| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
نگاهِ من
یکباره
با نگاه تو همراه می شود
دیوار ها می شکند
و نقشِ نگاهِ ما
به سویِ ستاره ای
راه می کشد
کنجِ اتاقِ مادر بزرگِ پیرم
نشسته ام
ساعت
کمی از نیمه شب گذشته
راحت بگویم
هیچ صدایی
نمی شنوم
جز صدای نوازشِ تو
وقتی
صدایم زدی
زیرِ درختِ کاج
در باغِ همسایهً دیوار به دیوارِ مردِ کور
هیچ کس
میانمان نبود
من رو بروی تو
تو رو بروی من
دست هایت
میانِ دستِ من
احساسِ یک لذتِ پنهان شده
در تمامِ من
در تمامِ تو
آنگاه
لب هایمان
فاصله را شکستند
بوسه ات
گرم بود
یک چیزِ تازه ای
که می شد
دو باره تکرار کرد
وباز هم وباز هم ..
شاید عشق بود
شاید هوس
هر چه بود
یک چیزِ تازه بود
دیوارها شکسته شد
دیدند
از لابلای درزِ در
ریختند
داخلِ اتاق
زدند
شکستند
هرآن چه تازه بود
قصه در لباسِ کهنه است
زیرِ چادرِ سیاهِ پیرِزن
مادربزرگِ پیرِ من
آن ها
با هر چیزِ تازه ای
مخالفند
حتی در نهادِ هر نهاده ای
برای من
برای تو
نه در خفای خود
ستاره ها
از کنارِ هم
جدا شدند
دور شدند
دیوار ها شکسته بود
جمشید أحیا
دور میشوم
صدایت در گوشم نجوا میکند
که چه آرام صدایم میزنی
دورتر میشوم
چون سرابی ظاهر میشوی
میرقصی
آواز میخوانی
و من هر چه دورتر میشوم
در سکوت تنهاییام
پدیدار میشوی
به هر کجا که میگریزم
تو زودتر از من آنجایی
نشستهای
روبروی افکارم
درست همینجا در خیالاتم
و من که هر چه میروم
فراموشی تو
در خاطرم میماند
تو....
زین بستهای بر ذهن پریشانم
راه گریزی نیست
از تو.....
حامد زکیان
خوش بحال آنکه همراهش دعای مادر است
ثانیه در ثانیه ذکرش رضـای مادر است
چشمها را رو به چشم انداز دنیا بسته است
مست و شیدای نگاه آشنای مادر است
٫
میکشد مانند بلبل حسرت دامان گل
غرق رویای حدیث دلربای مادر است
لذّت دنیای فانی ؛ گر برد هوش از سرش
چون نیکی بنگری عطرش صفای مادراست
سختی دنیا اگرکوه بلا گردد ، چه بَاک
بر کسی که چتر مأوایش ، رَدای مادر است
سایه سار ت اگر هست .؛ احترامش پاسدر
بهترین ساغر تورا شهّد الـثـنای مادر است
باتوأم ؛ هوش آیاگردر خواب غفلت مانده ای
جنّت العلای رویائی ، سرای مادر است
قدرمادر بدان ؛ داری اگر عقلی (سلیم)
گوش جان وقف صدای جانفزای مادر است
قاسم پیرنظر
سرانگشتی نمیبینم که بنوازدیتیمی را
گُلی را هم نمی جویم که بشناسد نسیمی را.
قناری هم دگر کنجِ قفس آشفته می نالد
گمانم میکشد بر دوشِ خود دردِ عظیمی را.
تعفن جاری است از کوچه های کبر و خود خواهی
دریغا گر کنی حس بر مشامِ خود شمیمی را.
هزاران دردِ جانکاه ریشه در روحِ زمان دارد
ولی هر جا که میگردی نمی یابی حکیمی را.
شده همصحبتِ من، عکسِ من در آینه اینک
گزیدم گوشه ی عُزلت،نمی خواهم ندیمی را.
زمان با سرعتِ ما فوقِ باور پیش می تازد
همه درحالِ سبقت،کس نمی بیند مُقیمی را.
عصایی را ز نابینا ربودن کِی بوَد مردی
تو بشکن آنکه بشکسته ز مظلومی حریمی را.
بیا ای همزبان تا ما بدانیم قدرِ یکدیگر
بیا باور کنیم این شعرِ زیبای قدیمی را.
بیا تا ما بسازیم لانه از بهرِ پرستویی
بیا تا ما ببندیم زخمِ بالِ یاکریمی را.
تو ای (پرویز) بس کن شکوِه از خلقِ جفا پیشه
بگرد وجمع کن همفکرِ خود فوج عظیمی را.
پرویز مهرابی
دوش عاقبت بدیدم عمرم ثمر ندارد
تاریک شبیست گویا کز خود قمر ندارد
حیرانم و هراسان در این سرای ظلمت
در انتظارم اما این شب سحر ندارد
نیست یارِ همزبانی کز دل سخن بگویم
زین حالِ هر شبِ من هیچکس خبر ندارد
ویران دلی به سینه باشد مرا که دائم
جز حالِ بی هوایی حالی دگر ندارد
هرشب به حالِ خویشتن چون ابرِ نوبهارم
خون هم اگر ببارم گویا اثر ندارد
مرغِ روان و روحم در شهرِ غم نشسته
همچون شکسته بالان قصدِ سفر ندارد
بحری تو را چه آمد تا این چنین ضمیرت
جز زهد و گوشه گیری چیزی به سر ندارد...
شهاب عبادی
روز ازل چون شاعرم بنوشت دیوان مرا
پیوسته کم کرد از من و افزود جانان مرا
«در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن»
جانی نبود اندر بدن دادند به او جان مرا
محبوب این دنیای دون عالی مقامی چون خداست
عُجبی ندارد گر خدا خود دارد ایمان مرا
بوی جدایی میوزد عطر فراقت میرسد
ای دل اگر خواهی روی بشنو تو فرمان مرا
گر عاقبت تنها شوی رسوا ی هر رسوا شوی
تنها نمانی در کفت داری تو پیمان مرا
حالا عیان میبینمت ای شاهد خوش سر زبان
خوش برگرفتی پرده را نو کردی بنیان مرا
دل می رود در موی تو اندر خم ابروی تو
زندان جانم دیده ات بگشای زندان مرا
دست تو و ساز لبم فرصت غنیمت میشمار
تا در طرب ها آوری لعل غزل خوان مرا
سبحان عسگری
دستی به لمسِ پنجرهام آمد و گذشت
پلکی به خوابِ منظرهام آمد و گذشت
عمری میانِ پیلهی خود حبس بودم و
شوری برایِ حنجرهام آمد و گذشت
من با سکوت، دورِ خودم تار بستم؛ او
با تیغِ تیزِ خاطرهام آمد و گذشت
آرامشی که سهمِ تنم بود، پاره کرد
طوفان که سمتِ پیکرهام آمد و گذشت
یک جرقه بود؟ نه! عطشِ سالیانِ دور
بر جانِ خشکِ مجمرهام آمد و گذشت
دیگر برای ماندنِ در خود مجالی نیست
عشقی که مرزِ سیطرهام آمد و گذشت
مریم نقی پور خانه سر
