یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

مرو آهنگ دلم باز بمان می‌خواند

مرو آهنگ دلم باز بمان می‌خواند
واژه را نرم به تحریر بنان می‌خواند
لحظه‌ای خوب به آواز دلم گوش سپار
این دل پیر به مهر تو جوان می‌خواند
شده دیوانه شب و روز ترا می‌جوید
پیر دلداده تُرا از دل و جان می‌خواند
ساعتی حال دلم را به تفکُّر بنشین
کز سر صدق و صفا با هیجان می‌خواند
گر به بُستان تو راهی نَبَرد مُرغ دلم
تلخی قصّه‌ی خود بهر خزان می‌خواند

چاره‌ای غیر صبوری و شکیبایی نیست
پس دلم قصّه دَرِ گوش زمان می‌خواند
آگه از حال دل ما شده «سینا»که سُرود
غزلی را که مُغنّی به فغان می‌خواند

رحیم سینایی

شبم ز نور مهتاب تو روشن است

شبم ز نور مهتاب تو روشن است
دل ربودن برای تو آب خوردن است
عمریست می کشم رنج فراق تو را
دل غمینم من و اشکم به دامن است
کمی مدارا کن با دوستان خود یارا
این کار که می کنی کار دشمن است
این که دلم دوست دارد بخواهدت
دلیلی برای ، عاشقانه گفتن است
هرگز از دلم برون نمی شود مهرت
طلوع چشم تو آغاز شکفتن است
دلم به شوق تو پر می کشد به آسمان
با تو بودن دلیل زنده بودن است
شیدای تو بودن دلیلی نمی خواهد
عاشقت گشتم و امری مبرهن است
با تو خزان جای ندارد به سینه ام
شما ئلم شبیه باغ و گلشن است
تو را چه نامم که دلربا به غایتی
کارت فریب دل است و فتنه کردن است
تو دل سیاه کرده ای ترک دیار خود
چه بسیار خاطره از تو که با من است
غم بی تو بودن آزار می دهد مرا
خودخواه کار تو پیمان شکستن است
تو پادشاه کشور عشقی عزیز من
کار من مجنون به تو دل سپردن است
تو حکم می کنی مرا به جرم عاشقی
کار غلامان تو سر سپردن است
گویند که بگذرم از چشم سیاه تو
کار حریفان تو یاوه گفتن است
بیدارم و چشمت ز دلم ربوده خواب
بیدار باش دلا که نه وقت خفتن است
یافته ام تو را و از دستت نمی دهم
بی تو کارم نالیدن و گریه کردن است
فاش می گویم و مسرورم ز وصل او
هنگام نغمه ی شادی شنفتن است
گویند رقیبان که بشکنم عهد بسته را
صلاح کار دلم در دل نبستن است
بیا که سینه ی زنگار گرفته را
وقت شستن و گاه زدودن است
من به ناز تو دل بستم قرار من
بیا هنگام شادی و با تو بودن است
تفالی زدم امشب به خواجه ی راز
آمد که صلاح در توبه شکستن است

نادر خدابنده لویی

"همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی"

"همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی"
به امیدِ روز دیدار که واعد از الستی
چه ظریف گفت سعدی که تو در گِلم دمیدی
"که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی"
به طریقِ عاشقی ره، به هزار گونه باشد
رهِ عشق، مشق، هرگز که ز واعظی فرستی
شک هر نمازِ من را چه دلیل؟ غیر اینکه
ز یقین به رحمِ راحم، برهم ز بند و بستی
تو خدای هر جهانی و به روزِ وصل صاحب
عجبا اگر نبخشی گنهان زیر دستی
تو چه عاشقی مکلَّف؟ من و یار را رها کن
به حریم، ره نداری، تو بتی چو خود پرستی
همه صفحه های واعظ تو بشوی با توسُّل
چو علی بود شفیعت تو بدان که خوش برستی
تو ببخش همچو مولا ز هر آنچه می پسندی
ز نگاهِ شادِ سائل، تو رسی به حق ز پستی
به سخن زبان بچرخد و به کار چرخِ گردون
تو بکوش بهرِ روزی، ز فقیر گیر دستی

