را بپا کنم
ازسوز جگر آتش معنا بپا کنم
درظلمت شب چوجلوه انوار بتافت
صدصبح بی غروب دراینجا بپاکنم
ازقطره قطره اشک، اگرراه بحرنیست
دریای بی کران تماشابپاکنم
بانام توکه قبله جانهای خسته است
ویرانه وجودخودم رابپاکنم
گفتم اگربه خویش رسم، ازخویش بگذرم
تادرفنابقای تماشابپاکنم
آخرزخویش وخوی جهان دل برآورم
افسانه رابسوزم ومعنا بپاکنم
فاطمه بهرام
در قامت تنهایی خود درد کشیدم
از دوری تو تیره شده بخت سپیدم
در خلوت خاموشی شب های نگاهت
جز حس پشیمانی از این عشق ندیدم
خون شد دلم از عاشقی و هیچ نگفتم
عمری فقط از حنجره ام آه شنیدم
تا اینکه غبار از رخ آیینه گرفتم
در خاطره ها گم شده سوی تو دویدم
در همهمه ی باد خزان از غم دوری
هر شب لب این پنجره تا گریه رسیدم
آن لحظه که با یاد تو چشمم به در افتاد
با دلهره ی رفتنت از خواب پریدم
مینا مدیر صانعی
این شعر نیز ته چین آخر است
بعد از وفات دوست
چیزی نخور ، جز عدس پلو
این چینیان دوست، هم سوای تو
در این سراج بگشای وفات دوست
من هم در این وسط
جانم به جان دوست
آری وفات کرد
چرچیل خاکسار
جانم به چرچیل متصل
ساعت نمانده است
ساعت به وقت دوست
ساعی شدیم همه
زنگار آهن و ملامتی وسیع
شد اتحاد، تندیس پیکرم
زین التهاب ولی در قفس و زندانی عظیم
گفتم به دوستدار
نام قفس چه بود
گفت به هوشیار
این زندگی در اختباس است
هوش یک فرات است در این سرزمین
حاکم به دستیار کرد اجتناب ولی
مکتوب شدیم همه زین همهمه رفیق
کوهسار بزرگوار
کافر شده ام اما، دلتنگِ نمازِ صبحگاهی،
این ماه، هلال می شود باز، من باز نشسته ام به آهی
من در پی بادها دویدم، شاید بِوَزَد نسیمِ ایمان،
من دور زِ آنچه بودم، کافر شده ام گاه گاهی
من رهروِ عشقم، دورم زِ حدیثِ زاهدِ شهر،
من راه طلب بوده و هستم، افسوس کجا نشانِ راهی
بَر قلبِ پُر از یخ و جمادم، خورشید کجاست تا بتابد،
صد راه و مسیر و صد حرف، بی هیچ نشان و بی گواهی
با عشقِ خدای همنشینم، با عاشقِ دل خسته به راهم،
با مدعیان ولی نباشد این راه و مسیر جز به چاهی
آونگ دلم گاه به کفر و گاهی برود به سوی ایمان،
من در پی آستانِ عشقم، در روشنی و گهی سیاهی
صد بار قدم زدم به سویت، تو قبله و من خاک کویت،
تو عشق مرا ندیده بودی، دیدی تو مرا فقط گناهی
این ماهِ خدا و ماهِ قرآن، بوی تو و عطر آشنایی،
این بار طلب کردم نشانی، گفتی که ببین هلالِ ماهی
رضا حقی
افتادهام به جادهی رویا سوارِ دل
مستانه میرسد به اتاقم بهارِ دل
امشب نشسته یادِ تو در قبلهی خیال
در من تویی رها شده پروردگارِ دل
در قابِ خیسِ ذهن، تو تکرار میشوی
مثلِ نفس در آینهی بیقرارِ دل
نامت طلایهدارِ نفسخانهی غزل
جاوید باد سایهات ای شهریارِ دل
گرمایت از خلیجِ جنون آمدهست و با
دستانِ موج میکِشَدَم در مدارِ دل
در موجِ بوسههات، نفس گم شدهست و باز
سودا تنیده بر تبِ مخملْنگارِ دل
لبهات شعله ریخته بر اشتیاقِ شعر
آتش گرفته قافیهی اقتدارِ دل
چشمت روانِ شرمِ قلم راه میرود
خون میدود به ساحلِ امّیدوارِ دل
هر قطرهی نگاهِ تو آرام میتپد
در خویش مثلِ حس نهانی کنارِ دل
بر گونههای اشک، نفسهایت ایستاد
چون غصّههای فاصله در استتارِ دل
در من هزار چشم به سمتِ تو خیرهاند
هر چشم، در محاصرهی انتحارِ دل
بر جانِ خسته نامِ تو را مینویسم و
لبخند میزند لبِ جامِ خمارِ دل
آهی مرور میشود از ردِّ بوسهات
بر شانههای سردِ سکوتی دچارِ دل
داغِ غرورِ واژهام از التماسِ عشق
بیمرز ،بیزمان، همه دار و ندارِ دل
مهتاب رفت و ماند زمان بیجهتتر از
دیوانهای که گم شده در انتظارِ دل
مریم کاسیانی
درد دل با هر که کردم درد سر شد آخرش
هر که محرم شد به اسرارم قَدَر شد آخرش
آنکه غم های مرا با گوش و با جان می شنید،
جار زد طوری که عالم باخبر شد آخرش،
دوست را از دشمنان تشخیص دادن مشکل است،
درد دل با هر که کردم بی ثمر شد آخرش،
درد دارم، دردِ دوری، دردِ هجران و فراق
این همه عشق و محبت بی ثمر شد آخرش
فکر میکردم که مرهم میشود بر درد من
بعد هر درد دلی دل دربدر شد آخرش،
عشق رفت و دل بعد او خریداری نداشت
دل به هر نا اهل دادم قفلِ در شد آخرش
صدیقه جُر