یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

همان دستی که چشم‌های حیران را می‌مالید

همان دستی
که چشم‌های حیران را
می‌مالید

انگشتِ آشوب را
برکشید
و فریادِ محبوسِ حنجره
پس از برق
در آوازِ رعد
پرآکنده شد
همهمه‌ای مه‌آلود
خبر از بارشِ
شورِ اشک می‌داد
استیلای شور
مه‌پوشِ خیال
بر عرصه‌ی آسمان
برافراشت
و مستولی شد
اکنون
این ترنمِ خاموش
لبریز از انعکاسِ صداست
به رقصِ سپیدارِ بلند
بناز
که سر بر آستانِ ماه می‌ساید
یا فراتر
با قدکشیدن
دلِ ستاره‌ای را
می‌شکافد

رضا اهورایی

نیلم و کوهی ز غم روی دلم موسی کجاست؟

نیلم و کوهی ز غم روی دلم موسی کجاست؟
دیگر از برکه نشینی خسته ام دریا کجاست؟

پشت دریای نگاهم قلعه ی  ارواح هاست
قایق بشکسته ی سهراب کو، نیما کجاست؟

حسرت دیدارت از مرز تقلا رد شده ست
بال پروازم به سوی عالم رویا کجاست؟

چشم های یاغی ات میخانه ای بی انتهاست
من خمار اندر خمارم ساقی عظما کجاست؟

در دلم جنگ جهانی را به راه انداختی
انتهای این همه خونریزی و غوغا کجاست؟

آن که مختصات قلب زخمی ام را داشت کو؟
دلبر آراسته با دانش اغوا کجاست؟

در خودم می لرزم از سرما نگاهم می کنی
هرم سوزانی که می کردی رخم را " ها" کجاست؟


محمد علی شیردل

ما از پنجره ماه را نگاه می کنیم

ما از پنجره
ماه را نگاه می کنیم

ماه از پنجره
تو را !

مجتبی نورانی

من با آسیاب های امن

من با آسیاب های امن
ز شرم ،
شلیک بارش کرم های فاسد
دورا دور
به نوبت
به یاد و عشق تنها دندان شیریِ مادر
تمامیِ
دندان های کرم خورده را
بدون هضم با نبرد امروز
دم دروازه با عشق این شعر و قلم ها را شکستم
.
.
جوانه زدند
بدور از مرز،
جای خالی در هر فک

لبا لب ،
بهر فریاد بی لبخند
شکافم دهان تن بوی بدِ این دهان را
سبیل با عطر شمشیرُ شیپوری گذاشتم
.
.
.
خود از این تِرک های شکسته
به عهد بی وفایی
سرتاسر تن، برگ درختان را
دسته دسته
با خوشه های زرد و بی رنگ
همین امروز و فردا
به تنهایی نه ،
به عشق دندان های
ردیفِ فک بالا و پایین بچینم و دور بریزم


منوچهر فتیان پور

ما به خلوت می‌بریم جرمِ تو را در این قرار

ما به خلوت می‌بریم جرمِ تو را در این قرار
تا بگویندش: گنه از ماست، نه از نابکار

شب چو آمد، ناله‌ای برخاست از کوهِ بیستون
گفت قاضی: زود بندش نه، چنین است این دیار

جمله عیّاران دویدند سویِ کویِ بی‌قرار
گفتند: حد شرع واجب گشته، زودش درآر


بند در بندش نهادند آن جنون‌آشفته را
شد پریشان حال لیلی، بی‌قرار از روزگار

رفت لیلی سویِ قاضی، بی‌درنگ و بی‌امان
گفت: این داوری چیست؟ این چه حکمِ دست دار

گفت قاضی: جرمِ مجنون، آزارِ تو بوده است
پس چرا خواهی رهاندن؟ بنگر اینک بر فرار

گفت لیلی: این حکَم، ای حاکمِ شهرِ وزین
چون منم آزاد، مجنون را چه بندی؟ شرمسار

آن‌که بسته‌ست او به زنجیرِ هوایِ خویش منم
جرم اگر باشد، به گردن دارم، ای مردِ کار

سیاوش دریابار

عشقِ تو در جان نهان شد، صبرِ دل یک‌سر گران شد

عشقِ تو در جان نهان شد، صبرِ دل یک‌سر گران شد
عمرِ من بی‌تو خزان شد، قامتِ امید ناتوان شد
رفتی و چون تیرِ رها گشتی زِ کمانِ آرزوها
جان به دنبالِ تو جان شد، دیده در خونِ فغان شد
گویی آن لب‌های آتش، بوسهٔ تقدیر دارند
کز ازل بر لوحِ هستی، مهرِ تو نقشِ جهان شد
مرغِ سحر در سینه‌ام زد، ناله‌ای از دردِ بیداد
کز فراقِ رویِ ماهت، صبح هم شب‌نشان شد
آه! آوازِ شبانه، شکرِ خاموشی شکست
زان نوا خوابِ ستاره، در حریمِ کهکشان شد
ظلمِ صیّادِ زمانه، آشیانم داد بر باد
بالِ من در خون تپیدن، رسمِ این باغِ خزان شد
هر کجا رفتم نشانت، شعله زد در خاطرم باز
عشق آتش، عقل و ایمان، خاکِ پایِ آن نشان شد
دل به محرابِ دو چشمت، توبه‌ها بشکست و برگشت
زان که این بت‌خانه آخر، قبله‌گاهِ عارفان شد
اشک اگر در جامِ چشمم، لعلِ ناب افتاد از او
کز غمِ تو گریه هم خود، گوهرِ درّی‌فشان شد
گفتمت برگرد، گفتی: «قسمت این بود و چنین است»
پس قضا با من سخن گفت، حکمِ او تیر و کمان شد
ای که بردی نورِ خورشید از شبِ تاریکِ شاعر
بعدِ تو شعرِ دلِ من، مرثیه، آه و اذان شد
شایان از عشق گفتی، لیک عشق آتش‌فشان است
هر که در وی سوخت، دانست: عاشقی خود امتحان شد


شایان رضاخانی

حالا که ندارم ات

حالا که ندارم ات
برگ‌ ها / رنگِ روز
شب‌ تر از سیاهی اند

حالا که
جهان
بی صدا پس می کشد
از  گام های تو
گم می شود
در ساعتِ سکوت
لبخندِ عقربه ها

حالا که
بوی خاک
می وزد از مشام گل
دست‌های زمین
زخم دارد
از وحشیِ باد

حالا که
لب ها
بر لبخند تَرَک  می شود
و آسمان
شوقِ باریدن اش نیست
اشک می شود ابر
بر دهانه ی گنگ

حالا که
پُر نمی کند خالی بزرگ ترا
نه صدا / نه خانه
بزرگ می ماند
در من
سایه ی خیال تو



آلاءشریفیان