| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
در جاده گذشت، عمر بیحاصل من
دنبال تو میگشت، دل غافل من
یک عمر پیِ تو آمدم شهربهشهر
دردا که خبر نیافت، از تو دل من
جواد_محمدی_دهنوی
محبوب من، ای ستاره شمالی
در آسمان آبی،
مرا بچرخان بر مدار
دلنشین چشمانت
مرا به موسیقی نگاهت
عادت بده، بی تو هیچم
مرا بلند صدا بزن، مبادا
صدایت در باد گم شود،
مرا همچون عروسک بگردان
در کوه و بیشه و جنگل و دشت های
سر سبژت، تا عشق کنم چون کودکی
بازیگوش رقصان دنبال پروانه ها
پا به پای غم و شادی ات، بدوم
بیش از این مرا در پیچ
و خم روزگار آشفته مگردان،
این ریسمان عشقی که تو در دست
داری از نخ نازک تر است،
زیبای من،، یا برقصانم
یا رهایم کن، تا بر خاکت بوسه زنم
خاکت سرمه ی چشم
و هوایت همان اکسیژن
موجود در خونم هست،
ای بلند مرتبه ای ایران
ای خنده هایت شادمانی
چه شادی،؟ شادی لبخند خداست
کهن مرز و بوم، وطن زخمی من
مرا بیش از این آزار مده،،
برخیز راست قامت،بر فراز آسمان
برخیز ببین که زمستان، بد مستی میکند،
وطنم رنگِ عشق بر کوههای بلندت
رنگ پایداری و رمز پیروزی،ست
صدیقه_جُر
هیچگاه با من حساب وبر کتابم نشدی
دل مشغولی قشنگ هم به خوابم نشدی
بر سوالات شکیب و چراهای دلم
یک بار ننشستی مقابل و جوابم نشدی
عبدالمجید پرهیز کار
من چنین بیمار بودم؟
نه به والله
مرا سرگشته کردی
به هرکس که نگاهش خم شود سویت
حسادت میکنم
چون به چشمهایت قریباند، به ابرویت حسادت میکنم
دوستی از ذوق دست کشید بر سلسله مویت
در لحظه خندیدم…
برسم کُنجی قیامت میکنم
طبیبی خواندم، گفت مرا دردت چیست
گفتم شرمسارم، من بر این دستش که میگیرد آن دستش حسادت میکنم
گفت پس تو آنی، آوازهات در شهر پیچیده
بگو کیست این زیبایِ بیهمتایِ قصههای دور
از تو پرسید؟ تو را زیبا خواند؟
زین واژه فرسوده شدم، من به طبیبم حسادت میکنم
قلمم مدام تو را مینویسد، کاغذم تمام از تو پر شده
من به این مدام و تمام حسادت میکنم.
سرمه ترکاشوند
من حسودم با غریبه ها خرابم نکن
با رقیبان رفته اینگونه عذابم نکن
من حسودی می کنم حتی به عطرِ تنت.
عاشقم لطفا تو دیوانه حسابم نکن
در کجا با عاشقان اینگونه تا می کند
بیش از این با ندیدن ها کبابم نکن
من گناهی که نکردم دلبرم عاشقم
خواهشاً مثلِ غریبه ها جوابم نکن
هر کجا با این جماعت از تو گفتم فقط
در حضوری این جماعت تو خرابم نکن
سجاد اوسیانی
به تو که فکر میکنم،
اشیاء شکلِ دیگری میگیرند؛
اتاق، پیراهنم،
حتی غباری که در نور میچرخد،
نامِ تو را به خود میگیرد.
در نگاهت،
آسمانیست که هنوز کشف نکردهام؛
و دستهایم در تاریکی،
نه به دنبالِ دستت،
که به دنبالِ امنیتِ مردهام میگردند.
تو کنارم هستی؛
نه مثلِ یک خاطره،
که مثلِ ضربانِ سمجی
در رگِ گردن.
عشقِ تو رود نیست،
اقیانوسیست که راهِ فرار ندارد.
و من،
بیآنکه دستوپایی بزنم،
در عمیقترین نقطهی این سکوت
غرق میشوم.
اینجا که مرگ،
چیزی شبیه به آغوشِ توست.
هومن پربار
