| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
نکند باز نیایی، ساعتت دیر کند
انتظارت زن در آینه را پیر کند
نکند دیر شود در پس این پنجره ها
دل او را به قفس یاد تو زنجیر کند
چشم بر ساعت دیوار بدوزد با بغض
نکند عقربه ها لنگ شود گیر کند
دائمًا تشنه ی دیدار تو باشد و غمت
زن غربت زده را از عطشت سیر کند
درد دارد که نیایی و در این شهر سکوت
غم دوری تو را یکسره تفسیر کند
چشم بر راه تو و خیره به در مانده زنی
نکند باز نیایی، ساعتت دیر کند
مینا مدیر صانعی
آسوده تر از آهو...در دامگه شیرم
آن جلوه ی خونین پیکان و نوک تیرم
ایستاده به شکل کوه،آرام و غرور انگیز
دلداده ی یکرنگم..فرسوده که نه!!!! پیرم
تسکین دوصد قلبم، آرامش این شهرم
چشمان گهر ریزم...از بوسه و شب...سیرم
افروخته در ذهنم، شمعی ز دیار علم
دنباله رو اش هستم....در عادت خود گیرم
دریای دلم ...موسی!!! دنبال عصای توست
تا باز شود راه و ....در راه تو جان گیرم
آسوده تر از هیچم...بر یاد تو می پیچم
ای جلوهی خوبی ها...ای غایت نامیرا.....
نرجس نقابی
دلم، بادی مهربان،
در _ موهای صبح،
نگاهم _ چتری باز
در _ انتظار باران!
محمد ترکمان
دلم پرواز میخواهد به آنجا که نیست صدایی
نه بانگ عقل ونه غوغا نه نامی ونه ندایی
به خلوتگاه خاموشی، به آغوش فراموشی
که جان آسوده بنشیند، رها ازهر چرایی
نه شوق وصل میسوزد، نه بیم هجر می لرزد
دل آنجاست پادشاهی، ورای هر گدایی
نسیمی گرگذر دارد، زکوی دوست می آید
وشب آیینه می گردد زنور آشنایی
مرابا خویش بگذاریددراین وادی بی نام
که عاشق زنده می ماند، به مرگ خودنمایی
فاطمه بهرام
اینجا وآنجا هرکجایی سرکشیدم
باتو تمام آسمان را پرکشیدم
من شاعرم اما میان بیت هایم
ازتو تورا پیش خودم بهتر کشیدم
میلم به این بوده تورا حتما ببینم
درخلوت ودوری ولی ازبر کشیدم
زهرم اگر دادی دوباره تشنه بودم
وقتی یکایک جرعه ها را سرکشیدم
وقتی تورا موج عظیم غصه هابرد
همراه تو برقلب خود خنجرکشیدم
راضی به درد ومحنت عشقم که حتی
هر لحظه ای یک رنج ویرانگر کشیدم
عشق است چون دریا وساحل دور ازدست
پارو زدم مردانه ولنگر کشیدم
بازیچه امواج طوفانت اگر شد
این مبتلا را تا خود بندر کشیدم
علی امیرزاده
اشکهای شوق را
بیهوده هدر دادیم
به خیال آغوشی
که قرار بود
پایان تمام ترسها باشد
و یادمان رفت
رفتنهای ناغافل
گاهی
از میان بوسه میگذرند
از همان لبخندی
که
قول ماندن می داد
من
تمام دوستداشتنم را
زیر پایت گذاشتم
و تو
بی آنکه بدانی
راهت را
از دل من
عبور دادی
و آنجا
در عمیقترین
لحظه اعتماد
فهمیدم
عشق
میتواند
بی رحمانهترین
شکل خداحافظی باشد
تو رفتی
و جهان
حتی مکث هم نکرد
اما
چیزی در من
برای همیشه
فرو ریخت
از آن روز
هر آغوش
شروع یک ترس است
و هر لبخند
تمرین یک رفتن
و من
دیگر
جان دوام آوردنش را
...ندارم
داود شجاعی نیا
دور از آن رویِ تو ای جان، دلِ شادم نیست
بیتو در سینه به جز آتشِ بیدادم نیست
چرخ کجخوی مرا سوخت به بیدادِ زمان
ورنه جز مهرِ تو در خاطرِ آزادم نیست
روزگارم همه در حسرتِ دیدار گذشت
لحظهای بیغمِ این فاصله در یادم نیست
شهر پر شور و نوا هست، ولی بیرخِ تو
نغمهای کز دلِ من خیزد و فریادم نیست
با که گویم که زمان دشمنِ دیرینهٔ ماست
یار اگر هست، در این معرکه همراهم نیست
عشق تو مایهٔ امیدِ منِ خستهدل است
ورنه در ساحتِ این دهر، بنیادم نیست
بابک از جورِ فلک ناله کند، لیک هنوز
جز تمنّای رخِ یار، مرادم نیست
#بابک غلامی