محمدجواد مقصودی

در خیابانِ بی صدا

در خیابانِ بی صدا
چراغ ها
روشن و خسته‌
هر رهگذر
یک فایلِ خطادار در حافظه ی شهر
که پاک نمی‌شود
دیوارها
اطلاعات شخصیِ گریه‌ها را
ذخیره می‌کنند
و باد
گزارشِ ترافیکِ لبخندها را
منتشر
ما
در صفِ نان و نوتیفیکیشن
منتظرِ به‌روزرسانیِ امیدیم
زبانم
پایه ی رمزگذاریِ درد
وقتی سیاست
با فونتِ بزرگ‌تر از انسان
چاپ می‌شود
در پایان روز
هیچ چیز نمی‌میرد
فقط از نسخه‌ی جدیدش
بی‌اطلاع می‌مانیم

دکتر سید هادی محمدی

جایی که عشق در آن اسباب شرمساریست

جایی که عشق در آن اسباب شرمساریست
انسان اسیر درد و آشفته روزگاریست
وقتیکه غم فضیلت، خندیدنت گناه است
جز تفرقه نبینی، قانون مرگ جاریست
تعریف شکل پرواز، چون با قفس عجین شد
آزادی از جوار، انسانیت فراریست
ترویج می‌نمایند، بر هم دروغ بندیم
باید دروغ گوئیم، چون راه رستگاریست

آراسته به زیر، باران نمی‌توان رفت
هرگونه بدسگالی، یک اصل ساختاریست
شهری بدون آواز، با آسمان اندوه
تنها شبیه گور، آواز یک قناریست
رقصیدن شقایق، معنای جنبش و باد
بی‌رنگ و رقص بودن، با مرگ همجواریست
شلیک هر گلوله، زخمی به آسمان زد
خشکی بجای باران، تصویر آشکاریست
وقتیکه عقل گردد، قربانی توحش
تسلیم و تن سپردن، اوج گناهکاریست
روزیکه آدمیت، مغضوب مادرش شد
میراث‌دار یک عمر، اندوه و بیقراریست
آنجا که از بلاهت، انسان به وجد آمد
رمز سقوط و خواری، تصمیم انتحاریست
با مردمی که فارغ، از رنج دیگرانند
یک دست بی‌خیالی، دیگر به ناله زاریست
هرگاه بر لبان، همسایه بود لبخند
تا باطن‌ات نخندد، اشک‌ات همیشه جاریست
یادت بماند ایدوست، بودن نه انتخاب است
اما چگونه بودن، مفهوم ماندگاریست


حمیدرضا میرمعزی

دروغ نیست

دروغ نیست
اگر بگویم
هر خیابان به سمت خانه می‌رود
غروب که می‌شود

حالا سال‌هاست که حوالی دریا
پهلو گرفته‌ایم
با ساکنین ساختمان‌های سر به فلک کشیده

راست گفته‌ام
که خانه‌ی ما به شن ریزه‌ها تکیه داده
زیر پایمان بسیار خالی شده اما
نیافتاده‌ایم

من عصرها
کوله‌های سنگین بسیاری را
به شانه کشیده‌ام
شبیه کولبرها
راهی چهار دیواری شدم
که خیلی چیزها در آن
اختیاری نبود

اختیار دل‌هایمان
که هی می‌باختیم
بی آن که شرطی بسته باشیم

اختیار چشم‌ها
که خیس می‌شدند
بدون بارش باران
بر شیروانی که نداشتیم

اختیار لب‌ها
که می‌خندیدند
وقتی که سراپا آه بودیم

زنی زیبا در خانه ماست
که چشم به دستی ندارد اما
جهان‌مان را عمری زیباتر کرده
و مردی که شانه‌هایش خالی از بال
اما هر کجا که بالا رفتیم
خبری از او همه جا را گرفته بود

کمی آن طرف‌تر
نرسیده به ساحل
قایق کوچکی بر تپه‌ای ماسه‌ای
تکیه داده است
که نیم دیگری از من
آنجا آرام گرفته

هنوز که هنوز است
انتهای اتوبان
خانه‌ای‌ست
که در آن
«پری کوچک غمگینی را
می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می‌نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می‌میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.»


حانیه فراهانی

آدم

آدم
درچهار
جهت
اصلی
گند تلخ
کاشت
اما
آن حشره
به شش
جهت
مومی
شیرین عسل
ساخت.

پرشنگ بابایی

در غیابِ حضورت

در غیابِ حضورت
احوالم بیقرارتر می شود
و سکوت بغض دارم
که مرا غریبانه تر
در خود می بلعد


پوران گشولی